{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#حکایت

#حکایت

اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست . مرد سوار دلش به حال او سوخت . از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند .

مرد افلیج وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت :
اسب را بردم ، و با اسب گریخت!

اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب ، داد زد : تو ، تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی!

اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم! مرد افلیج اسب را نگه داشت .
مرد سوار گفت:

هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی ؛ زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند!
دیدگاه ها (۵)

اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خوا...

اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خوا...

دزد جوانمردی!اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از ...

اسب‌سواری، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواس...

اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خوا...

اسب را بِبَر اصل را نَبر اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خ...

اسب سواری، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک ...

دزد جوانمردی! اسب سواری ، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دی...

اسب سواری، مرد چلاقی را سر راه خوددید که از او کمک می خواست ...

داستان کوتاه موضوع : دزدیدن جوانمردیاسب سواری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط