🖤 OBSESSION | وسواس

🖤 OBSESSION | وسواس

پارت هفدهم: اعتراف زیر اسلحه

الارا اسلحه رو از روی میز برداشت و مستقیم سمت جونگ‌کوک گرفت.

— فقط یه بار دیگه بهم دروغ بگو.

جونگ‌کوک حتی پلک هم نزد.

— اگه می‌خواستم بهت دروغ بگم، نمی‌ذاشتم بفهمی پدرت زنده‌ست.

— پس چرا سه سال پیش نکشتیش؟

فکش منقبض شد.

— چون قبل از اینکه ماشه رو بکشم، بهم گفت اگه بمیره، تو هم می‌میری.

الارا برای لحظه‌ای اسلحه رو پایین آورد.

— یعنی چی؟

جونگ‌کوک پوشه‌ای رو از گاوصندوق بیرون کشید و روی میز انداخت. داخلش عکس‌هایی از الارا بود؛ از ورودش به هتل، خروجش از یک کافه، حتی تصویری از پنجره‌ی آپارتمانش.

همه مربوط به ماه‌های اخیر بودن.

— پدرت سه سال پیش ازم خواست ازت مراقبت کنم. من قبول نکردم.

— پس چرا الان این کارو می‌کنی؟

جونگ‌کوک نزدیک‌تر شد. صدایش پایین اومد.

— چون حالا دیگه فقط به خاطر قولی که به اون ندادم، اینجا نیستم.

نگاه الارا برای یک لحظه روی لب‌هاش لغزید و سریع برگشت به چشم‌هاش.

— داری می‌گی برات مهمم؟

— دارم می‌گم اگه یه نفر دیگه بهت دست بزنه، تمام شهر رو زیرورو می‌کنم تا پیداش کنم.

— این جواب سؤال من نبود، جئون.

جونگ‌کوک لبخند محوی زد.

— سؤال درست رو بپرس، الارا.

قبل از اینکه الارا جواب بده، تلفن روی میز زنگ خورد.

شماره ناشناس بود.

جونگ‌کوک تماس رو روی بلندگو گذاشت.

صدای پدر الارا پیچید:

— دخترم پیشته؟

الارا به سمت تلفن خم شد.

— خودت رو نشون بده! سه سال کجا بودی؟!

— وقت نداریم، الارا. به جونگ‌کوک اعتماد نکن. اون چیزی رو ازت پنهون کرده که حتی من هم ازش خبر نداشتم.

صدای شلیک بلند شد.

تماس قطع شد.

هم‌زمان، یکی از محافظ‌ها با صورت خون‌آلود وارد اتاق شد.

— قربان… ماشین پدرتون پیدا شده.

جونگ‌کوک اسلحه‌اش رو برداشت.

— کجا؟

محافظ با تردید به الارا نگاه کرد.

— داخل صندوق عقب ماشین… جسد ویکتوریا هیل بود.

الارا یخ زد.

چون فقط چند دقیقه قبل، پیامی از ویکتوریا دریافت کرده بود:

«امشب حقیقت رو می‌فهمی. تنها بیا.»

و پایین پیام، آدرس همان جایی نوشته شده بود که حالا جسدش را پیدا کرده بودند. 🖤
دیدگاه ها (۰)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

وقتی جونگ‌کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

ادیت های من برای تولد کوکییییی🌠🐇🐰تولدت مبارک جونگ کوک ممنونم...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بی‌پایانبعد از اون اتفاق، عمار...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

پارت ۱۹۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط