{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کوتاه

داستان کوتاه
موضوع : دزدیدن جوانمردی

اسب سواری ، مرد چلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست مرد سوار دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند مرد چلاق وقتی بر روی اسب سوار شد
دهنه ی اسب را کشید و گفت :اسب را بردم ، و با اسب گریخت! اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد :تو تنها اسب را نبردی ،جوانمردی را هم بردی! اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم!
مرد چلاق اسب را نگهداشت.
مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی ؛ زیرا می ترسم که دیگر« هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند! و رسم جوامردی از روی زمین برود
دیدگاه ها (۲)

.برایتاناول هفته را ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ :ﺧﺪﺍﯾﺎ ﮔﻮﺷﻪ ﭼﺸﻤﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ...

. کس دل نمی دهد به حبیبی که بی وفاست اول حبیب م...

سلام سلامتی میاره.پس ارزششو داره

شب همگی خوششش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط