کد و قلم مو

𝐂𝐨𝐝𝐞 & 𝐁𝐫𝐮𝐬𝐡
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟏
🌿ریو
صدای باران روی پنجره‌ی اتاقش، تنها موسیقی متن زندگی ریو بود. پشت مانیتور غرق در دنیای صفر و یک، انگشت‌هاش با سرعت روی کیبورد می‌رقصیدن، کدها رو می‌شکستن و دوباره می‌ساختن. ساعت دیواری، دقیق و بی‌رحم، ثانیه‌ها رو می‌شمرد. هر چیزی در زندگی ریو باید در چارچوب بود، دقیق، قابل پیش‌بینی، مثل الگوریتم‌های پیچیده‌ای که هر روز باهاشون سروکار داشت.
یادش آمد به دوران کودکی، به خانه‌ی مادربزرگش. فضایی پر از رنگ و نور، برخلاف دنیای خاکستری و منظم پدرش. مادربزرگش، که زمانی نقاش چیره‌دستی بود و حالا در خانه‌ی محقرش با قلم‌موهای رنگی‌اش زندگی می‌کرد، دنیای ریو را رنگی می‌کرد. او با قصه‌هایش از سرزمین‌های دور و طرح‌های رویایی‌اش، دریچه‌ای به جهانی دیگر برای ریو باز کرده بود. او تنها کسی بود که تشویقش می‌کرد تا به جای حل مسائل ریاضی، طرح‌هایی بکشد که از دلش برمی‌آمد. «زندگی فقط اعداد نیست، ریو جان. رنگ‌ها، احساسات، رویاها... این‌ها هم هستن که زندگی رو زیبا می‌کنن.» صدای گرم مادربزرگش هنوز در گوشش بود. اما آن روزها خیلی زود تمام شدند. فوت مادربزرگ، مثل پاک شدن تمام رنگ‌ها از دنیای ریو بود. پدرش، مهندس نرم‌افزار، که خودش هیچ علاقه‌ای به هنر نداشت، فرصت را غنیمت شمرد و ریو را در دنیای منطق و نظم غرق کرد. «باید دقیق باشی ریو، زندگی مثل یه سیستم‌عامله، باید درست کار کنه.» مادرش، معلم ریاضی، هر شب قبل از خواب، مسئله‌ای سخت را جلوی رویش می‌گذاشت تا ضریب هوشی‌اش را بسنجد. ریو اما، در اعماق وجودش، جایی دور از چشم پدر و مادرش، دنیای دیگه‌ای رو دوست داشت. دنیایی با رنگ، با احساس، با طرح‌هایی که از ذهنش بیرون می‌ریختن و روی کاغذهای رنگی جون می‌گرفتن. طراحی دیجیتال، اون لذت گنگ خلق کردن، همیشه توی گوشه‌ای از ذهنش وول می‌خورد، اما هرگز فرصت شکوفایی نداشت. «اینا وقت تلف کردنه ریو، آینده‌ات توی این چیزا نیست.» صدای پدرش توی گوشش زنگ می‌زد، هرچند که دیگه سال‌ها بود اون صدا نبود، اما تأثیرش ماندگار بود. ریو اما، با تمام نظمی که داشت، هر شب وقتی تنها بود، با هدفون، غرق در دنیای کدها، گاهی احساس می‌کرد چیزی توی این سیستمِ بی‌نقص، اجرا نمی‌شه. یه خطای ناشناخته، یه احساس گنگ که هیچ دیتایی براش پیدا نمی‌کرد.
🌿رینا
خیابان‌های شلوغ توکیو، بوم نقاشی رینا بود. بوی اسپری رنگ و گرافیتی‌های پر از حرف، هوا رو سنگین کرده بود. رینا، با موهای رنگی و چشم‌هایی که انگار همه‌ی رنگ‌های دنیا رو در خودش جا داده بود، روی چهارپایه‌ی فلزی ایستاده بود و با حرکات سریع و جسورانه، طرحی جدید رو روی دیوار بتونی می‌کشید. هر خط، هر سایه، انعکاسی از دنیایی بود که توی سرش می‌چرخید. دنیایی که با دنیای پدر و مادرش زمین تا آسمان فرق داشت.
پدرش، کارمند دولت، تمام عمرش را وقف «ظاهر»، «چارچوب» و «رعایت پروتکل‌ها» کرده بود. «رینا، زندگی فقط یه سری قانون و نظمه. باید جایی بری که امن باشه، جایی که بتونی روی آینده‌ات حساب کنی. هنر رو می‌فهمم دوست داری، ولی این‌ها فقط یه سرگرمیه. باید یه شغل درست و حسابی داشته باشی، مثل بابات. یه جایگاه اجتماعی خوب، یه درآمد ثابت.» مادرش هم، هرچند ساکت‌تر، اما نگاهش تلویحاً همین پیام را می‌داد.
رینا اما، از همان بچگی، حس می‌کرد توی یک قفس طلایی، پر از پرونده‌های بایگانی شده و نامه‌های اداری گیر افتاده. دستانش به جای خودکار آبی، اسپری رنگ می‌خواست، اتاقش به جای میز کار پر از کاغذ، بوم نقاشی می‌کشید.
آن شب، بعد از آخرین سرزنش پدرش، تمام بغض‌های فروخورده‌اش منفجر شد. «شما هیچ‌وقت منو نفهمیدین! هیچ‌وقت نخواستین بفهمین من چی می‌خوام! فکر می‌کنید همه‌ی دنیای شما درسته؟ یه مشت قانون پوسیده و یه زندگی تکراری؟ من این زندگی رو نمی‌خوام! من هنر خودم رو می‌خوام! رویاهای خودم رو! و اگه لازمه برای رسیدن بهشون، از همه‌ی این چارچوب‌های لعنتی شما بیرون بزنم، می‌زنم!»
پدرش با چهره‌ای برافروخته و صدایی که از خشم می‌لرزید، گفت: «حق نداری اینطور با من صحبت کنی! من پدرتم! من می‌دونم صلاح تو چیه! تو داری اشتباه می‌کنی، داری همه‌ی آینده‌ات رو نابود می‌کنی!»
«آینده‌ی من؟ یا آینده‌ای که شما برام ساختین؟» رینا با چشمانی اشکبار و صدایی که از بغض می‌لرزید، فریاد زد. «من دیگه نمی‌تونم اینجا باشم. دیگه نمی‌تونم تحمل کنم.» و بدون اینکه منتظر پاسخی از پدرش بماند، با کوله‌پشتی‌ای که از قبل آماده کرده بود، از خانه خارج شد. قدم اولش را در هوای سرد شب برداشت و به سمت نورهای شهر رفت. جایی که دیوارها قصه می‌گفتند، جایی که آزادی با رنگ فریاد زده می‌شد. آنجا بود که اولین اسپری رنگ را گرفت دستش، زیر آسمان شب، اسم خودش را روی دیوار نوشت. «رینا»، یک اعلامیه، یک تولد دوباره.
𝑾𝒓𝒊𝒕𝒆𝒓: 𝑨𝒚𝒖𝒎𝒊💓
دیدگاه ها (۲)

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆 Last Part | Happy Endingسه هفته از اون شب گذشته ...

🍷 Red Wineپارت ۲۳ — حقیقت نیمه‌کارهصدای موتور ماشین در جاده‌...

نسخه های دیگر من.. نیکزاد افرسی نیا

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁰ ( Final )سه روز بعد__...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۵ — پایان شراب قرمزرینا در را باز کرد.پشت د...

دختر و پارتی

🌈🕯️✨گاهی قشنگی دنیا توی ساده‌ترین چیزها خلاصه می‌شه؛ مثل شعل...

دنیای جونگ‌کوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه پس...

In the Embrace of DarknessPART 1صدای آرام موسیقی در کافه پخش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط