{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسب سواری، مرد چلاقی را سر راه خوددید که از او کمک می خوا

اسب سواری، مرد چلاقی را سر راه خوددید که از او کمک می خواست ...
مرد سوار دلش به حال او سوخت!
از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند ...
مرد چلاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنۀ اسب را کشید و گفت :
اسب را بردم ...
و با اسب گریخت!
اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد:تو ، تنها اسب را نبردی، جوانمردی را هم بردی!
اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم!
مرد چلاق اسب را نگه داشت ،مرد سوار گفت : هرگز به هیچکس نگو چگونه اسب را به دست آوردی؛زیرا می ترسم که دیگر «هیچ سواری» به پیاده ای رحم نکند!
دیدگاه ها (۱)

#حکایت_قدیمی "بشنو و باور مكن"شخصی خسیسی براي پنجره هاي خانه...

🍷 شراب قرمزقسمت نهم: پیامرینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①_بخش اول_ تو این دنیا بدون قدرت...

I can be myself with himPart⁹¹نمیدونم چقدر وقت گذشته بود..کل...

داستان کوتاه موضوع : دزدیدن جوانمردیاسب سواری ...

داستان کوتاه موضوع : دزدیدن جوانمردیاسب سواری ...

اسب سواری، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک ...

دزد جوانمردی! اسب سواری ، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دی...

دزدی جوانمردی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط