پارت۲۰"انتقام"
"انتقام"
پارت۲۰
یونا:چه عجببب!
_اومدم دیگه غر نزن بیا بریم.
سری تکون داد که باهم از در خارج شدیم میخواستم بگم که با ماشین من بریم که یادم افتاد ماشینم تو شرکته که راه افتادیم طرف ماشین یونا سوار شدیم و راه افتادیم..بعد یه ربع رسیدیم پیاده شدیم و داخل پاساژ شدیم پاساژی که هرکی هرکی نمیتونه بره!
داخل یه مغازه بزرگ لباس شدیم که چند تا لباس انتخاب کردم و رفتم سمت اتاق پرو یونا هم رفت روی مبل نشست تا منتطر من بمونه..اولین لباس رو پوشیدم و اومدم بیرون
یونا یه نگاهی کرد بهم
یونا:خواهرم مگه مسلمونی یه چادر هم میخوای بدم بهت؟..زود باش برو درش بیار حالم بهم خورد
...
یونا:ا.تتتت این چیههه چرا اینقدر بلنده؟ زمین رو میشه باهاش جارو کرد..تروخدا آستین هاشو اه اه
...
یونا:این یکم باز بهتره زیاد پوشیده نیست ولی بازم افتصاحه ا.تتتتت...این دفعه رفتی داخل پرو یه لباس باز تر بپوش فهمیدی؟..بخدا عروسیه نه مراسم شرکت.
رفتم داخل پرو یه لباس سبز بلند پوشیدم که دامنش چاک داشت و بالا تنش یکم لختی بود که تو تنم فوق العاده بود دامنش هم بلند بود(عکسشو میزارم) از پرو رفتم بیرون که هم یونا خواست حرفی بزنه
_یونا بسه دیگه همین تو تنم قشنگه همینو برمیدارم تمام!
یونا:باشه
/از زبان یونا
آخرین لباسی که ا.ت پوشید نسبتا به بقیه لباس هایی که پوشیده بود خیلی بهتر و خشگل تر بود که به دلم نشست اما من نمیزارم ا.ت امشب همچی لباسی بپوشه!
یونا:به همین خیال باش که تو اینو بپوشی ا.ت(زیر لبی)
خب حالا نوبت من بود رفتم سر رگال لباس ها چشم به لباس مشکی کوتاه با کت سفیدش خورد که خیلی جذاب بود و یکمم زیادی لختی بود(عکسشو میزارم تو اسلاید های بعدی) که سریع برش داشتمش پرو نکردمش چون قرار نبود من بپوشمش رفتیم حساب کردیم و راه افتادیم سمت خونه.
بعد یه ربع رسیدیم که یه نگاهی به ساعت کردم ساعت ۳ بود..اه چقدر وقت تلف کردیم زود دست ا.ت رو گرفتم و کشیدم و رفتیم تو اتاق همه وسایل های میکاپ رو اوردم
یونا:ا.ت امشب من ارایشت میکنم فهمیدی؟..اعتراضم نباشه چون اگه بسپرمش به تو خوتو عین جغد میکنی!
_چی میگی بابا م...
یونا:هیس هیچی نگو وقت نداریم.
روی صندلی نشوندمش و شروع به میکاپ کردن کردم ..
۲ ساعت بعد
دوتامون کار میکاپمون تموم شده بود ولی نزاشتم ا.ت خودشو تو آیینه ببینه..رفتم رو به روی ا.ت واستادم
یونا:دختر از اتاق برو بیرون میخوام لباس عوض کنم که بعدش سوپرایز شی!
_مسخره بازی در نیار دیگه
از بازوش گرفتم بردمش سمت در اتاق و به بیرون هدایتش کردم
یونا:مسخره اون رفتارته خوشگلم.
برگشتم تو اتاق و رفتم لباس سبزه ا.ت رو برداشتم و پوشیدم..اوف تو تنم چقدر قشنگ بود الحق که ا.تم سلیقه خوبی داره..البته به جز اون لباس های قبلی!
لباس مشکی که خریده بودم رو روی مبل اتاق گذاشتم و در اتاق رو باز کردم و ا.ت رو صدا زدم که بعد چند دیقه اومد که با دیدنم کپ کرد
_تو چ...چرا لباس منو پوشیدی؟(تعجب)
یونا:قراره من امشب این لباس رو بپوشم نه تو.
_یونا چرت پرت نگو پس من چی بپوشم؟
یونا:اون لباس رو مبل!
/از زبان ا.ت
وقتی وارد اتاق شدم با دیدن یونا اونم با اون لباس چشام چهار تا شده بود اولش هیچ حرفی از دهنم نمی اومد بیرون ولی اونقدر بهش میومد و خوشگل شده بود که دلم نمی اومد بهش چیزی بگم و بزنم تو ذوقش برای همین چیز خاصی نگفتم بهش..به اون لباس که رو مبل گذاشته بود یه نگاهی کردم که رفتم سمتش وقتی برش داشتم دیدم چقدر کوتاه و چسبه
_نگووو...نگوووووو!
_من اصلا اینو نمی پوشم.
یونا:اونقدر هم لختی نیست روش کت میپوشی زیاد چیزی دیده نمیشه...اگه نپوشی من امشب نمیام!
_آخه یونا نگاه کن خودت چقدر چسبه! کل بدنم دیده میشه.
یونا:نه بابا فکر میکنی تو تن این مدلی نیست برو بپوشش.
رفتم پوشیدم و اومدم بیرون که تو تنم خیلی قشنگ بود خوشم اومده بود ازش کاش میتونستم کامل خودمو تو آیینه ببینم آخه یونا نمیذاشت خودمو ببینم نمیدونم آرایشم چجوری بود.. یه نگاه دیگه ای به لباسم کردم خدایی خشگل بود ولی کوتاه بود..ولش بابا کی اهمیت میده منکه برای خودم میپوشمش نه برای اونا..رفتم پیش یونا که با دیدنم چشاش برق زد و یه جیغی کوتاهی کشید
یونا:وایی ا.ت فوق العاده شدی..(ذوق)
یه لبخندی از خوشحالی براش زدم
یونا:اوف امشب قراره یه نفر غیرتی شه(زیر لبی)
پارت۲۰
یونا:چه عجببب!
_اومدم دیگه غر نزن بیا بریم.
سری تکون داد که باهم از در خارج شدیم میخواستم بگم که با ماشین من بریم که یادم افتاد ماشینم تو شرکته که راه افتادیم طرف ماشین یونا سوار شدیم و راه افتادیم..بعد یه ربع رسیدیم پیاده شدیم و داخل پاساژ شدیم پاساژی که هرکی هرکی نمیتونه بره!
داخل یه مغازه بزرگ لباس شدیم که چند تا لباس انتخاب کردم و رفتم سمت اتاق پرو یونا هم رفت روی مبل نشست تا منتطر من بمونه..اولین لباس رو پوشیدم و اومدم بیرون
یونا یه نگاهی کرد بهم
یونا:خواهرم مگه مسلمونی یه چادر هم میخوای بدم بهت؟..زود باش برو درش بیار حالم بهم خورد
...
یونا:ا.تتتت این چیههه چرا اینقدر بلنده؟ زمین رو میشه باهاش جارو کرد..تروخدا آستین هاشو اه اه
...
یونا:این یکم باز بهتره زیاد پوشیده نیست ولی بازم افتصاحه ا.تتتتت...این دفعه رفتی داخل پرو یه لباس باز تر بپوش فهمیدی؟..بخدا عروسیه نه مراسم شرکت.
رفتم داخل پرو یه لباس سبز بلند پوشیدم که دامنش چاک داشت و بالا تنش یکم لختی بود که تو تنم فوق العاده بود دامنش هم بلند بود(عکسشو میزارم) از پرو رفتم بیرون که هم یونا خواست حرفی بزنه
_یونا بسه دیگه همین تو تنم قشنگه همینو برمیدارم تمام!
یونا:باشه
/از زبان یونا
آخرین لباسی که ا.ت پوشید نسبتا به بقیه لباس هایی که پوشیده بود خیلی بهتر و خشگل تر بود که به دلم نشست اما من نمیزارم ا.ت امشب همچی لباسی بپوشه!
یونا:به همین خیال باش که تو اینو بپوشی ا.ت(زیر لبی)
خب حالا نوبت من بود رفتم سر رگال لباس ها چشم به لباس مشکی کوتاه با کت سفیدش خورد که خیلی جذاب بود و یکمم زیادی لختی بود(عکسشو میزارم تو اسلاید های بعدی) که سریع برش داشتمش پرو نکردمش چون قرار نبود من بپوشمش رفتیم حساب کردیم و راه افتادیم سمت خونه.
بعد یه ربع رسیدیم که یه نگاهی به ساعت کردم ساعت ۳ بود..اه چقدر وقت تلف کردیم زود دست ا.ت رو گرفتم و کشیدم و رفتیم تو اتاق همه وسایل های میکاپ رو اوردم
یونا:ا.ت امشب من ارایشت میکنم فهمیدی؟..اعتراضم نباشه چون اگه بسپرمش به تو خوتو عین جغد میکنی!
_چی میگی بابا م...
یونا:هیس هیچی نگو وقت نداریم.
روی صندلی نشوندمش و شروع به میکاپ کردن کردم ..
۲ ساعت بعد
دوتامون کار میکاپمون تموم شده بود ولی نزاشتم ا.ت خودشو تو آیینه ببینه..رفتم رو به روی ا.ت واستادم
یونا:دختر از اتاق برو بیرون میخوام لباس عوض کنم که بعدش سوپرایز شی!
_مسخره بازی در نیار دیگه
از بازوش گرفتم بردمش سمت در اتاق و به بیرون هدایتش کردم
یونا:مسخره اون رفتارته خوشگلم.
برگشتم تو اتاق و رفتم لباس سبزه ا.ت رو برداشتم و پوشیدم..اوف تو تنم چقدر قشنگ بود الحق که ا.تم سلیقه خوبی داره..البته به جز اون لباس های قبلی!
لباس مشکی که خریده بودم رو روی مبل اتاق گذاشتم و در اتاق رو باز کردم و ا.ت رو صدا زدم که بعد چند دیقه اومد که با دیدنم کپ کرد
_تو چ...چرا لباس منو پوشیدی؟(تعجب)
یونا:قراره من امشب این لباس رو بپوشم نه تو.
_یونا چرت پرت نگو پس من چی بپوشم؟
یونا:اون لباس رو مبل!
/از زبان ا.ت
وقتی وارد اتاق شدم با دیدن یونا اونم با اون لباس چشام چهار تا شده بود اولش هیچ حرفی از دهنم نمی اومد بیرون ولی اونقدر بهش میومد و خوشگل شده بود که دلم نمی اومد بهش چیزی بگم و بزنم تو ذوقش برای همین چیز خاصی نگفتم بهش..به اون لباس که رو مبل گذاشته بود یه نگاهی کردم که رفتم سمتش وقتی برش داشتم دیدم چقدر کوتاه و چسبه
_نگووو...نگوووووو!
_من اصلا اینو نمی پوشم.
یونا:اونقدر هم لختی نیست روش کت میپوشی زیاد چیزی دیده نمیشه...اگه نپوشی من امشب نمیام!
_آخه یونا نگاه کن خودت چقدر چسبه! کل بدنم دیده میشه.
یونا:نه بابا فکر میکنی تو تن این مدلی نیست برو بپوشش.
رفتم پوشیدم و اومدم بیرون که تو تنم خیلی قشنگ بود خوشم اومده بود ازش کاش میتونستم کامل خودمو تو آیینه ببینم آخه یونا نمیذاشت خودمو ببینم نمیدونم آرایشم چجوری بود.. یه نگاه دیگه ای به لباسم کردم خدایی خشگل بود ولی کوتاه بود..ولش بابا کی اهمیت میده منکه برای خودم میپوشمش نه برای اونا..رفتم پیش یونا که با دیدنم چشاش برق زد و یه جیغی کوتاهی کشید
یونا:وایی ا.ت فوق العاده شدی..(ذوق)
یه لبخندی از خوشحالی براش زدم
یونا:اوف امشب قراره یه نفر غیرتی شه(زیر لبی)
- ۳۶.۵k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط