{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#هم_خون_بی_خون

#هم_خون_بی_خون


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁰ ( Final )



سه روز بعد__________________



مادر یونگی رفت.

همونطور که رینا گفته بود. بدون سر و صدا. بدون داد و بیداد. فقط چمدونش رو برداشت و سوار ماشین شد و رفت.

رینا از پنجره اتاقش نگاهش کرد.

یه حس عجیبی توی دلش بود. نه شادی. نه غم. یه چیزی بینابین.

رینا با خودش: یه مادر دیگه از دست دادم...

اشک توی چشماش جمع شد. ولی سریع پاکش کرد.

رینا: دیگه نه. دیگه گریه نمیکنم.

در باز شد.

یونگی وارد شد. رفت کنارش ایستاد و به پنجره نگاه کرد.

یونگی: رفت؟

رینا: آره. رفت.

یونگی: ناراحتی؟


رینا: نمیدونم. شاید. ولی این تصمیم خودش بود. من بهش گفتم بره. اگه میخواست بمونه، میتونست بجنگه. ولی رفت.

یونگی دستش رو گذاشت روی شونه‌ی رینا.

یونگی: میدونی چرا رفت؟

رینا: چرا؟

یونگی: چون میدونست حق با توئه. و میدونست اگه بمونه، هیچوقت نمیتونه توی چشمای تو نگاه کنه.

رینا برگشت به یونگی نگاه کرد.

رینا: تو از من ناراحتی؟

یونگی: نه. تو کار درست رو کردی. اگه من جای تو بودم، همین کار رو میکردم.

رینا: ولی مادرته...

یونگی: مادرمه. ولی تو عشقم هستی. و اون به تو خیانت کرد. به ما خیانت کرد.

رینا دستش رو گذاشت روی گونه‌ی یونگی.

رینا: چقدر بزرگ شدی...

یونگی: چی؟

رینا: یونگیِ قدیم، هیچوقت نمیذاشت کسی به مادرش چیزی بگه. حتی اگه اشتباه میکرد. ولی حالا... حالا عاقلی.

یونگی لبخند زد و دست رینا رو گرفت و بوسید.

یونگی: تو باعث شدی بزرگ بشم.



یک هفته بعد_____________



زندگی آروم گرفته بود.

دیگه خبری از خانواده‌ی کانگ نبود. رئیسشون توی زیرزمین بود و بقیه‌شون پراکنده شده بودن. رینا با یونگی، جیمین، جونکوک و بقیه، داشتند خانواده‌ی مین رو دوباره می‌ساختن.

اما این بار، بدون خشونت.

جیمین: رینا... راستش ما فکر میکردیم تو یه رئیس خونریز هستی.


رینا: هستم.

جیمین: ولی این چند روزه که دیدیم... تو داری همه‌چیز رو عوض میکنی.

رینا: خونریزی لازمه. ولی همیشه نه. بعضی وقتا، قدرت نشون دادن با ترس کافیه. نیازی به کشتن نیست.

جونکوک: وایسا... پس اون رئیس کانگ هنوز زنده‌س؟


رینا: آره. توی زیرزمین. میخوام باهاش حرف بزنم.

جونکوک: چرا؟

رینا: چون ممکنه به درد بخوره.



زیرزمین______________



رینا رفت پایین.

رئیس کانگ روی صندلی بسته شده بود. کبودی روی صورتش بود. ولی هنوز نفس میکشید.

رئیس کانگ: بازم اومدی؟ بازم میخوای شکنجه‌م کنی؟

رینا: نه. اومدم یه پیشنهاد بدم.

رئیس کانگ: چه پیشنهادی؟

رینا: با ما متحد شو.


رئیس کانگ خندید.

رئیس کانگ: تو منو شکنجه کردی، بهم خیانت کردی، و حالا میای میگی متحد شیم؟

رینا: آره. چون میدونم تو از خانواده‌ات متنفری. میدونم اونا بهت خیانت کردن. میدونم تنها بودی.

رئیس کانگ ساکت شد.

رینا: منم تنها بودم. یک سال و نیم. میدونم تنها بودن چه حسی داره. ولی حالا دیگه تنها نیستم. و تو هم میتونی تنها نباشی.


رئیس کانگ: ...چرا به من کمک میکنی؟

رینا: چون میدونم که میتونی مفید باشی. و چون... کسی که تنهاست، احمق‌ترین کارها رو میکنه. من اینو میدونم.

رئیس کانگ نگاهش کرد.

چند ثانیه سکوت.


بعد آروم گفت:

رئیس کانگ: قبوله.



همون شب__________________



رینا توی اتاقش بود که یونگی اومد.

یونگی: شنیدم رئیس کانگ رو آزاد کردی.

رینا: آره. باهام متحد شده.

یونگی: چرا؟ اون به ما خیانت کرد.

رینا: منم بهش خیانت کردم. با اسلحه توی زیرزمین. ولی حالا دیگه همه‌چیز تموم شده. وقتشه که شروع کنیم.

یونگی: شروع کنیم چی؟

رینا رفت سمت پنجره. به آسمون شب نگاه کرد.

رینا: شروع کنیم یه زندگی جدید. بدون جنگ. بدون خون. بدون دروغ.

یونگی رفت پشت سرش و دستش رو دور کمرش حلقه کرد.

یونگی: با من؟

رینا برگشت بهش نگاه کرد. لبخند زد. گرم.

رینا: همیشه با تو.

یونگی خم شد و لبش رو گذاشت روی لب رینا.

آروم. نرم. پر از عشق.

و این بار، رینا هیچ مقاومتی نکرد.

فقط چشمانش رو بست و جواب داد.



__________________



توی دنیای ما، یا با خون میجنگی، یا با خون میمیری... ولی من یاد گرفتم که حتی توی خونسردترین شبها، با عشق میشه زنده موند.

اگه روزی خواستی با من بمونی، یادت باشه... من اونقدر برات جنگیدم که حتی تاریکترین شبها هم نتونست منو ازت بگیره.

حالا یا با منی... یا مقابل منی. ولی دیگه هیچوقت تنها نیستم.

چون عشق، قوی‌ترین سلاحیه که توی این دنیای پر از خون دارم.

و این شد رمان #هم_خون_بی_خون...

پایان......



نظر؟؟؟لایک؟؟؟

امیدوارم از این رمان خوشتون باشههههه💋💋💋

ممکنه بعد یه چند ساعت دیگه رمان جدید رو میزارم🎀
دیدگاه ها (۶)

بانوم فالوشه فیک نویسهههههههههههههههhttps://wisgoon.com/jung...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁹---سالن ساکت شد.همه به...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵همه برگشتن سمت رینا.ری...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁸صبح روز بعد___________...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط