شاهکاری به نام دروغ
🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت پنجم🔍
این قسمت=[اولین تماس]
دستهام روی سینی نقرهای کمی میلرزید. فنجان قهوهی سیاه و تلخ، بخار ملایمی راه میانداخت. در سنگین کتابخونه رو با پشت دست زدم و بعد از مکثی کوتاه، وارد شدم.
تهیونگ پشت میزش نشسته بود. عینک قابفلزی ظریفی روی چشمهای نفوذناپذیرش داشت و با خودنویس مشکیاش برگهها رو امضا میکرد. حتی بدون اینکه سرش رو بالا بیاره، حس میکردم تمام حرکاتم رو زیر نظر داره.
سینی رو آروم روی لبهی میز گذاشتم. سعی کردم فاصلهی قانونی رو حفظ کنم. با صدایِ آروم و شمرده گفتم:
+"قهوهتون، قربان."
همزمان با گذاشتن فنجان، چشمم به پوشهی آبی تیرهای افتاد که روی بقیه پروندهها قرار داشت. لبهی پوشه کمی باز بود و میتونستم کلماتی مثل بندرگاه جنوب و چند شمارهی سریال رو ببینم. فقط یک ثانیه طول کشید تا این اطلاعات رو توی ذهنم حک کنم.
اما همین یک ثانیه غفلت کافی بود.
انگشتهای کشیده و سرد تهیونگ دور مچ دستم قفل شد. ضربان قلبم برای یک لحظه ایستاد. فشار دستش نه اونقدر محکم بود که استخونم رو خرد کنه، اما اونقدر قاطع بود که فهمیدم راه فراری ندارم.
سرش رو بالا آورد. عینک رو با دست دیگهاش برداشت و روی میز گذاشت. چشمهای تاریکش، مستقیم به چشمهای عسلیم دوخت شد.
-"توی عمارت من، خدمتکارها فقط به زمین نگاه میکنند."
صدایش آروم، بم و بینهایت تهدیدآمیز بود.
-"اما تو زیادی کنجکاوی. چشمهای عسلیت خیلی این طرف و اون طرف میچرخه."
سعی کردم ترس توی صدام راه پیدا نکنه. آبِ دهنم رو قورت دادم و گفتم:
+"معذرت میخوام قربان. قصد جسارت نداشتم. فقط... میخواستم مطمئن بشم سینی رو جای درستی میذارم."
تهیونگ مچِ دستم رو رها نکرد. انگشت شستش رو خیلی آروم روی نبض مچم کشید. تپش تند و بیقرار قلبم کاملاً زیر دستش حس میشد. یک تای ابروش بالا رفت.
-"نبضت خیلی تند میزنه. ترسیدی؟ یا چیزی رو پنهان میکنی؟"
توی دلم داشتم خودم رو لعنت میکردم. بیماری قلبیام و این استرس داشتند کار دستم میدادند. اگه بفهمه ضربان قلبم عادی نیست و اینقدر هول شدم، همهچی لو میره.
+"طبیعیه که جلوی شما بترسم، رئیس."
با صدایی که سعی میکردم بهش لحنِ تسلیم و مظلومیت بدم، ادامه دادم:
+"من تازه کارم... و خانم هوانگ گفتن اگه اشتباهی بکنم، اخراجم میکنین."
تهیونگ برای چند ثانیه سکوت کرد. نگاهش از روی چشمهام سر خورد روی لبهام و بعد دوباره به مچ دستم برگشت. بالاخره دستش رو شل کرد و عقب کشید.
-"قهوت رو بذار و برو بیرون. و یادت باشه... دفعهی بعد که مچت رو بگیرم، دیگه برای کار کردن به این اتاق برنمیگردی."
با عجله سینی رو برداشتم، تعظیم کوتاهی کردم و از اتاق بیرون رفتم. پشت در، نفس حبسشدهام رو بیرون دادم. دستم هنوز گرمی انگشتهای سرد اون رو حس میکرد. این مرد خطرناکتر و باهوشتر از اون چیزی بود که رئیسِ پلیس بهم هشدار داده بود. اما حالا من یک مدرک داشتم:بندرگاهِ جنوب.
باید هرچه زودتر این رو به اداره گزارش میدادم، ولی اول باید از شر دایون که مدام سایهبهسایه تعقیبم میکرد، خلاص میشدم.
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
A_masterpiece_called_a_lie#
برین حال کنین چه نویسنده خوبی دارین،ولی جدی از دستتون دلخور شدم من ۳۳ تا فالوور دارم مثلا،بعد پستم به زور ۱۰ لایک میخوره؟
(منی که نویسندم توی این پارت داشتم تو خودم میشاشیدم که یه وقت تهیونگ هویت یونسو رو نفهمه🤣😅شمارو نمیدونم😅)
پارت پنجم🔍
این قسمت=[اولین تماس]
دستهام روی سینی نقرهای کمی میلرزید. فنجان قهوهی سیاه و تلخ، بخار ملایمی راه میانداخت. در سنگین کتابخونه رو با پشت دست زدم و بعد از مکثی کوتاه، وارد شدم.
تهیونگ پشت میزش نشسته بود. عینک قابفلزی ظریفی روی چشمهای نفوذناپذیرش داشت و با خودنویس مشکیاش برگهها رو امضا میکرد. حتی بدون اینکه سرش رو بالا بیاره، حس میکردم تمام حرکاتم رو زیر نظر داره.
سینی رو آروم روی لبهی میز گذاشتم. سعی کردم فاصلهی قانونی رو حفظ کنم. با صدایِ آروم و شمرده گفتم:
+"قهوهتون، قربان."
همزمان با گذاشتن فنجان، چشمم به پوشهی آبی تیرهای افتاد که روی بقیه پروندهها قرار داشت. لبهی پوشه کمی باز بود و میتونستم کلماتی مثل بندرگاه جنوب و چند شمارهی سریال رو ببینم. فقط یک ثانیه طول کشید تا این اطلاعات رو توی ذهنم حک کنم.
اما همین یک ثانیه غفلت کافی بود.
انگشتهای کشیده و سرد تهیونگ دور مچ دستم قفل شد. ضربان قلبم برای یک لحظه ایستاد. فشار دستش نه اونقدر محکم بود که استخونم رو خرد کنه، اما اونقدر قاطع بود که فهمیدم راه فراری ندارم.
سرش رو بالا آورد. عینک رو با دست دیگهاش برداشت و روی میز گذاشت. چشمهای تاریکش، مستقیم به چشمهای عسلیم دوخت شد.
-"توی عمارت من، خدمتکارها فقط به زمین نگاه میکنند."
صدایش آروم، بم و بینهایت تهدیدآمیز بود.
-"اما تو زیادی کنجکاوی. چشمهای عسلیت خیلی این طرف و اون طرف میچرخه."
سعی کردم ترس توی صدام راه پیدا نکنه. آبِ دهنم رو قورت دادم و گفتم:
+"معذرت میخوام قربان. قصد جسارت نداشتم. فقط... میخواستم مطمئن بشم سینی رو جای درستی میذارم."
تهیونگ مچِ دستم رو رها نکرد. انگشت شستش رو خیلی آروم روی نبض مچم کشید. تپش تند و بیقرار قلبم کاملاً زیر دستش حس میشد. یک تای ابروش بالا رفت.
-"نبضت خیلی تند میزنه. ترسیدی؟ یا چیزی رو پنهان میکنی؟"
توی دلم داشتم خودم رو لعنت میکردم. بیماری قلبیام و این استرس داشتند کار دستم میدادند. اگه بفهمه ضربان قلبم عادی نیست و اینقدر هول شدم، همهچی لو میره.
+"طبیعیه که جلوی شما بترسم، رئیس."
با صدایی که سعی میکردم بهش لحنِ تسلیم و مظلومیت بدم، ادامه دادم:
+"من تازه کارم... و خانم هوانگ گفتن اگه اشتباهی بکنم، اخراجم میکنین."
تهیونگ برای چند ثانیه سکوت کرد. نگاهش از روی چشمهام سر خورد روی لبهام و بعد دوباره به مچ دستم برگشت. بالاخره دستش رو شل کرد و عقب کشید.
-"قهوت رو بذار و برو بیرون. و یادت باشه... دفعهی بعد که مچت رو بگیرم، دیگه برای کار کردن به این اتاق برنمیگردی."
با عجله سینی رو برداشتم، تعظیم کوتاهی کردم و از اتاق بیرون رفتم. پشت در، نفس حبسشدهام رو بیرون دادم. دستم هنوز گرمی انگشتهای سرد اون رو حس میکرد. این مرد خطرناکتر و باهوشتر از اون چیزی بود که رئیسِ پلیس بهم هشدار داده بود. اما حالا من یک مدرک داشتم:بندرگاهِ جنوب.
باید هرچه زودتر این رو به اداره گزارش میدادم، ولی اول باید از شر دایون که مدام سایهبهسایه تعقیبم میکرد، خلاص میشدم.
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
A_masterpiece_called_a_lie#
برین حال کنین چه نویسنده خوبی دارین،ولی جدی از دستتون دلخور شدم من ۳۳ تا فالوور دارم مثلا،بعد پستم به زور ۱۰ لایک میخوره؟
(منی که نویسندم توی این پارت داشتم تو خودم میشاشیدم که یه وقت تهیونگ هویت یونسو رو نفهمه🤣😅شمارو نمیدونم😅)
- ۱۳.۶k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط