اجبار به بدبختی پارت ۱۶

یه ده دقیقهی گزشت که جونگ کوک اومد

کوک... سلام ببخشید دیر کردم

تهیونگ ... اشکالی نداره پسر همو بغل کردن و نشسته

نامجون... چه خبر چیکار کردی تو شرکت

کوک... همه کار کردم بعدش خندید

خندشو برای اولین بار دیدم چه جزاب می‌خندید چیزی که ازم دریقش کرده بود
بلند شدمو براش یه قهوه آوردم

دیار... قهوتونو میزارم رو میز

داشت با تهیونگ حرف میزد یه نگاه سر سری بهم کردو دوباره برگشت سمته تهیونگ منم رفتم پیشه دخترا

نیلسو ... دیارجان میگم جرا با جونگ کوک نمیای خونمون

دیار... راستش نمیدونستم جونگ کوک اومده خونه‌ی شما اگه میدونستم میومدم عزیزم

نیلسو ... ولی از جونگ کوک پرسیدم گفت بهت اسرار کرده ولی تو گفتی حالت خوب نیست

دیار... جونگ کوک کیه اومده بود خونتون

نیلسو... همین چند شب پیش

دیار... ولی اون بهم نگفته بود

جانگ شیل... خب بگزریم دیار تو نمیری مدرسه

دیار... نه

نیلسو... چرا تو باید درس بخونی

دیار... چون که بابام نزاشت برم جونگ کوکم نمیزاره

نیلسو ... خودم بهش میگم ازش اجازه میگیرم

دیار... نه بهش نگین تو خدا اون نمیزاره

نیلسو ... باشه

کوک ... خانوما بیاید شام رسیده

جانگ شیل... باشه دادرشی جونم

من رفتم تو آشپز خونه و بشخاب و لیوان و این چیزا رو آماده کردم و بردم رو میزه غذاخوری همشو چیدم‌ همه اومدنو نشسته همه‌ی غذا هارو آورده بودمو همه چیز آماده بود


وقتی مهمونا رفتن منم رفتمو دست به کار شدم سینک پراز رزف بود داشتم میشستم که جونگ کوک اومدو تو آشپز خونه

کوک... اول لباساتو عوض میکردی بعد رزف میشستی خنگ خدا

دیار... جونگ کوک لطف میکنی اگه یه امشب بهم گیر ندی

یه پوز خند کردو رفت دره یخجالو باز کرد همین جوری که تو یخجال نگاه میکرد گفت

کوک... دارم به خاطره خودت میگم

دیار... مگه چیه

کوک... چیزی نیست ولی وختی که زرف میشورو یه قسمت‌های از باسن تو دیده آدم میشه

بعدش خندید یه خندیه شیطانی

منم زودی دستمو بردم پشتمو دامنه لباسو کشیدم پایین باخجالت گفتم

دیار ... خیلی بی ادبی

کوک... چرا چون که باسن تو دیدم

دیار ... برای همه چیز

کوک... ببین بچه کوچولو دهنتو ببند وگرنه کاری میکنم که نباید بکنم

دیار... مثلا چیکار می‌کنی مثل قبل منو میزنی یا زندونیم می‌کنی

با دادی که کشید سره جام خوشکم زد

کوک... نه میام اون دهنه خوشگل تو به فاککک میدم بیاااام یا نه من از ترس زودی از آشپز خونه زدم بیرون چون اگه واقعا گیرم بیاره واقعا دهنمو سرویس می‌کنه رفتم تو اتاق زودی یه دست لباس برداشتم و رفتم تو حموم عوض کردم وختی اومدم بیرون جونگ کوک اومده بود داشت جلوه چشمام لباس عوض می‌کرد زودی سرمو گرفتم پایین و رفتم رویه تخت دراز کشیدم اونم با یه شلوارک اومدو برق اتاقم خاموش کرد رو تخت دراز کشید دستش روسرش بود

کوک... برای آخرین بار دارم بهت میگم اگه یک باره دیگه باهام کل کل کنی بلای سرت میارم که فراموشت نشه با کی طرفی

از ترس چشمامو بستم و گفتم

دیار... بب باشه

بعد از یه نیم ساعتی خوابم برد و دیگه نفهمیدم دونیا دسته کیه


بچه ها لطفا لایک کنید
ازون کامنتای خوشگلتونم می‌خوام منم🥰
دیدگاه ها (۸)

عمارت مافیا ✨🍷دیدگاه جونگکوک: یک لباس خواب سیاه و تحریک آمیز...

پارت ۱۰روز بعد، نیلسو زودتر از همیشه وارد کلاس شد.کیفش را رو...

پارت ۴۲

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐بعد از رفتن مهمون‌ها سوار...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.51(روایت از زبان ا.ت)کی...

شب تولدم فصل 3پارت 10ات: باشه 10مین بعد جونگ کوک: ات پاشو بر...

وقتی تولدت بودو..

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

From hate to lovePart::4زنگ آخر خورد بچه ها داشتن میرفتن همه...

چند پارتی جونگ کوک دعواییسلام من ات هستم ۲ ساله با کوک ازدوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط