عشق و غرور p22
خانزاده شهربانو رو کنار زد و دوباره بازوم رو گرفت و کشیدتم تو حیاط
ولم کرد رو زمین
_از خونه ی من گمشو بیرون...اینجا جای حرومزاده هایی مثل تو نیست...بچه هات هم ماله خودت
آواره شدم
درست مثل همون حرفی که نورا زد
البتع این بار خیلی تفاوت داره
از شوهرم رونده شدم...پسرم مرده...خونه و جا و مکان ندارم
تنها یه جا هست چراغش همیشه برام روشنه...میدونم اون دیگه ولم نمیکنه
ضعف داشتم
اما باید قبل از اینکه شب بشه خودمو به کلبه بی بی میرسوندم
نزدیک غروب بود که رسیدم...درو که باز کرد با دیدنم چشماش درشت شد:
_چیشده مادر...بیا تو ..بیا تو ببینم چت شده
بی بی هم پای من اشک ریخت و غصه خورد
_میخوام بمیرم بی بی..دیگه خسته شدم از این زندگی..توان ادامه دادن ندارم
با روسریش اشکامو پاک کرد و گفت:
_این حرف رو نزن..تو هنوز خیلی جوونی...پیش خودم بمون دخترم..دیگه نمیزارم کسی اذیتت کنه
_نه بی بی خانزاده جای اینجا رو بلده...میترسم بازم بیاد سراغم
گفت:
_نمیتونی بری پیش فرهاد خان یا برادرت
هق زدم:
_نبودی بی بی..نبودی ببینی چجوری نگاهم میکردن...انگار با دستای خودم پاره ی تنم رو به کشتن دادم...تنها امیدم به پدر و داداشم بود که اونا هم تنهام گذاشتن
یه لیوان آب به دستم داد و رفت تو فکر:
_ببین دو تا تپه اون طرف تر ..یه خانم جوون بیوه زندگی میکنه...قبلا با شوهرش اونجا رو ساختن اما چند ماه بعد از ازدواجشون شوهرش از بالای کوه پرت میشع تو دره...بیچاره الان تنهاس...میتونی بری با اون زندگی کنی خودش هم دوس داره از تنهایی دربیاد
ولم کرد رو زمین
_از خونه ی من گمشو بیرون...اینجا جای حرومزاده هایی مثل تو نیست...بچه هات هم ماله خودت
آواره شدم
درست مثل همون حرفی که نورا زد
البتع این بار خیلی تفاوت داره
از شوهرم رونده شدم...پسرم مرده...خونه و جا و مکان ندارم
تنها یه جا هست چراغش همیشه برام روشنه...میدونم اون دیگه ولم نمیکنه
ضعف داشتم
اما باید قبل از اینکه شب بشه خودمو به کلبه بی بی میرسوندم
نزدیک غروب بود که رسیدم...درو که باز کرد با دیدنم چشماش درشت شد:
_چیشده مادر...بیا تو ..بیا تو ببینم چت شده
بی بی هم پای من اشک ریخت و غصه خورد
_میخوام بمیرم بی بی..دیگه خسته شدم از این زندگی..توان ادامه دادن ندارم
با روسریش اشکامو پاک کرد و گفت:
_این حرف رو نزن..تو هنوز خیلی جوونی...پیش خودم بمون دخترم..دیگه نمیزارم کسی اذیتت کنه
_نه بی بی خانزاده جای اینجا رو بلده...میترسم بازم بیاد سراغم
گفت:
_نمیتونی بری پیش فرهاد خان یا برادرت
هق زدم:
_نبودی بی بی..نبودی ببینی چجوری نگاهم میکردن...انگار با دستای خودم پاره ی تنم رو به کشتن دادم...تنها امیدم به پدر و داداشم بود که اونا هم تنهام گذاشتن
یه لیوان آب به دستم داد و رفت تو فکر:
_ببین دو تا تپه اون طرف تر ..یه خانم جوون بیوه زندگی میکنه...قبلا با شوهرش اونجا رو ساختن اما چند ماه بعد از ازدواجشون شوهرش از بالای کوه پرت میشع تو دره...بیچاره الان تنهاس...میتونی بری با اون زندگی کنی خودش هم دوس داره از تنهایی دربیاد
- ۱۶.۶k
- ۲۳ آبان ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط