{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمستان بود. جان می‌کندم در نیویورک نویسنده شوم، سه یا چها

زمستان بود. جان می‌کندم در نیویورک نویسنده شوم، سه یا چهار روز بود لب به غذا نزده بودم.
فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم: "می خوام مقدار زیادی ذرت بو داده بخورم و خدای من، مدت‌ها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود"
هر تکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آن‌ها را می جویدم و راست می‌افتاد توی معده‌ام.
معده‌ام می‌گفت: "متشکرم، متشکرم".
مثل آنکه توی بهشت باشم همینطور قدم می زدم که سر و کله دو نفر پیدا شد، یکیشان به آن یکی گفت: "خدای بزرگ"
طرف مقابل پرسید: "چه شده؟"
اولی گفت: "آن یارو را دیدی که ذرت می‌خورد؟ وحشتناک بود!"
بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرت ها لذت نبردم.
به خودم گفتم: منظورش از وحشتناک چه بود؟ من که توی بهشت سیر می‌کنم!
گاهی به همین راحتی با یه کلمه، یه جمله، یه حالت چهره میتونیم مردم رو از بهشت خودشون بکشونیم بیرون و این واقعا بی رحمانه ترین کاره!
سرمونو می‌کنیم تو زندگی ِیکی که اصلا به ما مربوط نیست،کاری با ما نداره و ازمون چیزی نپرسیده، نخواسته و... دهنمونو باز می‌کنیم و از بهشت شخصیش می‌رونیمش!
.
پ.ن:نکنیم خدایی ...گاهی نیاز نیست حتما حرف باشه ..ی نگاهم میتونه اینکارو کنه.ٔ😑 😶
دیدگاه ها (۵)

😒 👌

واقعا راحت و بی استرس نمی خوابین؟!!!یا شوخی میکنین؟!😐 😐 پ من...

خوش ب حال اونی ک منو دوست خواهد داشت پس😐 😐 لامصب من همیشه ...

😟 😟 😍

با دوستم حرف می‌زدم پشت تلفن؛ وسط خنده و مسخره‌کردن یه نفر ب...

این روزها می‌گذره… ❤️می‌دونم این روزها گرونی و فشار اقتصادی ...

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۱۳ | «یک تصمیم بزرگ......

ایهم

پارت اول: سایهٔ غریبهمن «میا» هستم، نوزده ساله. توی عمارتِ ب...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑧من در سرزمینیکه تو را در آن نب...

اسم: عشقی در تاریکی جنگلپارت ۹(از زبان راوی)هوا بعد از حرف‌ه...

یک خانم جوان با لباس نامناسب در مسیر قدم زدن به یک خانم با ح...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑤_بخش اول_- و من انعکاس نور و ز...

اخبار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط