بعضی وقتا مثل حس الان من تهی میشی...

بعضی وقتا مثل حس الان من تهی میشی...
خالی میشی...
دلت میخواد بری...اما نمیدونی کجا!!!
میخوای سر یکی غر بزنی...همینجوری بی دلیل
دلت میخواد یه ریز اشک بریزی اینقدر اشکاتو جاری کنی تا خالی تر از این که هستی بشی...
دلت پر میشه...میخوای بارون بیاد تا با آسمون با هم دیگه ببارید...
دلت سکوت میخواد...
یه سکوت بی دغدغه...چشاتو ببندیو به هیچ کس و هیچ چیز فکر نکنی....
پر از حرفیا اما نمیتونی خودت خالی کنی....
دلت میخواد یکی باشه تا با چشاش بهت بگه
هستم تا آخرش.......غصه نخوریا
دلت یه آغوش گرم میخواد....تا توش گم بشی!
دیدگاه ها (۳)

سناریو تهیونگ

the missing link part²²جونگکوک : بسته ها سالمن ؟چیزیش دست پل...

پارت ۱۱

وقتی مربی بدنسازی و برادر ناتینت بود🔑پارت ۳(last part)+کوک م...

راستش نمیدونم از کجا شروع کنم، فقط میدونم حرفای زیادی هست که...

Part.2

My lovely neighbor part : ۷۰

My lovely neighbor part : ۷۶

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۷۲مشتی به سینه جونگک...

سوگند خون و برف -—“Oath of Blood and SnowPART:3 ــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط