زندگی دوباره
داستان زندگی دوباره پارت ۱۱ ⅔
* از زبان ناروتو
دیگه منم خودم دیر رفته بودم و کلی از زمان کلاس رو پیچونده بودم و فلان و بهمان اینا و نصیحت های ایروکا سنسه و اینا و اخرشم بنا دلایلی که رنگی شده بود کلاس رو زودتر تموم کرد.
دیگه یکم با شیکامارو حرف می زدم اینا دیگه همون مثلی هارو چون بزرگ تر هم بودن تقسیم بر دو کردم هر کدوم رو و شد چهار تیکه نثلثی کوچیک و یه تیکه چوجی. اون یکی تیکه رو هیناتا رو دیدم بهش یه تیکه رو تعارف کردم و مجبورش کردن بخوره و خورد.
بعد اون دو تیکه باقی او من و شیکامارو خوردیم.
که واقعا خوشمزه بود و معلوم بود اوبیتو درستش کرده.
دست پختش خوبه. اگه الان در زندگیم قبلیم بود هیناتا قطعا می گفت بره بهش اشپزی یاد ببده که عالی درست کرده.
یادش بخیر.
چه دورانی بود.
و بله به ما گفتن چون ایروکا سنسه رفته دیگه خودمون بریم خونه اگه خواستیم.
من هم از خدا خواسته رفتم به سمته البته همه مون ولی بعضی ها نمی خواستن.
****نزدیک خونه***
نزدیک خونه که بودم بویی عجیب اومد.
گفتم قطعا مال یکی از همسایه ها....
دقت کردمم... بو داره از نزدیکای خونه خودم میاد..چیییییی
یعنی فقط دویدم و دیدم با این سکانس که اوبیتو قشنگ گند زده به اشپز خونه ام... و خوابیده بعدش.
و غذا سوخته....
محکم داد زدم:اوچییییییهااااااا اوبیتووووووو گورتووو از خونمممممم گممممم کنننن بیرونننننم بیووشورررررر
یعنی ففط از ته دلم داد می زدم...یهو یکی زد پس کلم....اوبیتو بود که معلومه از خواب پریده...
با حالتی خسته و کوفته گفت: چی شده بابا سکوت کن خواب بودم یه جو....
یه جوری زدم تو سرش گرخید.
و داد زدمم: پاشو خونه رو تمیز کنیم و دیگه دست به اشپزخونه ام نمی زنی اوبیتوووو.
بد بخت ترسید.
دیگه خونه رو تمیز کردیم و اینا و
دیگه گذشت یه غذایی درست کردیم و اینا و خوردیم و ور زدیم و رفتیم بیرون چند تا وسیله بگیرم و اهالی دهکده می خواستن فحشم بدن و اینا که واسم کوچک ترین اهمیتی نداشت...هوفف اوبیتو رو فرستادم با تغییر شکل رفت تو مغازه لوازم رو گرفت و اینا با پول خودم ... بدبختیی...
که.....
)این داستان ادامه دارد*)
خیلی نوشتم🐳
* از زبان ناروتو
دیگه منم خودم دیر رفته بودم و کلی از زمان کلاس رو پیچونده بودم و فلان و بهمان اینا و نصیحت های ایروکا سنسه و اینا و اخرشم بنا دلایلی که رنگی شده بود کلاس رو زودتر تموم کرد.
دیگه یکم با شیکامارو حرف می زدم اینا دیگه همون مثلی هارو چون بزرگ تر هم بودن تقسیم بر دو کردم هر کدوم رو و شد چهار تیکه نثلثی کوچیک و یه تیکه چوجی. اون یکی تیکه رو هیناتا رو دیدم بهش یه تیکه رو تعارف کردم و مجبورش کردن بخوره و خورد.
بعد اون دو تیکه باقی او من و شیکامارو خوردیم.
که واقعا خوشمزه بود و معلوم بود اوبیتو درستش کرده.
دست پختش خوبه. اگه الان در زندگیم قبلیم بود هیناتا قطعا می گفت بره بهش اشپزی یاد ببده که عالی درست کرده.
یادش بخیر.
چه دورانی بود.
و بله به ما گفتن چون ایروکا سنسه رفته دیگه خودمون بریم خونه اگه خواستیم.
من هم از خدا خواسته رفتم به سمته البته همه مون ولی بعضی ها نمی خواستن.
****نزدیک خونه***
نزدیک خونه که بودم بویی عجیب اومد.
گفتم قطعا مال یکی از همسایه ها....
دقت کردمم... بو داره از نزدیکای خونه خودم میاد..چیییییی
یعنی فقط دویدم و دیدم با این سکانس که اوبیتو قشنگ گند زده به اشپز خونه ام... و خوابیده بعدش.
و غذا سوخته....
محکم داد زدم:اوچییییییهااااااا اوبیتووووووو گورتووو از خونمممممم گممممم کنننن بیرونننننم بیووشورررررر
یعنی ففط از ته دلم داد می زدم...یهو یکی زد پس کلم....اوبیتو بود که معلومه از خواب پریده...
با حالتی خسته و کوفته گفت: چی شده بابا سکوت کن خواب بودم یه جو....
یه جوری زدم تو سرش گرخید.
و داد زدمم: پاشو خونه رو تمیز کنیم و دیگه دست به اشپزخونه ام نمی زنی اوبیتوووو.
بد بخت ترسید.
دیگه خونه رو تمیز کردیم و اینا و
دیگه گذشت یه غذایی درست کردیم و اینا و خوردیم و ور زدیم و رفتیم بیرون چند تا وسیله بگیرم و اهالی دهکده می خواستن فحشم بدن و اینا که واسم کوچک ترین اهمیتی نداشت...هوفف اوبیتو رو فرستادم با تغییر شکل رفت تو مغازه لوازم رو گرفت و اینا با پول خودم ... بدبختیی...
که.....
)این داستان ادامه دارد*)
خیلی نوشتم🐳
- ۵.۴k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط