{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دو پارتی از هیسونگ

دو پارتی از هیسونگ
پارت اخر

یک ساعت بعد، ات به خانه برگشت.
در را که باز کرد، با منظره عجیبی روبه‌رو شد.
هیسونگ روی مبل نشسته بود، دست‌به‌سینه، با قیافه‌ای که انگار صاحب تمام غم‌های جهان بود.
ات خنده‌اش گرفت.
«چیه؟ چرا قیافه‌ات این شکلیه؟»
هیسونگ بدون اینکه نگاهش کند، گفت: «خوش گذشت؟»
ات کیفش را روی میز گذاشت.
«آره، خیلی!»
هیسونگ سرش را برگرداند.
«واقعاً؟»
ات که فهمیده بود دارد حرص می‌خورد، تصمیم گرفت بیشتر اذیتش کند.
«آره! تازه، خیلی هم بامزه بود.»
هیسونگ از جایش بلند شد.
«عالیه. پس امیدوارم دفعه بعد هم—»
ات ناگهان خندید.
«هیسونگ! من اصلاً قرار نرفتم! رفتم از مغازه برات شکلات بخرم!»
هیسونگ وسط حرفش متوقف شد.
«چی؟»
ات کیسه شکلات را جلوی صورتش گرفت.
«اینم برای آقای حسود!»
هیسونگ چند لحظه به شکلات‌ها نگاه کرد و بعد به ات.
«تو واقعاً اعصاب نداری.»
ات با افتخار گفت: «می‌دونم!»
هیسونگ جلو آمد و شکلات‌ها را گرفت.
«ولی یه مشکلی هست.»
ات: «چی؟»
هیسونگ با لبخند مرموزی گفت: «تو امروز منو یک ساعت عذاب دادی. حالا نوبت منه.»
ات یک قدم عقب رفت.
«هیسونگ... چرا این شکلی لبخند می‌زنی؟»
هیسونگ به سمتش قدم برداشت.
ات خندید و شروع کرد به فرار کردن.
«نههه! غلط کردم!»
هیسونگ دنبالش دوید و بالاخره وسط اتاق گرفتش.
ات با خنده گفت: «باشه، باشه! تسلیم!»
هیسونگ دست‌هایش را رها کرد، اما همچنان لبخند می‌زد.
«یه سؤال.»
ات: «چی؟»
هیسونگ کمی خم شد تا هم‌سطح چشم‌هایش قرار بگیرد.
«اگه واقعاً با یکی دیگه قرار می‌رفتی، چی‌کار می‌کردم؟»
ات لبخند شیطنت‌آمیزی زد.
«نمی‌دونم. شاید می‌اومدی دنبالم.»
هیسونگ آرام گفت: «قطعاً می‌اومدم.»
ات برای لحظه‌ای ساکت شد.
این بار خبری از شوخی نبود.
آهسته پرسید: «چرا؟»
هیسونگ نگاهش کرد و لبخند کوچکی زد.
«چون هنوز نفهمیدی چقدر دوستت دارم.»
قلب ات تندتر زد.
اما چون ات بود و نمی‌توانست حتی یک لحظه جدی بماند، لبخند زد و گفت:
«خب، پس شکلاتامو بده.»
هیسونگ با ناباوری نگاهش کرد.
«الان؟!»
ات دستش را دراز کرد.
«عشق و عاشقی سر جاش، شکلات مال من!»
هیسونگ زد زیر خنده.
«تو یه روز منو می‌کشی!»
ات شکلات را از دستش قاپید و به سمت اتاقش دوید.
«ولی عاشقمیییی!»
هیسونگ پشت سرش فریاد زد:
«متأسفانههههه!»
و صدای خنده هر دو توی خونه پیچید

اینم از این

شرمنده اگه بده😔😔

#enhypen
دیدگاه ها (۰)

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

.....پارت دوم.....

چندپارتی جونگ کوک

Last leaves/رمان جیمین

تک پارتی✨صدای موزیک کل سالن رو پر کرده بود و نورهای صحنه مدا...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۰: بدترین زمان برای بهترین سوالموج‌ها آرا...

{استاده جدید}پارت دوم... ساعت از دوازده گذشته بود.ات هنوز رو...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

𐙚🦋 پارت اول — «همسایه‌ی جدید» 🦋𐙚آت با عجله از خونه بیرون اوم...

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط