#یک_اشک_شیرن
#یک_اشک_شیرن
پارت 13
*ارن و لیوای
ارن روی کاناپه با حالت خستگی و خوابآلود نشسته بود.لیوای هم رو پاهای ارن (رو به روی هم) نشستع بود و لیوای داشت با صورت ارن بازی میکرد.
ارن با اون حالت خستگی آرام چشماش را باز کرد و گفت:"هح! میدونی تو پیش همه خشنی. عصبی و کلا ترسناکی!"
لیوای داست با حالت با مزه به ارن نگاه میکرد
ارن ادامه داد:"هح. ولی این حالتت باعث میشه من یاور نکنم همون لیوایی!"
لیوای خندید و از لب ارن بوسید و گفت:" خو اگه میخوای خشن میشم!"
ارن:"نه نمیخوام"
لیوای یهو عصبی و خسن از روی پاهای ارن بلند شد و گفت:"پاشووو بیاااا خونه تمیززززز کنیمممم"
ارن:"نهههههه"
لیوای:"پاشوووو"
.
.
.
*خونه جان
پترا با تعجب به لیندا داشت نگاه میکرد و گفت:"نامزد؟؟...... تو...... داداش......داداشت اسمش چیه؟؟"
لیندا با ناراحتی به پایین نگاه کرد و گفت:"..لیوای!..... دوست پسرمو ازم گرفت..... ولی خب بگذریم الان جان رو دارم!"
پترا چشماش گشاد شد و با حالت تعجب گفت:" ......اسم......اسم دوست پسری که داداشت ازت گرفتتت، ارن بود؟"
لیندا یهو چشماش گشاد شد و گفت:"چیی؟؟ تو اینو از کجااا میدونیی؟؟"
پترا نیش خند شد و از گلوی لیندا چسبید
.
.
.
.
*لیوای و ارن
*درحال ...( کار های خاک برسری)
*لیوای داشت برا ارن رو می***خورد○،○
لیوای:"اومم...."
ارن:"اخخخ....یکم اروم تررر پسر! احح...اوفف......."
یهو زنگ خونه به صدا اومد.
ارن:" لعنتی! تازه داشت خوش میگذشت!"
لیوای:" نگران نباش! بعدااااا!.."
و لیوای رفت و آیفون خونه رو ورداشت و...
.
.
.
لیوای:"خب! این بار دلم واست سوخت!امید وارم دیگه تکرار نکنی"
لیندا:"نه داداش دیگه تکرار نمیکنمممم هققق"
ارن:"پس که میکی یه پسر بهت خیانت کرده! لیندا! به پسرای اون بیرون اعتماد نکن! همشون همینن! حقیقتا من خودم کلی دختر رو اینجوری ول کردم! ارزش نداره! به داداشت فقط اعتماد کن"
لیندا:"اوهوم!! باشه! من تو راه اومدن به اینجا ، با کلی گریه قسم خوردم دیگه تاااا موقع ازدواج با کسی نباشم!"
ارن:"افرین"
لیوای:" من میترسم این دختره که با دوست پسر لیندا دوست شد ، پترا باشه!"
ارن:"راست میگی! غیر ممکن نیست! اکانش هست!"
لیندا:" نه نه نه! اسم اون دختره رزا بود!"
لیوای و ارن ابرویی بالا بردن و به هم نگاه کردن و لیوای دوباره به لیندا نگاه کرد و گفت:"موهاش چه رنگی بود؟"
لیندا:"آبی!"
لیوای:" اها خب پس پترا نبوده!"
ارن:"هوم! بیا بخوابیم!"
.
.
.
ارن:"خب لیندا... توهم بهتره این اتاق بخوابی! منو لیوای همین روبهروییم! نمیترسی که؟!"
لیندا:"نه بابا..هههههه! ترس چیه؟!"
لیوای:"هیم....بنظر میرسه خواهر کوچولوم دیگ به اندازه کافی بزرگ شده! تا دیروز که بدون من حموم میترسیدی بری!"
لیندا:" فقط تا ۷ سالگی باهات حموم رفتم!"
لیوای پوزخند زد و گفت:"چخ! تا ۱۷ سالگیت من حموم میبردمت!"
ارن:"اووووووو"
.
.
.
*اتاق لیندا.
(لیوای و ارن خوابیدن .)
لیندا:"الو!"
پترا:"الو"
لیندا:"تا اینجا خوب پیش رفت!"
پایان
ادامه دارد
پارت 13
*ارن و لیوای
ارن روی کاناپه با حالت خستگی و خوابآلود نشسته بود.لیوای هم رو پاهای ارن (رو به روی هم) نشستع بود و لیوای داشت با صورت ارن بازی میکرد.
ارن با اون حالت خستگی آرام چشماش را باز کرد و گفت:"هح! میدونی تو پیش همه خشنی. عصبی و کلا ترسناکی!"
لیوای داست با حالت با مزه به ارن نگاه میکرد
ارن ادامه داد:"هح. ولی این حالتت باعث میشه من یاور نکنم همون لیوایی!"
لیوای خندید و از لب ارن بوسید و گفت:" خو اگه میخوای خشن میشم!"
ارن:"نه نمیخوام"
لیوای یهو عصبی و خسن از روی پاهای ارن بلند شد و گفت:"پاشووو بیاااا خونه تمیززززز کنیمممم"
ارن:"نهههههه"
لیوای:"پاشوووو"
.
.
.
*خونه جان
پترا با تعجب به لیندا داشت نگاه میکرد و گفت:"نامزد؟؟...... تو...... داداش......داداشت اسمش چیه؟؟"
لیندا با ناراحتی به پایین نگاه کرد و گفت:"..لیوای!..... دوست پسرمو ازم گرفت..... ولی خب بگذریم الان جان رو دارم!"
پترا چشماش گشاد شد و با حالت تعجب گفت:" ......اسم......اسم دوست پسری که داداشت ازت گرفتتت، ارن بود؟"
لیندا یهو چشماش گشاد شد و گفت:"چیی؟؟ تو اینو از کجااا میدونیی؟؟"
پترا نیش خند شد و از گلوی لیندا چسبید
.
.
.
.
*لیوای و ارن
*درحال ...( کار های خاک برسری)
*لیوای داشت برا ارن رو می***خورد○،○
لیوای:"اومم...."
ارن:"اخخخ....یکم اروم تررر پسر! احح...اوفف......."
یهو زنگ خونه به صدا اومد.
ارن:" لعنتی! تازه داشت خوش میگذشت!"
لیوای:" نگران نباش! بعدااااا!.."
و لیوای رفت و آیفون خونه رو ورداشت و...
.
.
.
لیوای:"خب! این بار دلم واست سوخت!امید وارم دیگه تکرار نکنی"
لیندا:"نه داداش دیگه تکرار نمیکنمممم هققق"
ارن:"پس که میکی یه پسر بهت خیانت کرده! لیندا! به پسرای اون بیرون اعتماد نکن! همشون همینن! حقیقتا من خودم کلی دختر رو اینجوری ول کردم! ارزش نداره! به داداشت فقط اعتماد کن"
لیندا:"اوهوم!! باشه! من تو راه اومدن به اینجا ، با کلی گریه قسم خوردم دیگه تاااا موقع ازدواج با کسی نباشم!"
ارن:"افرین"
لیوای:" من میترسم این دختره که با دوست پسر لیندا دوست شد ، پترا باشه!"
ارن:"راست میگی! غیر ممکن نیست! اکانش هست!"
لیندا:" نه نه نه! اسم اون دختره رزا بود!"
لیوای و ارن ابرویی بالا بردن و به هم نگاه کردن و لیوای دوباره به لیندا نگاه کرد و گفت:"موهاش چه رنگی بود؟"
لیندا:"آبی!"
لیوای:" اها خب پس پترا نبوده!"
ارن:"هوم! بیا بخوابیم!"
.
.
.
ارن:"خب لیندا... توهم بهتره این اتاق بخوابی! منو لیوای همین روبهروییم! نمیترسی که؟!"
لیندا:"نه بابا..هههههه! ترس چیه؟!"
لیوای:"هیم....بنظر میرسه خواهر کوچولوم دیگ به اندازه کافی بزرگ شده! تا دیروز که بدون من حموم میترسیدی بری!"
لیندا:" فقط تا ۷ سالگی باهات حموم رفتم!"
لیوای پوزخند زد و گفت:"چخ! تا ۱۷ سالگیت من حموم میبردمت!"
ارن:"اووووووو"
.
.
.
*اتاق لیندا.
(لیوای و ارن خوابیدن .)
لیندا:"الو!"
پترا:"الو"
لیندا:"تا اینجا خوب پیش رفت!"
پایان
ادامه دارد
- ۷.۱k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط