پارت ۲۸ — «شامِ فاجعه»
پارت ۲۸ — «شامِ فاجعه»
نیم ساعت بعد، بوی عجیبی کل خونه رو برداشته بود.
آ.ت با نگرانی به آشپزخونه نگاه کرد: «جونگکوک؟»
جونگکوک: «جانم؟»
آ.ت: «مطمئنی این چیزی که داری درست میکنی، قراره شام باشه؟»
جونگکوک: «صددرصد.»
تهیونگ به قابلمه نگاه کرد: «چرا اینقدر دود میکنه؟»
جونگکوک: «بخارشه.»
رها از پشت سر گفت: «این بخار نیست، هشدار طبیعته.»
جونگکوک: «خیلی بامزهای.»
رها: «ممنون.»
جونگکوک غذا رو کشید و روی میز گذاشت.
همه چند ثانیه به بشقابها نگاه کردن.
آ.ت: «خب...»
تهیونگ: «ظاهرش... خاصه.»
رها: «خیلی خاص.»
جونگکوک: «هیچکس حق نداره مسخره کنه.»
رها قاشق برداشت، یه مقدار کوچیک چشید و مکث کرد.
جونگکوک: «خب؟»
رها: «جونگکوک...»
جونگکوک: «چیه؟»
رها: «تو مطمئنی نمک ریختی؟»
جونگکوک با اعتمادبهنفس گفت: «آره.»
آ.ت هم مزه کرد.
«فکر کنم دو برابر چیزی که باید ریختی.»
تهیونگ خندید.
جونگکوک: «خب، حداقل تلاش کردم.»
رها لبخند زد: «قبول. ولی هنوز یه کاغذ دیگه دارم.»
جونگکوک قاشق رو روی میز گذاشت.
«نه.»
رها: «حتی نمیدونی چیه.»
جونگکوک: «هرچی هست، نه.»
رها کاغذ رو باز کرد.
«چالش آخر امشب...»
همه منتظر موندن.
رها ادامه داد: «هرکس باید یه اعتراف بامزه درباره خودش بگه.»
جونگکوک: «این که آسونه.»
آ.ت: «تو اول بگو.»
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
بعد گفت: «من... وقتی کوچیکتر بودم، فکر میکردم اگه کنترل تلویزیون رو گم کنم، تلویزیون دیگه هیچوقت روشن نمیشه.»
همه زدن زیر خنده.
رها: «این دیگه خیلی بچگانه بود!»
جونگکوک: «خب اعتراف بود دیگه!»
تهیونگ گفت: «حالا نوبت منه.»
و همه منتظر شدن ببینن اعتراف تهیونگ چیه.
نیم ساعت بعد، بوی عجیبی کل خونه رو برداشته بود.
آ.ت با نگرانی به آشپزخونه نگاه کرد: «جونگکوک؟»
جونگکوک: «جانم؟»
آ.ت: «مطمئنی این چیزی که داری درست میکنی، قراره شام باشه؟»
جونگکوک: «صددرصد.»
تهیونگ به قابلمه نگاه کرد: «چرا اینقدر دود میکنه؟»
جونگکوک: «بخارشه.»
رها از پشت سر گفت: «این بخار نیست، هشدار طبیعته.»
جونگکوک: «خیلی بامزهای.»
رها: «ممنون.»
جونگکوک غذا رو کشید و روی میز گذاشت.
همه چند ثانیه به بشقابها نگاه کردن.
آ.ت: «خب...»
تهیونگ: «ظاهرش... خاصه.»
رها: «خیلی خاص.»
جونگکوک: «هیچکس حق نداره مسخره کنه.»
رها قاشق برداشت، یه مقدار کوچیک چشید و مکث کرد.
جونگکوک: «خب؟»
رها: «جونگکوک...»
جونگکوک: «چیه؟»
رها: «تو مطمئنی نمک ریختی؟»
جونگکوک با اعتمادبهنفس گفت: «آره.»
آ.ت هم مزه کرد.
«فکر کنم دو برابر چیزی که باید ریختی.»
تهیونگ خندید.
جونگکوک: «خب، حداقل تلاش کردم.»
رها لبخند زد: «قبول. ولی هنوز یه کاغذ دیگه دارم.»
جونگکوک قاشق رو روی میز گذاشت.
«نه.»
رها: «حتی نمیدونی چیه.»
جونگکوک: «هرچی هست، نه.»
رها کاغذ رو باز کرد.
«چالش آخر امشب...»
همه منتظر موندن.
رها ادامه داد: «هرکس باید یه اعتراف بامزه درباره خودش بگه.»
جونگکوک: «این که آسونه.»
آ.ت: «تو اول بگو.»
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
بعد گفت: «من... وقتی کوچیکتر بودم، فکر میکردم اگه کنترل تلویزیون رو گم کنم، تلویزیون دیگه هیچوقت روشن نمیشه.»
همه زدن زیر خنده.
رها: «این دیگه خیلی بچگانه بود!»
جونگکوک: «خب اعتراف بود دیگه!»
تهیونگ گفت: «حالا نوبت منه.»
و همه منتظر شدن ببینن اعتراف تهیونگ چیه.
- ۹۱
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط