پارت1(زندگی مزخرف)
&آخرین امتحان سال آخر دبیرستانه یجورایی خب هم ذوق دارم هم میترسم ولی خب چه میشه کرد
رفتم صورتمو شستم و دوباره برگشتم تو اتاقم
یهو برادرم از اونور راهرو داد زد :یونا دیر شده فقط ۸ دقیقه تا شروع امتحان مونده!!
منم بدو بدو
رفتم به سمت کمدم لباس فرم تنگ کوتاهمو پوشیدم باور نکردنیه ولی از سال پیش تا الان ۷ سانت قد کشیدم
در کشو میزمو باز کردم
شونه چوبی داغونمو برداشتم موهامو شونه زدمو بافتم
کیفمو ورداشتم و رفتم پایین یهو دیدم همه دارن بهم میخندن
مامان اینقدر خندید که لپش گل انداخته بود
اوشیما[اسم داداشش]هم که پهن شده بو.
روزمین بابا هم ک مث همیشه خواب بود
یهویی داد زدم:چرا میخندین؟دیرم شده!!اوشیما تو دیگه چه مرگته؟!
مامان گفت:اوشیما رو که میشناسی ۲ ساعت جلو تر از ۶ صبح ساعت گذاشته =/
ی سکوت عظیم کل خونه رو در بر گرفته بود جوری که کلا فقط صدای خروپف بابا میومد
یدونه زدم پس کله ی اوشیما و بهش گفتم:دیگه نبینم از این کارا کنیاا
اونم مث همیشه گفت باشه باشه(این باشه هاش یعنی کلا حکم خفه شو داره)
برگشتم تو اتاقم دابی[اسم گربش]اومد رو پاهام نشست و میو کرد
احتمالا غذا میخواست رفتم و بهش غذا دادم
حدود یک ساعت و نیم بعد
دیدم در اتاق اوشیما بازه رفتم تو دیدم داره زار زار گریه میکنه گفتم:اوشیما چرا اینقدر ناراحتی؟ از دست من ناراحت شدی؟
اونم گفت:نه نه بخاطر یه چیزه دیگس
ی ورقه دستش ی ورقه ک نه تقریبا ی جزوه به اندازه علومی که تو این سه سال خوندیم
بهم ورقه رو داد .....
بقیه تو پارت ۲
برای اومدن پارت دوم لطفا لایک این پست رو به ۱۳ برسونین:)
رفتم صورتمو شستم و دوباره برگشتم تو اتاقم
یهو برادرم از اونور راهرو داد زد :یونا دیر شده فقط ۸ دقیقه تا شروع امتحان مونده!!
منم بدو بدو
رفتم به سمت کمدم لباس فرم تنگ کوتاهمو پوشیدم باور نکردنیه ولی از سال پیش تا الان ۷ سانت قد کشیدم
در کشو میزمو باز کردم
شونه چوبی داغونمو برداشتم موهامو شونه زدمو بافتم
کیفمو ورداشتم و رفتم پایین یهو دیدم همه دارن بهم میخندن
مامان اینقدر خندید که لپش گل انداخته بود
اوشیما[اسم داداشش]هم که پهن شده بو.
روزمین بابا هم ک مث همیشه خواب بود
یهویی داد زدم:چرا میخندین؟دیرم شده!!اوشیما تو دیگه چه مرگته؟!
مامان گفت:اوشیما رو که میشناسی ۲ ساعت جلو تر از ۶ صبح ساعت گذاشته =/
ی سکوت عظیم کل خونه رو در بر گرفته بود جوری که کلا فقط صدای خروپف بابا میومد
یدونه زدم پس کله ی اوشیما و بهش گفتم:دیگه نبینم از این کارا کنیاا
اونم مث همیشه گفت باشه باشه(این باشه هاش یعنی کلا حکم خفه شو داره)
برگشتم تو اتاقم دابی[اسم گربش]اومد رو پاهام نشست و میو کرد
احتمالا غذا میخواست رفتم و بهش غذا دادم
حدود یک ساعت و نیم بعد
دیدم در اتاق اوشیما بازه رفتم تو دیدم داره زار زار گریه میکنه گفتم:اوشیما چرا اینقدر ناراحتی؟ از دست من ناراحت شدی؟
اونم گفت:نه نه بخاطر یه چیزه دیگس
ی ورقه دستش ی ورقه ک نه تقریبا ی جزوه به اندازه علومی که تو این سه سال خوندیم
بهم ورقه رو داد .....
بقیه تو پارت ۲
برای اومدن پارت دوم لطفا لایک این پست رو به ۱۳ برسونین:)
- ۳.۴k
- ۲۶ مهر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط