نقاشی از رویای عزیزم که تو دفترخاطراتش کشیده بود
نقاشی از رویای عزیزم که تو دفترخاطراتش کشیده بود
در فراسوی مرزهای تنت تورا دوست می دارم.
آیینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده ی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرده ای که می زنی مکرر کن.
در فراسوی مرزهای تنم
تورا دوس دارم.
در آن دور دست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها
به تمامی
فرو می نشیند
وهر معنا قالب لفظ را وا میگذارد
چنان چو روحی
که جسد را در پایان سفر
تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد...
در فراسوهای عشق
تورادوست می دارم
در فراسو های پرده و رنگ...
در فراسوهای پیکرهای مان
با من وعده دیداری بده....
در فراسوی مرزهای تنت تورا دوست می دارم.
آیینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده ی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرده ای که می زنی مکرر کن.
در فراسوی مرزهای تنم
تورا دوس دارم.
در آن دور دست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها
به تمامی
فرو می نشیند
وهر معنا قالب لفظ را وا میگذارد
چنان چو روحی
که جسد را در پایان سفر
تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد...
در فراسوهای عشق
تورادوست می دارم
در فراسو های پرده و رنگ...
در فراسوهای پیکرهای مان
با من وعده دیداری بده....
- ۱.۹k
- ۰۹ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط