{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 52
با اخم کمرنگی به یک نقطه خیره شده بود و به فکر فرو رفته بود...مدیر کی بود؟ چرا دست از سرشون برنمیداشت؟ چی میخواست؟ مدیر چه قصدی داره هدفش چیه؟
اینها سوالاتی بودن که دازای دنبال جوابشون می‌گشت و تا با مدیر ملاقات نکنه نمیتونه جوابشونو پیدا کنه جواب همه ی اونا پیش مدیره...
تو راه بودن و چویا از سکوت خسته شد و گفت
+ چیشده چرا انقدر تو فکری؟
_ مدیر...اون مرد...
سرشو بالا آورد و به چشمای آبی رنگ چویا نگاه کرد و پرسید
_ بنظرت مدیر کیه؟
چویا حالت تفکر گرفت
+ اون مرد گفت مدیر به ما خیلی نزدیکه پس ما میشناسیمش
_ میدونم...میدونم میشناسمش...خیلی هم خوب میشناسمش ولی نمیدونم کیه
+ کیو خیلی خوب میشناسی؟
دازای ناگهان شوک زده شد و تا خواست به زبونش بیاره چند ماشین محاصره شون کردن.
چویا اخم غلیظی کرد و گفت
+ اینجا چخبره؟ دازای؟
اسمش رو با نگرانی به زبون آورد و دازای رو به اکوتاگاوا گفت
_ چویا رو ببر خونه...عمارت اصلی...میری اونجا و چهار چشمی مواظبشی چیزیش بشه مسئولش تویی
از ماشین پیاده شد و تقه ای به شیشه زد و اکوتاگوا درو قفل کرد و چویا متعجب شد
+ چی؟ نه نه نه...دازای!!!!
به شیشه کوبید اما دازای حتی نگاهشم نکرد و جلو رفت و چویا بار دیگه داد زد
+ صبر کن...این...این در لعنتیو باز کن من باید کنارش باشم
درو سعی داشت باز کنه اما قفل بود
+ بهت میگم این کوفتی رو باز کن
دازای رو به روشون ایستاد و با یه لبخند گفت
_ به دیدنم اومدید؟ اگه اشتباه نکنم آدمای مدیر باشید
یکی از مرد هیکلی گفت
" مثل شایعه ها یه نابغه ای "
دازای پوزخندی زد و گفت
_ برای فهمیدنش نیاز نیست حتما نابغه باشی...تو خیلی خنگی
همون مرد دستور داد تا دازای رو بگیرن اما به محض نزدیک شدن همه شون خون آلود پخش زمین شدن
_ عاقبت لمس من...همینه چطور جرعت میکنی دست کثیفتو به من بزنی نجس
کفش مارکش رو روی صورتش گذاشت و فشرد اونقدر فشرد تا مرد از درد فریاد بلندی زد و باعث شد از سرش خونریزی کنه
_ خیلی ضعفه...خیلی ضعیفید مدیر چطور شماها رو برای گرفتن من فرستاده؟ البته من خودم همراهتون میام...لازمه ببینمش
خودش سوار ماشین شد و با دست علامت داد که اکوتاگاوا دور شه...
............................................
دم در اون عمارتی بود که یه مدت خدمتکار بودو حالا به عنوان دستیار صاحبش درونش حضور داشت ولی اصلا براش مهم نبود...الان دازای مهم بود.
با چشمای قرمز و خیسش سمت اکوتاگاوا برگشت و گفت
+ اونا حتما یه بلایی سرش میارن...خواهش میکنم بزار برم پیشش
اکوتاگاوا چهره ای بی حس به خودش گرفته بود اما عمیقا دلش برای چویا میسوخت
" اجازه ندارم "
چویا با هق هق روی زمین نشست و التماس اکوتاگاوا کرد
+ اگه بلایی سرش بیارن...اکوتاگاوا سان اون تازه داره درمان میشه...اگه...اگه دوباره همون بلا رو سرش بیارن اون نابود میشه همین الانم در مرز نابودیه...التماست میکنم...برو و نجاتش بده...اگه نمیری بزار من برم
اکوتاگوا چویا رو برآید استایل از رو زمین بلند کرد و به درون عمارت رفت و طبق خواسته ی دازای اونو درون اتاق دازای برد و روی تخت نشوند
" اینجا میمونید تا دازای ساما دستور بعدی رو بدن "
چویا بلند شد و اکوتاگوا رو پس زد و سمت در رفت که توسط اکوتاگوا گرفته شد
مچ دستشو از دست اکوتاگوا بیرون آورد و با فریاد سمتش گفت
+ اگه بلایی سرش بیاد...مقصرش تویی اکوتاگاوا ریونسکه
اکوتاگوا عمیقا دلش برای خودش هم سوخت...از طرفی مسئول چویا بود و از طرف دیگه باید تضمین می‌کرد که دازای سالم برمیگرده اما آیا میتونست از پس جفتشون بر بیاد؟
" لطفا استراحت کنید "
تصمیم داشت مسئولیت دوم رو قبول نکند که چویا همه چیو بهم ریخت و داد زد اما اکوتاگوا بی هیچ واکنشی از اتاق بیرون رفت و درو قفل کرد
" متاسفم "
.............................
دست و پاهاش با زنجیر به دیوار بسته شده بود و فقط میتونست کمی دست پاهاش رو تکون بده...
خمیازه ای کشید و چشماشو روی هم فشرد
_ من از جاها و رنگ سفید متنفرم...این چه کوفتیه خیلی رو مخه
در باز شد یه پسر جوون وارد اتاق شد
" روز بخیر دازای سان...یکی میخواد شما رو ببینه "
دازای اخم کمرنگی کرد و در مجدد باز شدو یه فردی وارد اتاقک شد که هودی مشکی تنش بود و کلاه و ماسکش باعث می‌شد چهره اش مشخص نباشد. لپ تاپ رو باز کرد و رو به روی دازای روی یه صندلی گذاشت و کنار لب تاپ با احترام ایستاد...صدای نا واضحی از ویدئو که فقط صدا ازش تولید میشد بلند شد
" چطوری اوسامو "
دازای نیشخند زد و گفت
_ روز بخیر جناب مدیر
______________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۵)

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط