{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسب سواری، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او ک

اسب سواری، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست.
مرد سوار دلش به حال او سوخت، از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند.
مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد، دهنه ی اسب را کشید و گفت : ...
اسب را بردم ، و با اسب گریخت!
اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد: تو، تنها اسب را نبردی، جوانمردی را هم بردی!
اسب مال تو؛ اما گوش کن ببین چه می گویم!
مرد چلاق اسب را نگه داشت.
مرد سوار گفت: هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی؛
زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند...
دیدگاه ها (۱۲)

دزد جوانمردی! اسب سواری ، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دی...

اسب سواری، مرد چلاقی را سر راه خوددید که از او کمک می خواست ...

اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خوا...

#حکایتاسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک ...

اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خوا...

داستان کوتاه موضوع : دزدیدن جوانمردیاسب سواری ...

داستان کوتاه موضوع : دزدیدن جوانمردیاسب سواری ...

اسب‌سواری، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواس...

اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خوا...

اسب را بِبَر اصل را نَبر اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط