....... پارت بیست شیشم.......
پارت ۲۶ — حقیقت چهار سال پیش
نیمهشب بود.
عمارت در سکوت فرو رفته بود.
سوهی هنوز پشت ستون ایستاده بود و قلبش تند میزد.
«اون شب واقعاً چه کسی شلیک کرد؟»
نمیتوانست برود.
جواب را میخواست.
آرام برگشت سمت اتاق کار.
در هنوز کمی باز بود.
صدای جینوو دوباره بلند شد.
— یونگی، دیگه نمیتونی اینو از سوهی پنهان کنی.
یونگی با صدای خسته گفت:
— من فقط نمیخوام دوباره اون شب رو برای یونا زنده کنم.
سوهی نفسش را حبس کرد.
جینوو گفت:
— چهار سال گذشته.
— برای من انگار همین دیشب بود.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد یونگی آرام شروع کرد:
— اون روز... یونا فقط دو سالش بود.
سوهی دستش را روی دهانش گذاشت.
— قرار بود فقط یه بعدازظهر با دخترم بیرون برم. چند ساعت دور از این زندگی لعنتی.
صدای یونگی لرزید.
— یونا توی صندلی عقب نشسته بود. داشت با عروسکش بازی میکرد.
سوهی چشمهایش را بست.
تصویر نقاشی یونا در ذهنش آمد.
ماشین...
یونگی ادامه داد:
— وقتی به یه خیابون خلوت رسیدیم، یه ماشین جلوی ما پیچید.
جینوو آرام گفت:
— دشمنهای قدیمیات بودند.
— آره.
— تو پیاده شدی.
یونگی چیزی نگفت.
جینوو ادامه داد:
— من چند دقیقه بعد رسیدم.
یونگی نفس عمیقی کشید.
— یکی از اونها به سمتم حمله کرد.
صدای مشت خوردن به چیزی از داخل اتاق آمد.
— درگیر شدیم.
سوهی به دیوار تکیه داد.
یونگی گفت:
— بعد اسلحه رو بیرون آورد.
جینوو پرسید:
— و تو...
سکوت.
طولانی.
بعد یونگی با صدایی پایین گفت:
— مجبور شدم شلیک کنم.
سوهی دستش را روی قلبش گذاشت.
اما هنوز چیزی تمام نشده بود.
یونگی ادامه داد:
— چیزی که اون موقع نمیدونستم این بود که یونا از داخل ماشین همهچیز رو دیده.
صدای جینوو آرام شد.
— وقتی برگشتی سمت ماشین...
— یونا دیگه مثل قبل نبود.
یونگی مکث کرد.
— فقط به من خیره شده بود.
— حرف میزد؟
— نه.
— از اون روز؟
— تقریباً.
سوهی اشکش سرازیر شد.
پس حقیقت همین بود.
یونا چهار سال پیش، وقتی فقط دو سال داشت، شاهد تیراندازی پدرش شده بود.
همان صحنهای که ذهن کوچکش نتوانسته بود تحمل کند.
همان صحنهای که باعث شده بود سکوت کند.
اما ناگهان جینوو گفت:
— ولی یه چیز دیگه هم هست.
سوهی سرش را بالا آورد.
یونگی گفت:
— جینوو...
— باید بدونه.
— نه.
— دربارهی کسی که اون شب اطلاعات مسیرت رو به دشمن داد.
سوهی خشکش زد.
یونگی سکوت کرد.
جینوو ادامه داد:
— اون حمله اتفاقی نبود.
سوهی با وحشت به در خیره شد.
پس یکی از داخل، مسیر یونگی رو لو داده بود.
و حالا...
راز چهار سال پیش خیلی بزرگتر از چیزی بود که سوهی تصور میکرد.
ادامه دارد.... 🌙
#فیک#رمان
نیمهشب بود.
عمارت در سکوت فرو رفته بود.
سوهی هنوز پشت ستون ایستاده بود و قلبش تند میزد.
«اون شب واقعاً چه کسی شلیک کرد؟»
نمیتوانست برود.
جواب را میخواست.
آرام برگشت سمت اتاق کار.
در هنوز کمی باز بود.
صدای جینوو دوباره بلند شد.
— یونگی، دیگه نمیتونی اینو از سوهی پنهان کنی.
یونگی با صدای خسته گفت:
— من فقط نمیخوام دوباره اون شب رو برای یونا زنده کنم.
سوهی نفسش را حبس کرد.
جینوو گفت:
— چهار سال گذشته.
— برای من انگار همین دیشب بود.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد یونگی آرام شروع کرد:
— اون روز... یونا فقط دو سالش بود.
سوهی دستش را روی دهانش گذاشت.
— قرار بود فقط یه بعدازظهر با دخترم بیرون برم. چند ساعت دور از این زندگی لعنتی.
صدای یونگی لرزید.
— یونا توی صندلی عقب نشسته بود. داشت با عروسکش بازی میکرد.
سوهی چشمهایش را بست.
تصویر نقاشی یونا در ذهنش آمد.
ماشین...
یونگی ادامه داد:
— وقتی به یه خیابون خلوت رسیدیم، یه ماشین جلوی ما پیچید.
جینوو آرام گفت:
— دشمنهای قدیمیات بودند.
— آره.
— تو پیاده شدی.
یونگی چیزی نگفت.
جینوو ادامه داد:
— من چند دقیقه بعد رسیدم.
یونگی نفس عمیقی کشید.
— یکی از اونها به سمتم حمله کرد.
صدای مشت خوردن به چیزی از داخل اتاق آمد.
— درگیر شدیم.
سوهی به دیوار تکیه داد.
یونگی گفت:
— بعد اسلحه رو بیرون آورد.
جینوو پرسید:
— و تو...
سکوت.
طولانی.
بعد یونگی با صدایی پایین گفت:
— مجبور شدم شلیک کنم.
سوهی دستش را روی قلبش گذاشت.
اما هنوز چیزی تمام نشده بود.
یونگی ادامه داد:
— چیزی که اون موقع نمیدونستم این بود که یونا از داخل ماشین همهچیز رو دیده.
صدای جینوو آرام شد.
— وقتی برگشتی سمت ماشین...
— یونا دیگه مثل قبل نبود.
یونگی مکث کرد.
— فقط به من خیره شده بود.
— حرف میزد؟
— نه.
— از اون روز؟
— تقریباً.
سوهی اشکش سرازیر شد.
پس حقیقت همین بود.
یونا چهار سال پیش، وقتی فقط دو سال داشت، شاهد تیراندازی پدرش شده بود.
همان صحنهای که ذهن کوچکش نتوانسته بود تحمل کند.
همان صحنهای که باعث شده بود سکوت کند.
اما ناگهان جینوو گفت:
— ولی یه چیز دیگه هم هست.
سوهی سرش را بالا آورد.
یونگی گفت:
— جینوو...
— باید بدونه.
— نه.
— دربارهی کسی که اون شب اطلاعات مسیرت رو به دشمن داد.
سوهی خشکش زد.
یونگی سکوت کرد.
جینوو ادامه داد:
— اون حمله اتفاقی نبود.
سوهی با وحشت به در خیره شد.
پس یکی از داخل، مسیر یونگی رو لو داده بود.
و حالا...
راز چهار سال پیش خیلی بزرگتر از چیزی بود که سوهی تصور میکرد.
ادامه دارد.... 🌙
#فیک#رمان
- ۱۴۰
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط