***
***
## رمان فرزند آتش
### پارت ۱
بوی تند عرق، چرم فرسوده و منتول، هوای باشگاه بوکس زیرزمینی را پر کرده بود. «کیم ات» با دستهای باندپیچی شده، ضربات متوالی را به کیسه سنگین میکوبید. هر ضربهاش، ترکیبی از خشم و تمرکز بیاندازه بود. او پیراهن گشاد و خاکستریاش را زیر نورهای ضعیف تمرین، خیس عرق میدید، اما توقف برایش معنی نداشت. این گوشه از شهر، تنها جایی بود که میتوانست نقاب وکالت و وقار را بردارد و فقط خودش باشد: جنگجویی که سعی میکرد با هر مشت، سِرّ بزرگش را به فراموشی بسپارد.
«هانا»، مربی میانسال و خشناش، از کنار رینگ فریاد زد: «ات! بسه دیگه! هفتمین راند رو تموم کردی، چی بهت گفتم؟ بدنت به حد مرگ رسید.»
ات نفسنفسزنان، مشت آخر را چنان محکم به کیسه زد که حلقههای زنجیر بالای سرش جیرجیر کردند. او به زور توانست تعادلش را حفظ کند. ناگهان، دنیا دور سرش چرخید؛ لبههای دیدش شروع به سیاه شدن کرد. کمخونی شدیدش، پنهان در پس این همه عضله و اراده، مثل یک دزد یواشکی میآمد و انرژیاش را میدزدید.
«من خوبم، مربی.» ات با صدای خشدار پاسخ داد، دستکشهایش را با عجله درآورد و پشت دستش را روی پیشانیاش کشید. «فقط یه ذره خستهم.»
«یه ذره؟» هانا با بدبینی سر تکان داد و یک حوله به سمتش پرت کرد. «تو عین یه دیوونه تمرین میکنی. باید غذا بخوری، دختر. نمیخوای توی رینگ غش کنی که؟»
ات لبخند تلخی زد که به چشم مربی نیامد. غش کردن؟ اگر واقعیت بیماریاش فاش میشد، دیگر کسی به او اعتماد نمیکرد. یک وکیل قوی و جنگنده نمیتواند یک بیمار ضعیف باشد. او حوله را محکم دور گردنش پیچید و به سمت کمدها رفت. باید سریع میرفت، امروز یک پرونده قتل سنگین داشت که در آن پای یک شرکت بزرگ و مشهور در میان بود.
***
«جئون جونگکوک» آرام و بیحرکت، پشت میز بزرگ و سیاهش در طبقه آخر برج «ققنوس» نشسته بود. منظرۀ شهر سئول زیر پای او، شبیه یک نقشۀ شطرنج بود که تمام مهرههایش در کنترل او بودند. با ۲۸ سال سن، او نه تنها صاحب دو شرکت عظیم بود، بلکه قدرت پشت پردهای داشت که باعث میشد بزرگترین سیاستمداران و تجار شهر، قبل از خواب نام او را زمزمه کنند. لقب «فرزند آتش» برازندهاش بود؛ زیرا با هر گامی که برمیداشت، یا میساخت یا میسوزاند.
«رییس، مدارک رسیدهاند.»
صدای بادیگاردش، «یوگیوم»، سکوت خفقانآور اتاق را شکست. جونگکوک بدون اینکه سرش را از صفحۀ مانیتور پر از دادههای مالی بردارد، اشاره کرد که مدارک را روی میز بگذارد.
«وکیلی که معرفی کردیم؟ همان زن جوان با شهرت زیاد در پروندههای سخت.»
جونگکوک بالاخره نگاه سردش را از مانیتور گرفت و به سمت یوگیوم چرخاند. چشمانش تاریک و خالی از هرگونه احساسی بودند.
«اون فقط ۲۲ سالشه. این پرونده شوخی نیست، یوگیوم. پای مافوقهای مافیای شرق در میان است.»
«بله، اما او در ۱۸ ماه گذشته، ۳ پرونده را برده که هیچکس دیگری جرأت نکرده بود آنها را دست بگیرد. هیچ رابطهای با هیچ گروهی ندارد و تنها به قانون وفادار است. دقیقاً همان چیزی که ما برای این موضوع حساس نیاز داریم: یک گرگ تنها.»
جونگکوک به پاکت کاغذی روی میز خیره شد. تصویری از «کیم ات» روی آن چسبانده شده بود. دختری با موهای تیره که حتی در عکس هم نگاهی سرسخت داشت.
«او در حال حاضر وکالت قاتل را به عهده گرفته و دارد سعی میکند تا موکلش را بیگناه جلوه دهد، درست است؟»
«بله، رییس. موکل او، برادر همسر سابق رییس شرکت رقیب ماست. یک بازی کثیف.»
جونگکوک با انزجار پوزخندی زد. از زمانی که همسرش با خیانتی کثیف او را ترک کرده بود، تمام حسهای عاشقانه و اعتماد به نفسش را سوزانده بود. او فقط به قدرت، تجارت و بیرحمی ایمان داشت. زنان برای او چیزی جز عوامل آشوب و ضعف نبودند.
او پاکت را برداشت و آن را روی میز پرت کرد.
«قرار ملاقات را برای ساعت هفت امشب تنظیم کن. در دفتر خودم. پرونده را از دستش میگیرم. ببینم این 'گرگ تنها' چقدر میتونه در مقابل 'فرزند آتش' مقاومت کنه.»
***
ات پس از دوشی سریع، وارد لیموزین سیاهی شد که جلوی باشگاه منتظرش بود. لوکس بودن بیش از حد ماشین، حواسش را پرت کرد. پروندهای که قرار بود برایش با یک شرکت بزرگ مذاکره کند، بسیار مرموز بود. آدرس محل ملاقات، طبقه آخر برج ققنوس بود. هیچکس نمیتوانست بدون دعوت وارد آنجا شود.
او در مقابل درهای باشکوه و دو متری دفتر بزرگ ایستاد. با زدن ضربهای آرام، صدایی عمیق از درون اتاق شنیده شد که به او اجازه ورود میداد.
ات وارد شد. فضای دفتر، بیشتر شبیه یک سردخانه لوکس بود تا دفتر کار. همه چیز مشکی، خاکستری یا سفید بود و نورها کم بود.
ادامه دارد...
نویسنده؛: elisa
## رمان فرزند آتش
### پارت ۱
بوی تند عرق، چرم فرسوده و منتول، هوای باشگاه بوکس زیرزمینی را پر کرده بود. «کیم ات» با دستهای باندپیچی شده، ضربات متوالی را به کیسه سنگین میکوبید. هر ضربهاش، ترکیبی از خشم و تمرکز بیاندازه بود. او پیراهن گشاد و خاکستریاش را زیر نورهای ضعیف تمرین، خیس عرق میدید، اما توقف برایش معنی نداشت. این گوشه از شهر، تنها جایی بود که میتوانست نقاب وکالت و وقار را بردارد و فقط خودش باشد: جنگجویی که سعی میکرد با هر مشت، سِرّ بزرگش را به فراموشی بسپارد.
«هانا»، مربی میانسال و خشناش، از کنار رینگ فریاد زد: «ات! بسه دیگه! هفتمین راند رو تموم کردی، چی بهت گفتم؟ بدنت به حد مرگ رسید.»
ات نفسنفسزنان، مشت آخر را چنان محکم به کیسه زد که حلقههای زنجیر بالای سرش جیرجیر کردند. او به زور توانست تعادلش را حفظ کند. ناگهان، دنیا دور سرش چرخید؛ لبههای دیدش شروع به سیاه شدن کرد. کمخونی شدیدش، پنهان در پس این همه عضله و اراده، مثل یک دزد یواشکی میآمد و انرژیاش را میدزدید.
«من خوبم، مربی.» ات با صدای خشدار پاسخ داد، دستکشهایش را با عجله درآورد و پشت دستش را روی پیشانیاش کشید. «فقط یه ذره خستهم.»
«یه ذره؟» هانا با بدبینی سر تکان داد و یک حوله به سمتش پرت کرد. «تو عین یه دیوونه تمرین میکنی. باید غذا بخوری، دختر. نمیخوای توی رینگ غش کنی که؟»
ات لبخند تلخی زد که به چشم مربی نیامد. غش کردن؟ اگر واقعیت بیماریاش فاش میشد، دیگر کسی به او اعتماد نمیکرد. یک وکیل قوی و جنگنده نمیتواند یک بیمار ضعیف باشد. او حوله را محکم دور گردنش پیچید و به سمت کمدها رفت. باید سریع میرفت، امروز یک پرونده قتل سنگین داشت که در آن پای یک شرکت بزرگ و مشهور در میان بود.
***
«جئون جونگکوک» آرام و بیحرکت، پشت میز بزرگ و سیاهش در طبقه آخر برج «ققنوس» نشسته بود. منظرۀ شهر سئول زیر پای او، شبیه یک نقشۀ شطرنج بود که تمام مهرههایش در کنترل او بودند. با ۲۸ سال سن، او نه تنها صاحب دو شرکت عظیم بود، بلکه قدرت پشت پردهای داشت که باعث میشد بزرگترین سیاستمداران و تجار شهر، قبل از خواب نام او را زمزمه کنند. لقب «فرزند آتش» برازندهاش بود؛ زیرا با هر گامی که برمیداشت، یا میساخت یا میسوزاند.
«رییس، مدارک رسیدهاند.»
صدای بادیگاردش، «یوگیوم»، سکوت خفقانآور اتاق را شکست. جونگکوک بدون اینکه سرش را از صفحۀ مانیتور پر از دادههای مالی بردارد، اشاره کرد که مدارک را روی میز بگذارد.
«وکیلی که معرفی کردیم؟ همان زن جوان با شهرت زیاد در پروندههای سخت.»
جونگکوک بالاخره نگاه سردش را از مانیتور گرفت و به سمت یوگیوم چرخاند. چشمانش تاریک و خالی از هرگونه احساسی بودند.
«اون فقط ۲۲ سالشه. این پرونده شوخی نیست، یوگیوم. پای مافوقهای مافیای شرق در میان است.»
«بله، اما او در ۱۸ ماه گذشته، ۳ پرونده را برده که هیچکس دیگری جرأت نکرده بود آنها را دست بگیرد. هیچ رابطهای با هیچ گروهی ندارد و تنها به قانون وفادار است. دقیقاً همان چیزی که ما برای این موضوع حساس نیاز داریم: یک گرگ تنها.»
جونگکوک به پاکت کاغذی روی میز خیره شد. تصویری از «کیم ات» روی آن چسبانده شده بود. دختری با موهای تیره که حتی در عکس هم نگاهی سرسخت داشت.
«او در حال حاضر وکالت قاتل را به عهده گرفته و دارد سعی میکند تا موکلش را بیگناه جلوه دهد، درست است؟»
«بله، رییس. موکل او، برادر همسر سابق رییس شرکت رقیب ماست. یک بازی کثیف.»
جونگکوک با انزجار پوزخندی زد. از زمانی که همسرش با خیانتی کثیف او را ترک کرده بود، تمام حسهای عاشقانه و اعتماد به نفسش را سوزانده بود. او فقط به قدرت، تجارت و بیرحمی ایمان داشت. زنان برای او چیزی جز عوامل آشوب و ضعف نبودند.
او پاکت را برداشت و آن را روی میز پرت کرد.
«قرار ملاقات را برای ساعت هفت امشب تنظیم کن. در دفتر خودم. پرونده را از دستش میگیرم. ببینم این 'گرگ تنها' چقدر میتونه در مقابل 'فرزند آتش' مقاومت کنه.»
***
ات پس از دوشی سریع، وارد لیموزین سیاهی شد که جلوی باشگاه منتظرش بود. لوکس بودن بیش از حد ماشین، حواسش را پرت کرد. پروندهای که قرار بود برایش با یک شرکت بزرگ مذاکره کند، بسیار مرموز بود. آدرس محل ملاقات، طبقه آخر برج ققنوس بود. هیچکس نمیتوانست بدون دعوت وارد آنجا شود.
او در مقابل درهای باشکوه و دو متری دفتر بزرگ ایستاد. با زدن ضربهای آرام، صدایی عمیق از درون اتاق شنیده شد که به او اجازه ورود میداد.
ات وارد شد. فضای دفتر، بیشتر شبیه یک سردخانه لوکس بود تا دفتر کار. همه چیز مشکی، خاکستری یا سفید بود و نورها کم بود.
ادامه دارد...
نویسنده؛: elisa
- ۲۲.۲k
- ۲۹ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط