در فراسوی مرزهای تن ات تو را دوست می دارم.
در فراسوی مرزهای تن ات تو را دوست می دارم.
آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده،
روشنی و شراب را،
آسمان بلند و کمانِ گشاده پل،
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را در پرده ای که می زنی، مکرر کن.
در فراسوی مرزهای تن ام تو را دوست می دارم،
در آن دوردست بعید که رسالت اندامها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپشها و خواهشها به تمامی فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وامی گذارد،
چنان چون روحی که جسد را در پایان سفر تا به هجوم کرکسهای پایان اش وانهد.
در فراسوهای عشق تو را دوست می دارم،
در فراسوهای پرده و رنگ،
در فراسوهای پیکرهای مان با من وعده دیداری بده.
(احمد شاملو)
کوتاه شود
آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده،
روشنی و شراب را،
آسمان بلند و کمانِ گشاده پل،
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را در پرده ای که می زنی، مکرر کن.
در فراسوی مرزهای تن ام تو را دوست می دارم،
در آن دوردست بعید که رسالت اندامها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپشها و خواهشها به تمامی فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وامی گذارد،
چنان چون روحی که جسد را در پایان سفر تا به هجوم کرکسهای پایان اش وانهد.
در فراسوهای عشق تو را دوست می دارم،
در فراسوهای پرده و رنگ،
در فراسوهای پیکرهای مان با من وعده دیداری بده.
(احمد شاملو)
کوتاه شود
- ۲.۵k
- ۱۳ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط