Fate is predetermined
part:80
:اصلا توی این سه روز خوابیدی؟
-:اره
:کِی؟ درحال کار کردن یدفه خوابت برده مگه نه؟
جونگکوک جوابی نداشت بده و فقط الیزا رو نگاه میکرد
:خب بگو چیکار کنم
-:بیا این ورق های روی میز رو طبق تاریخ مرتب کن اول
:اوکی
نیم ساعتی گذشت و الیزا هم ورقه ها رو مرتب کرد هم اتاق کار جونگکوک رو تر تمیز کرد
:جونگکوک کارت فقط با لپ تابه؟
-:اره چطور؟
:بریم خونه هم شام بخوریم هم اونجا ادامه کاراتو انجام بدی؟
جونگکوک انگار اول میخواست مخالفت کنه ولی یکم که فکر کرد موافقت کرد و باهم راهی خونه شدن تا ادامه کار هارو توی خونه تموم کنن
-:الیزا من میرم دوش بگیرم تو یکم کارارو پیش ببر میام زود
:باشه
جونگکوک رفت حموم و الیزا مشغول کار شد
:مرده دیوونس......۳ روزه نه خورده نه خوابیده نه هیچی....بعد تازه....غر هم میزنه.......حالا من خوبه ادم دلسوزی ام ها...نچ نچ نچ دست این بود هم من هم خودش از کار زیاد مرده بودیم
یکی نیست بگه اخه مرد مگه معتادی؟
چرا اینطوری شده؟
-:چی زیر لبت غرغر میکنی؟
:عه اومدی؟
الیزا برگشت سمت جونگکوک و با جونگکوک که فقط حوله ای به کمر داشت رو به رو شد
(دوستان، ریا نباشه الیزا الان زول زده به سیکس پک های جناب جئون🌹)
-:چرا غر میزنی چی شده؟
:ه..هیچی
-:خوشت اومد؟
جونگکوک این حرفو درحالی زد که چشمکی ام نسار الیزا کرد
الیزا تازه به خودش اومد و نگاهشو از جونگکوک گرفت
:وا نه...خاک به سرم
-:باشه..........حالا شاید یه روز از نزدیک نشونت دادم
الیزا کاملا لپ هاش گل انداخته بود و قرمز شده بود
:شام سفارش دادم، برو لباستو بپوش بیا وگرنه غذای تورو ام میخورم
حتی از پشت سر هم میشد نیشخند جونگکوک رو حس کرد
و همینطور قرمز بودن الیزا
-:خب خب اومدم
روی مبل نشستن و غذا ها رو روی میز گزاشتن و مشغول خوردن شدن
:چرا انقد کار میکنی؟
جونگکوک از سوال یدفه ای الیزا تعجب کرد
-:یعنی چی چرا
:خب ببین نمیگم بده ها...ولی اکثر ادم ها کارشون رو ام میکنن تفریحشون و استراحتشونم میکنن ولی تو نه
-:اره خب ولی پاریسین منم ادم خوشگزرونی هستم ولی الان از وقتی با تو ازدواج کردم شرکت تماما مسئولیت هاش با منه، قرار داد های بزرگ کمپین های جهانی و کلی چیزای دیگه بعدشم پدربزرگ خیلی بهم فشار میاره دیگه....از طرفی من از بچگی توی شرکت بودم و پدربزرگ منو همیشه مجبور به کار میکرد تا توی این زمینه حرفه ای بشم بخاطر همون ناخودآگاه من این عادت رو دارم
:اره منطقیه.....
-:خوشت نمیاد همش کار میکنم؟
:عا...نه به من چه، من که زن واقعیت نیست بخوام برات تایین تکلیف کنم
جونگکوک لبخندی زد که نشانه شیطنتش بود
نزدیک الیزا شد طوری که اگر حرف میزدن لب هاشون باهم برخورد میکرد
:اصلا توی این سه روز خوابیدی؟
-:اره
:کِی؟ درحال کار کردن یدفه خوابت برده مگه نه؟
جونگکوک جوابی نداشت بده و فقط الیزا رو نگاه میکرد
:خب بگو چیکار کنم
-:بیا این ورق های روی میز رو طبق تاریخ مرتب کن اول
:اوکی
نیم ساعتی گذشت و الیزا هم ورقه ها رو مرتب کرد هم اتاق کار جونگکوک رو تر تمیز کرد
:جونگکوک کارت فقط با لپ تابه؟
-:اره چطور؟
:بریم خونه هم شام بخوریم هم اونجا ادامه کاراتو انجام بدی؟
جونگکوک انگار اول میخواست مخالفت کنه ولی یکم که فکر کرد موافقت کرد و باهم راهی خونه شدن تا ادامه کار هارو توی خونه تموم کنن
-:الیزا من میرم دوش بگیرم تو یکم کارارو پیش ببر میام زود
:باشه
جونگکوک رفت حموم و الیزا مشغول کار شد
:مرده دیوونس......۳ روزه نه خورده نه خوابیده نه هیچی....بعد تازه....غر هم میزنه.......حالا من خوبه ادم دلسوزی ام ها...نچ نچ نچ دست این بود هم من هم خودش از کار زیاد مرده بودیم
یکی نیست بگه اخه مرد مگه معتادی؟
چرا اینطوری شده؟
-:چی زیر لبت غرغر میکنی؟
:عه اومدی؟
الیزا برگشت سمت جونگکوک و با جونگکوک که فقط حوله ای به کمر داشت رو به رو شد
(دوستان، ریا نباشه الیزا الان زول زده به سیکس پک های جناب جئون🌹)
-:چرا غر میزنی چی شده؟
:ه..هیچی
-:خوشت اومد؟
جونگکوک این حرفو درحالی زد که چشمکی ام نسار الیزا کرد
الیزا تازه به خودش اومد و نگاهشو از جونگکوک گرفت
:وا نه...خاک به سرم
-:باشه..........حالا شاید یه روز از نزدیک نشونت دادم
الیزا کاملا لپ هاش گل انداخته بود و قرمز شده بود
:شام سفارش دادم، برو لباستو بپوش بیا وگرنه غذای تورو ام میخورم
حتی از پشت سر هم میشد نیشخند جونگکوک رو حس کرد
و همینطور قرمز بودن الیزا
-:خب خب اومدم
روی مبل نشستن و غذا ها رو روی میز گزاشتن و مشغول خوردن شدن
:چرا انقد کار میکنی؟
جونگکوک از سوال یدفه ای الیزا تعجب کرد
-:یعنی چی چرا
:خب ببین نمیگم بده ها...ولی اکثر ادم ها کارشون رو ام میکنن تفریحشون و استراحتشونم میکنن ولی تو نه
-:اره خب ولی پاریسین منم ادم خوشگزرونی هستم ولی الان از وقتی با تو ازدواج کردم شرکت تماما مسئولیت هاش با منه، قرار داد های بزرگ کمپین های جهانی و کلی چیزای دیگه بعدشم پدربزرگ خیلی بهم فشار میاره دیگه....از طرفی من از بچگی توی شرکت بودم و پدربزرگ منو همیشه مجبور به کار میکرد تا توی این زمینه حرفه ای بشم بخاطر همون ناخودآگاه من این عادت رو دارم
:اره منطقیه.....
-:خوشت نمیاد همش کار میکنم؟
:عا...نه به من چه، من که زن واقعیت نیست بخوام برات تایین تکلیف کنم
جونگکوک لبخندی زد که نشانه شیطنتش بود
نزدیک الیزا شد طوری که اگر حرف میزدن لب هاشون باهم برخورد میکرد
- ۸.۲k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط