{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لیلی میدانست که مجنون نیامدنی ست.اما ماند.

لیلی میدانست که مجنون نیامدنی ست.اما ماند.
چشم به راه و منتظر .هزارسال.
لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد.
مجنون نیامد.مجنون نیامدنی ست.
خدا از پس هزارسال لیلی را می نگریست.
چراغانی دلش را .چشم به راهی اش را.
خدا به مجنون می گفت نرود.مجنون حرف خدا را گوش می گرفت.
خدا ثانیه ها را می شمرد.صبوری لیلی را.
عشق درخت بود .ریشه می خواست .صبوری لیلی ریشه اش شد.
خدا درخت ریشه دار را آب داد.
درخت بزرگ شد.هزار شاخه ,هزاران برگ,ستبر وتنومند.
سایه اش خنکی زمین شد.مردم خنکی اش را فهمیدند ,
مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند.
لیلی چشم به راه است.
درخت لیلی ریشه می کند.
خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.
مجنون نمی آید. مجنون هرگز نمی آید.
زیرا که مجنون نیامدنی ست.زیراکه درخت ریشه میخواهد.
دیدگاه ها (۲)

تو چه ساده اي و من ، چه سخت تو پرنده اي و من ، درخت. آسمان ه...

هر روز شیطان لعنتی خط های ذهن مرا اشغال می کند هی با شماره ...

شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود. شمعی که کوچک ...

شیطان اندازه یک حبّه قند است گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما ...

قصه هشتم: میثم تمارکسی که حتی با زبان بریده، حقیقت را فریاد ...

dark life = 1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط