اسب‌سواری،

اسب‌سواری،
مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست.

مرد سوار دلش به حال او سوخت، از اسب پیاده شد او را از جا بلند کرد و بر روی اسب گذاشت.....
تا او را به مقصد برساند!

مرد افلیج که اکنون خود را سوار بر اسب می‌دید دهنه‌ی اسب را کشید و گفت:
اسب را بردم....
و با اسب گریخت!

پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد: "تو تنها اسب را نبردی
جوانمردی را هم بردی...!
اسب مال تو؛
اما گوش کن ببین چه می‌گویم....."

مرد افلیج اسب را نگه داشت،

مرد سوار گفت:

"هرگز به هیچ‌کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی!"
"می‌ترسم که دیگر «هیچ سواری» به پیاده‌ای رحم نکند....!!
دیدگاه ها (۳)

🍷 شراب قرمزقسمت نهم: پیامرینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①_بخش اول_ تو این دنیا بدون قدرت...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۲جونگسو؟ چیکار می‌...

اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خوا...

#حکایتاسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک ...

اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خوا...

اسب را بِبَر اصل را نَبر اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خ...

اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خوا...

دزد جوانمردی!اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از ...

اسب سواری، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط