{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍷 Red Wine

🍷 Red Wine

پارت ۲۳ — حقیقت نیمه‌کاره

صدای موتور ماشین در جاده‌ی خیس می‌پیچید.

رینا روی صندلی عقب نشسته بود و هنوز عکس قدیمی را در دست داشت. هر بار که به آن نگاه می‌کرد، سؤال‌های بیشتری توی ذهنش شکل می‌گرفت.

بالاخره طاقت نیاورد.

— جونگکوک...

— هوم؟

— چرا هیچ‌وقت بهم نگفتی منو از بچگی می‌شناختی؟

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

— چون خودم هم تا مدت‌ها نمی‌دونستم.

رینا اخم کرد.

— ولی هانول می‌دونه.

— هانول چیزهایی می‌دونه که من نمی‌دونم.

هانول از صندلی جلو گفت:

— و بعضی چیزها رو هم عمداً بهش نگفتم.

رینا با تعجب پرسید:

— چرا؟

هانول برگشت و نگاهش کرد.

— چون اگه همه‌چیز رو بدونی، ممکنه دیگه نتونی به هیچ‌کدوممون اعتماد کنی.

رینا آهسته گفت:

— شاید همین الانم نتونم.

جونگکوک فوراً به آینه نگاه کرد.

نگاهش برای لحظه‌ای با رینا تلاقی کرد.

— به من اعتماد نداری؟

رینا مکث کرد.

— نمی‌دونم...

جونگکوک چیزی نگفت.

اما چند دقیقه بعد، ماشین کنار یک خانه‌ی امن متوقف شد.

همه پیاده شدند.

رینا هنوز ناراحت بود و بدون حرف وارد خانه شد.

جونگکوک پشت سرش رفت.

— رینا.

جواب نداد.

— رینا، صبر کن.

رینا برگشت.

— چی؟

جونگکوک چند قدم نزدیک‌تر آمد.

— من خیلی چیزها رو ازت مخفی کردم، قبول. ولی هیچ‌وقت بهت دروغ نگفتم که بهت آسیب بزنم.

رینا آرام پرسید:

— پس چرا هر بار چیزی می‌پرسم، جواب کامل نمی‌دی؟

جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.

— چون می‌ترسم حقیقت باعث بشه ازم متنفر بشی.

رینا برای چند لحظه ساکت ماند.

بعد گفت:

— شاید از حقیقت بترسم... ولی از اینکه تو چیزی رو ازم مخفی کنی بیشتر می‌ترسم.

جونگکوک نگاهش کرد.

این بار هیچ جوابی نداشت.

هانول از اتاق کناری بیرون آمد.

— فکر کنم وقتشه بخشی از حقیقت رو بدونین.

رینا و جونگکوک همزمان به طرفش برگشتند.

هانول یک جعبه‌ی کوچک چوبی روی میز گذاشت.

— این آخرین چیزی بود که پدرت برای رینا گذاشته بود.

رینا با دست‌های لرزان جعبه را باز کرد.

داخل آن یک گردنبند قدیمی بود.

همان لحظه چشم‌های جونگکوک روی گردنبند ثابت ماند.

— این...

رینا برگشت.

— چی شده؟

جونگکوک آرام گفت:

— من این گردنبند رو قبلاً دیدم.

— کجا؟

جونگکوک به هانول نگاه کرد.

هانول آهسته گفت:

— همون شب.

رینا نفسش را حبس کرد.

— کدوم شب؟

هیچ‌کس جواب نداد.

رینا صدایش را بالا برد:

— کدوم شب؟!

هانول بالاخره گفت:

— شبی که خانواده‌ی رینا ناپدید شدن... جونگکوک هم اونجا بود.

سکوت سنگینی اتاق را گرفت.

رینا آرام به جونگکوک نگاه کرد.

— تو... اونجا بودی؟

جونگکوک نگاهش را از او نگرفت.

— آره.

رینا یک قدم عقب رفت.

— پس چرا هیچ‌وقت بهم نگفتی؟

جونگکوک با صدایی آرام گفت:

— چون اون شب، من نتونستم از تو محافظت کنم.

و برای اولین بار، رینا متوجه شد پشت تمام سکوت‌ها و سردی‌های جونگکوک، رازی وجود دارد که خودش هم سال‌ها از آن فرار کرده.

اما هنوز یک سؤال بزرگ باقی مانده بود:
دیدگاه ها (۰)

🍷 Red Wineپارت ۲۵ — نامهرینا چند بار جمله‌ی روی کاغذ را خوان...

🍷 Red Wineپارت ۲۶ — علامتماشین با سرعت از جاده‌ی خیس دور می‌...

🍷 Red Wineپارت ۲۲ — رفیق قدیمیصدای زنگ در عمارت باعث شد رینا...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۱ | آقای اخمورینا هنوز به پیام آخر خیره بود...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۹ | کنار توصبح هنوز کامل روشن نشده بود.رینا...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۰ | هانولآدرس روی کاغذ، آنها را به یک کافه‌...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۶ | سارارینا چند ثانیه فقط به پله‌ها خیره م...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۵ | انتخابرینا به صفحه‌ی گوشی خیره شده بود....

بریم پارت ۱۰:🍷 شراب قرمزقسمت دهم: آدرسرینا هنوز کاغذ را در د...

🍷 شراب قرمزقسمت سوم: عمارت سیاهماشین جلوی یک عمارت بزرگ و تا...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۱ — یک قدم تا اعترافصدای شلیک بیرون انبار ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط