عشق درسایه سلطنت پارت 250

سه هفته بود که توی قصر قدیمی انگلستان بودم..
تنها ...هیچ کس جدیدی به دیدارم نیومده بود..
قصر بی روح و تنهایی هام منو هم سرد و بی روح کرده بود... دیگه خبری از شیطنت هام و خنده های بلندم نبود..
انگار خندیدن رو یادم رفته بود..
فقط تبسمی مونده بود که برای دلگرمی این خدمتکارها روی لب داشتم..
نقاشی بچگی های تهیونگ شده بود مونس شب و روزم و جديدا عادت کرده بودم باهاش حرف بزنم
خیلی از کارهای قصر رو خودم انجام میدادم تا تنهایی و دلتنگی از پا درم نیاره
گاهی کیک میپختم که معمولا با گریه یاد کیکی که برای
تهیونگ پخته بودم میوفتادم و بدون اینکه خودم بهش لب
بزنم بین خدمتکارا پخشش میکردم به گل های باغچه میرسیدم
کتاب میخوندم و لحظه ای از کتاب خوندن نبود که یاد تهیونگ و کتابهایی که براش خوندم به گریه نندازتم
کوچکترین کلمه و اتفاق کافی بود تا اشک توی چشمم حلقه بزنه..
شبها كابوس.. كابوس.. وكابوس تنها همراهام بودن که هیچ وقت ترکم نمیکردن و چشمام رو حتی ساعتی بعد از نصفه شب به نقاشی بچگی تهیونگ خیره میکردن
ژاکلین میگفت لاغر و رنگ پریده شدم ولی برام مهم
نبود. وقتی تهیونگی نبود که ببو*ستم و نوازشم کنه و بهم بگه که چقدر دوسم داره و چقدر زیبام... دیگه زیبایی رو میخوام چیکار؟
از نامه ای که برای جسیکا و كاترين فرستادم جوابی دریافت نکردم و احتمال رو بر این گذاشتم که نامه به دستشون نرسیده و نامه جدیدی براشون نوشتم و اینبار اسم کتابی رو
گفتم و خواستم جسیکا برای تهیونگ بخوندش چون کتاب مورد علاقه شه و بهش گفتم به خدمتکارهای تهیونگ بگه پالتوش رو دور و برش بذارن چون شبهای سردیه همه فکر و ذکرم پیش تهیونگ بود..
گاهی از اینکه همه حواسم پیششه از خودم متنفر میشدم. ولی چه میشه کرد..
یکی از خدمتکارا بهم پیشنهاد کرد برای پر کردن وقتم اسب
سواری کنم. اما وقتی تهیونگی نیست تا بگه بهم اعتماد کن و سی*نه اون نباشه اسب برام بزرگترین کابوس دنیاست و با صراحت جواب رد دادم..
سرو کله کولی با پسر جوانی خیلی بی خبر وسط روز پیدا شد..تعظیم جانانه ای کردن
کولی : سلام بربانوی فرانسوی انگلیسی زیبای ما.. امروز حالتون چطوره بانو؟
به لودگیش لبخند باریکی زدم و گفتم
مری: سلام... ممنونم.... شما و اینجا؟
کولی : به قصر انگلستان که رفته بودم شنیدم شما اینجاین و هم برای عرض ادب اومدم و هم براتون چیزهای تکی آوردم بانوی من...
و به پسر کنارش اشاره کرد و گفت
کولی: ایشونم تاجره.. آقای فرانک.. وقتی گفتم دارم میام دیدن شما گفت دوست داره شما رو ببینه...
فرانک یه مرد جوون حدود 25 ساله بود با چشمای آبی و موهای مشکی چهره مقبولی داشت..
فرانک : وقتی شنیدم بانوی انگلستان و فرانسه اینجاست گفتم شاید بتونم استثنایی قایل بشم و از کار دست بکشم و برای ملاقات چنین شخص مهمی بیام..
فقط کوتاه سر تکون دادم...
دیدگاه ها (۱۶)

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت دهمیونا با عصبانیت به مرد خیره ش...

*💜 یه آرمی تو رستورانی که کار می‌کنه، به‌طور اتفاقی تهیونگ ر...

A Love Transcending CenturiesPart 7کتابخونه‌ی قصر، از اون کت...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۲۷رویاوقتی رسیدم قصر، هنوز گیج خوا...

یه آرمی تهیونگ رو توی رستورانی که خودش اونجا کار میکنه دیده ...

free from the court (p4)

پارت ۴۲صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز اتفاقات دیش...

تک پارتی ویو ا.ت صدای باز شدن در سکوت سنگین خونه رو شکست ساع...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ (Last Part)صبح روز بعد، نور...

پارت چهاردهم《Custom kiss》 +وای نکنه ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط