Funny & fierce
Funny & fierce
Part 13
متوجه شدم احساسات بیشتر از اونیه که بتونم جلوشو بگیرم پس تصمیم گرفتم بیشتر بهش نزدیک بشم که اون هم عاشقم بشه
+پس کجا میخوابی؟
_معلومه تو اتاق
+یعنی من برم روی کاناپه بخوابم؟؟؟
_من نگفتم روی کاناپه بخوابی تو هم میتونی بیای توی اتاق
+اما...
_اما نداره من رفتم بخوابم خودت تصمیم بگیر
+هیییییی صبر کن من نمیخوام پیشت بخوابم
_این دیگه به من ربطی نداره
رفتم داخل اتاق و امیدوار بودم که بیاد توی اتاق بخوابه
(ویو ههجین)
مجبور شدم برم توی اتاق بخوابم
ولی میترسیدم. در اتاقو باز کردم
_منتظرت بودم میدونستم میای
+اگر میخوای برم؟
_نه بیا بخواب
جیمین خوابید منم رفتم بخوابم
تا میتونستم ازش فاصله گرفتم و خوابیدم
(پرش زمانی صبح)
توی عالم خواب بودم و دستمو هی اینور اونور میکردم و هی به یچیز می خورد، یهو کشیده شدم و چشمامو باز کردمو دیدم...
(ویو جیمین)
با صدای گوشیم بیدار شدم. یه پیام از طرف مامانم بود
_مطمئن ههجین با شنیدنش خیلی ناراحت میشه
بهش نگاه کردم دیدم هنوز خوابه تصمیم گرفتم کنارش دراز بکشم تا بیدار بشه
بعد از چند دقیقه هی دستشو میزد توی صورتم
دستشو گرفتم و کشیدمش توی بغلم بعد چشماشو باز کرد
+اهای چیکار میکنی
از ترس هی ازم فاصله گرفت و از تخت افتاد پایین
_حالت خوبه؟؟؟ (نگران)
+اره خوبم ولی یکم کمرم درد میکنه. برای چی اون کارو کردی
_چون هی دستتو میزدی تو صورتم(ریز خنده)
+اینم شد دلیل؟ آخ کمرم
_بیا بالا ببینم چیزیت شده با نه
+باشه ولی دیگه بهم دست نزن
_پس چجوری چک کنم
+آه خیلخب ولی زیاد دست نزن
_اوکی بیا
ههجین اومد بالای تخت منم داشتم چک میکردم که ببینم جاییش درد میکنه یا نه
دستمو بردم روی پهلوهاش و شروع کردم به قلقلک دادنش
+هی.... نکن... هییی(با خنده)
+بسه دلم درد گرفتتتت
_باشه بیا بریم پایین برای صبحونه
+هوم
با ههجین رفتیم پایین. خدمتکارا میز صبحونه رو چیده بودن
شروع کردیم به صبحونه خوردن
+هی امروز خیلی مهربون شدی چیزی شده؟
_خب راستش یه اتفاق بدی افتاده ولی نمیدونم چجوری بهت بگم
+بدتر از اون بوسیدنه که نیست پس بگو
_بخاطر یکسری کار های شرکت مجبورم برای یه ماه برم نیویورک
+خب برو این چه ربطی به من داره
_تا اینجاش برای تو اوکیه ولی خانواده هامون خواستن که اینو به عنوان ماه عسلمون درنظر بگیریم....
#فیک #fake
#جیمین #jimin
#بی_تی_اس #bts
Part 13
متوجه شدم احساسات بیشتر از اونیه که بتونم جلوشو بگیرم پس تصمیم گرفتم بیشتر بهش نزدیک بشم که اون هم عاشقم بشه
+پس کجا میخوابی؟
_معلومه تو اتاق
+یعنی من برم روی کاناپه بخوابم؟؟؟
_من نگفتم روی کاناپه بخوابی تو هم میتونی بیای توی اتاق
+اما...
_اما نداره من رفتم بخوابم خودت تصمیم بگیر
+هیییییی صبر کن من نمیخوام پیشت بخوابم
_این دیگه به من ربطی نداره
رفتم داخل اتاق و امیدوار بودم که بیاد توی اتاق بخوابه
(ویو ههجین)
مجبور شدم برم توی اتاق بخوابم
ولی میترسیدم. در اتاقو باز کردم
_منتظرت بودم میدونستم میای
+اگر میخوای برم؟
_نه بیا بخواب
جیمین خوابید منم رفتم بخوابم
تا میتونستم ازش فاصله گرفتم و خوابیدم
(پرش زمانی صبح)
توی عالم خواب بودم و دستمو هی اینور اونور میکردم و هی به یچیز می خورد، یهو کشیده شدم و چشمامو باز کردمو دیدم...
(ویو جیمین)
با صدای گوشیم بیدار شدم. یه پیام از طرف مامانم بود
_مطمئن ههجین با شنیدنش خیلی ناراحت میشه
بهش نگاه کردم دیدم هنوز خوابه تصمیم گرفتم کنارش دراز بکشم تا بیدار بشه
بعد از چند دقیقه هی دستشو میزد توی صورتم
دستشو گرفتم و کشیدمش توی بغلم بعد چشماشو باز کرد
+اهای چیکار میکنی
از ترس هی ازم فاصله گرفت و از تخت افتاد پایین
_حالت خوبه؟؟؟ (نگران)
+اره خوبم ولی یکم کمرم درد میکنه. برای چی اون کارو کردی
_چون هی دستتو میزدی تو صورتم(ریز خنده)
+اینم شد دلیل؟ آخ کمرم
_بیا بالا ببینم چیزیت شده با نه
+باشه ولی دیگه بهم دست نزن
_پس چجوری چک کنم
+آه خیلخب ولی زیاد دست نزن
_اوکی بیا
ههجین اومد بالای تخت منم داشتم چک میکردم که ببینم جاییش درد میکنه یا نه
دستمو بردم روی پهلوهاش و شروع کردم به قلقلک دادنش
+هی.... نکن... هییی(با خنده)
+بسه دلم درد گرفتتتت
_باشه بیا بریم پایین برای صبحونه
+هوم
با ههجین رفتیم پایین. خدمتکارا میز صبحونه رو چیده بودن
شروع کردیم به صبحونه خوردن
+هی امروز خیلی مهربون شدی چیزی شده؟
_خب راستش یه اتفاق بدی افتاده ولی نمیدونم چجوری بهت بگم
+بدتر از اون بوسیدنه که نیست پس بگو
_بخاطر یکسری کار های شرکت مجبورم برای یه ماه برم نیویورک
+خب برو این چه ربطی به من داره
_تا اینجاش برای تو اوکیه ولی خانواده هامون خواستن که اینو به عنوان ماه عسلمون درنظر بگیریم....
#فیک #fake
#جیمین #jimin
#بی_تی_اس #bts
- ۵.۴k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط