{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لیلی چشم به راه است

لیلی چشم به راه است
لیلی میدانست که مجنون نیامدنی است. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال.لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد. مجنون نیامدنی ست. خدا از پس هزار سال لیلی را
می نگریست.چراغانی دلش را. چشم به راهی اش را.خدا به مجنون می گفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش می گرفت.خدا ثانیه ها را می شمرد. صبوری لیلی را.عشق درخت بود. ریشه می خواست. صبوری لیلی ریشه اش شد.خدا درخت ریشه دار را آب داد.درخت بزرگ شد. هزار شاخه هزاران برگ. ستبر و تنومند.سایه اش خنکی زمین شد. مردم خنکی اش را فهمیدند. مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند.لیلی چشم به راه است.درخت لیلی ریشه میکند.خدا درخت ریشه دار راآب میدهد.مجنون نمی اید مجنون هرگز نمی اید.زیرا که مجنون نیامدنی ست. زیرا که درخت ریشه می خواهد.لیلی بچرخ
لیلی گفت بس است. و از قصه بیرون آمد.مجنون دور خودش می چرخید مجنون لیلی را نمیدید رفتنش را هم
لیلی گفت کاش مجنون این همه خود خواه نبود. کاش لیلی را میدید.خدا گفت لیلی بمان. قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند.لیلی گفت این قصه نیست پایان ندارد. حکایت است حکایت چرخیدن.خدا گفت مثل حکایت زمین.مثل حکایت ماه لیلی بچرخ.لیلی گفت کاش مجنون چرخیدنم را میدید مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند.خدا گفت چرخیدنت را من تماشا می کنم. لیلی بچرخ.لیلی چرخید. چرخید و چرخید و چرخید.دور دور لیلی ست. لیلی می گردد و قصه اش دایره است.هزار نقطه دوار. دیگر نه نقطه و نه لیلی.لیلی بگرد گردیدنت را من تماشا می کنم.لیلی بگرد. تنها حکایت دایره باقی ست.لیلی مرده بود
قصه نبود. راه بود. خار بود و خون.لیلی قصه راه پر خون را می نوشت. راه بود و لیلی میرفت. مجنون نبود.دنیا ولی پر از نام مجنون بود.لیلی تنها بود. لیلی همیشه تنهاست.قصه نبود معرکه بود. میدان بود بازی چوگان و گوی.چوگان نبود. گوی بود. لیلی گوی میدان بود. بی چوگان. مجنون نبود.لیلی زخم برمیداشت ولی شمشیر را نمیدید. شمشیر زن را نیز.حریفی نبود. لیلی تنها می باخت. زیرا که قصه قصه ی باختن بود.مجنون کلمه بود. ناپیدا و گم. قصه عشق اما همه از مجنون بود.مجنون نبود.لیلی قصه اش را تنها می نوشت.قصه که به آخر رسید مجنون پیدا شد. لیلی مجنونش را دید.لیلی گفت پس قصه قصه ی من و توست.پس مجنون تویی.خدا گفت قصه نیست راز است. این راز من و توست. بر ملا نمی شود. الا به مرگ لیلی.
دیدگاه ها (۲)

لیلی میدانست که مجنون نیامدنی ست.اما ماند. چشم به راه و منتظ...

لیلی میدانست که مجنون نیامدنی ست.اما ماند. چشم به راه و منتظ...

قسمتی از کتاب "لیلی نام تمام دختران سرزمین من است" نوشته آقا...

خدا گفت: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من. ماجرايي که با...

می نویسم. باز می نویسم. تا هستم تو را نفس میکشم و تو را می ن...

یک جو غیرت یک دشت برکت لیلی!روزگار ما روزگار غریبی ست.مجنون...

یک جو غیرت یک دشت برکت لیلی!روزگار ما روزگار غریبی ست.مجنون...

#صبح_لال_از_هلهله_تابان_روزبال زد بشكفت در هذیان برگ هر درخت...

تا شنبه خدا نگهدار همه و این شعر رو هم بخونید : بگذار زمــا...

اشڪ رازیست...لبخند رازیست...عشق رازیست...اشڪ آن شب لبخند عشق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط