بدجوری زخمی شده بود..

بدجوری زخمی شده بود..
رفتم بالای سرش ،
نفس نفس می زد ..
بهش گفتم زنده ای؟؟!
گفت: هنوز نه!
خشکم زد!

تازه فهمیدم چقدر دنیامون با هم فرق داره..!
اون زنده بودن رو ،
توی شهادت می دید و من .. ........


🌷لشکر ۵ نصر
📎عکاس: سلیمان خزایی


ว໐iภ ↬ @ramzeamaliyat
دیدگاه ها (۲)

پارت ۲۴ چند روز بعد، رابطه‌ی من و تهیونگ دوباره وارد مرحله‌ی...

چند پارتی

The Boy Who Stole Me From DeathPart 1صدای ترمز ماشین در خیاب...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟖 🎤🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «امشب دیگه نمی‌خوام ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑤_بخش اول_- و من انعکاس نور و ز...

🥀💚 **عنوان: «آخرین خداحافظی؛ وقتی ایزوکو میدوریا به میدان نب...

پارت ۱۱

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۲ — بالاخره گفتمبعد از آن روز، همه‌چ...

dark life = 33

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط