اسب سواری، مرد چلاقی را سر راه خوددید که از او کمک می خوا
اسب سواری، مرد چلاقی را سر راه خوددید که از او کمک می خواست ...
مرد سوار دلش به حال او سوخت!
از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند ...
مرد چلاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنۀ اسب را کشید و گفت :
اسب را بردم ...
و با اسب گریخت!
اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد:تو ، تنها اسب را نبردی، جوانمردی را هم بردی!
اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم!
مرد چلاق اسب را نگه داشت ،مرد سوار گفت : هرگز به هیچکس نگو چگونه اسب را به دست آوردی؛زیرا می ترسم که دیگر «هیچ سواری» به پیاده ای رحم نکند!
مرد سوار دلش به حال او سوخت!
از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند ...
مرد چلاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنۀ اسب را کشید و گفت :
اسب را بردم ...
و با اسب گریخت!
اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد:تو ، تنها اسب را نبردی، جوانمردی را هم بردی!
اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم!
مرد چلاق اسب را نگه داشت ،مرد سوار گفت : هرگز به هیچکس نگو چگونه اسب را به دست آوردی؛زیرا می ترسم که دیگر «هیچ سواری» به پیاده ای رحم نکند!
- ۳.۷k
- ۲۸ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط