اون مال منه

part 6

ات رفت و اونجا رو ترک کرد خوشحال از ایم بود که جوابشو داده بود ( به قول معروف تو کو..نش عروسی بوده

ویو راوی . ( خودم )

جنگکوگ ات رو رسوند خونه و بهش گفت

جنگکوک . ات

ات . بله

جنگکوک . خیلییی ممنونم که کمکم کردی

ات . خواهش میکنم وظیفه بود تو خیلی کمکم کردی

جنگکوک . خب راستش یه چی دیگه هم میخوان بگم

ات . چی ؟

جنگکوک . هفته ی دیگه یه مهمونی هست
اونم اونجاست میتونی بیای ؟

ات‌. آره حتما میام

جنگکوگ . مرسی

ات . یه سوال

جنگکوک . بپرس

ات . تو مافیایی؟ آخه اون دختره گفت

جنگکوک . آره وای نیازی نیست بترسی باهات کاری ندارم

ات . واقعااااااااااا واو الان دارم یه مافیا رو میبینم ؟ واییی خیلی خوب آدم میکشیدددد؟

جنگکوک . الان تو ذوق کردی ؟

ات . آره خب

جنگکوک . چرا مردم میترسن تو ذوق کردی

ات . من از بچگی آرزو داشتم یه مافیا رو از نزدیک ببینم وای باورم نمیشه اسلحه همرات داری ؟

جنگکوک . باورم نمیشه یکی آنقدر مشتاق دیدن یه قاتل باشه
آره اسلحه هم دارم

ات . میشه ببینم ؟

جنگکوک . بیا

ات . وااااای چخ باحالللللل

ات . عا خب من دیگه میرم خدافظ

جنگکوک . خدافظ


ویو راوی . ( خودم )

ات تا رسید خونه مامانش شروع کرد داد و بیداد کردن

م/ا . کجا بودییییی این چه لباساییی دختره ی چشم سفید با کی بودی هااا ( داد

ات . یعنی چی چرا داد میزنی من ۱۸ سالمه به سن قانونی رسیدم هر جا دلم بخواد میرم با هرکی دلم بخواد میگردم با تو مربوط نیست

م/ا . من مادرم به من مربوط

ات . اگر مادر مادری کن بخاطر اون یکی بچت از این بچت گذشتی من مگه بچت نیستم هااا مگه من رو تو به دنیا نیوردی ؟ اگر مادر باید میفهمیدی چی به حال دختر داره میگذره

ا/م . این چه طرز حرف زدنهه بچه ی من بخاطر تو مرد دختره ی هرزه

ات . هرزه ؟

بعد از این حرف سریع وسایلش رو برداشت و با همون لباسا راهی شد مقصدش معلوم نبود نمی‌دونست کجا بره کسی نبود بره پیشش با یه ساک تو دستش پیاده داشت راه می‌رفت پارک دید نشست اونجا به رونا زنگ زد جواب نداد به سانا زنگ زد گوشیش خاموش بود آخرین امیدش ماری بود تا خواست بهش زنگ بزنه دستی روی شونه اش حس کرد با وحشت برگشت و مردی رو دید که قشنگ معلوم بود معتاد سریع بلند شد که مرد گفت

مرد . دختر جون اینجا چیکار میکنی ؟

ات . من ؟

مرد . آره تو اینجا جای درستی برای خانمی مثل شما نیست

ات . عه خب من

مرد آروم آروم نزدیک ات میشد ات‌ هم میرفت عقب دخترک ترسیده بود که به سرسره هه برخورد کرد ات راهی برای فرار نداشت که با پا زد تو شکم مرد و فرار کرد
با سرعت میدیید که به کسی برخورد کرد با دیدن صورت شخص ماتش برد

ویو جنگکوک . امروز بجای بابام باید گیرفتم محموله ی اسلحه رو میگرفتن تو راه برگشت یکی با سرعت زیاد میومد که با من برخورد که وقتی صورتش رو دیدم شکه شدم

کوک . ات ؟

ات . جنگکوک ؟

کوک . چی شده اینجا چیکار میکنی مگه من نبردمت خونتون ؟

ات . خب چرا ولی من با مادر دعوا کردم و اومدگ بیرون میخواستم برم خونه یکی از بچه ها که با یه مرد برخورد کردم داشت نزدیکم گیشد که با پا زدم و فرار کردم که تو رو دیدم

جنگکوک . کو کجاست ؟

ات . خیلی دور ول کن ببخشید فک کنم دردت گرفت بهتر من برم

جنگکوک . کجا میری ؟

ات . خونه یکی از دخترا

جنگکوک . خب بهشون زنگ بزن من میرسونمت

ات . نیازی نیست خودم میرم

جنگکوک . زنگ بزن این وقت شب خطرناک

ات با ماری هم تماس گرفت اما جواب نداد دوباره تماس گرفت ولی بازم جواب نداد

ات . جواب نداد برمیگردم خونه

جنگکوک . مگه با مادرت دعوا نکردی ؟

ات . چرا ولی خب بالاخره اونجا خونمه حق دارم  برم

جنگکوک . پس سوار شو میبرمت

ات . نمیخواد همینجوری زیادی بهت زحمت....

جنگکوک . سوار شو

ویو ات .
شت میخواستم بپیچونمش ولی نشد سوار ماشینش شدم که بجای اینکه دور بزنه مستقیم رفت نکنه من و بدزده یه بلایی سرم بیارهههه من هنوز جوونم کلی آرزو دارم یا خدا

آت . مگه نباید دور میزدی؟

جنگکوک . کوچولو میخواستی من رو گول بزنی ؟ خونتون نمیخواستی بری ماری و سانا و رونا هم جوابتو ندادن تو فکرت بود بری بار درسته ؟

ات . علم غیب داری ؟ 😳

جنگکوک . از چشات میتونستم بفهمی

ات . اوفف الان من رو داری کجا میبرییی

جنگکوک . خونم

ات . چییییییییییییییی؟ نهههههه برگردون منوووو

جنگکوک . نترس نمیکشمت که چند روز خونه ی من میمونی بعد حالا یا برمیگردی خونت ن یا پیش یکی از دخترا

ات . آخه نمیشه خانوادت چی ؟ ارگ بگن این کی چی ؟ اگر اصلا اشتباه برداشت کنن چی ؟ هااا اصلا من مامانم گفته با غریبه ها جایی نرم همینجا پیاده میشم

.
.
.
ادامه دارد ...

دخترا نظرتون چی ؟ دوس دارید ادامش بدم ؟ حتما بهم بگید 🥰💋
دیدگاه ها (۴)

My dady پارت①سانا: ات اتتتتت جواب سوال ۵ چی میشههات:...... س...

سلام قشنگام میخوام یه چند پارتی رو همزمان با فیکم بنویسموقتی...

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۱ات ویو مامانمینا زنگ زدن جواب دادم ات: سلامممممم. ا ب....

پارت 2 رمان✨ عشق مدرسه ای✨که یهو زنگ تفریح خورد که داشتم میر...

مربی موتور سوار

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟕 🎧🍓𓂃 ࣪˖ ִֶָ «تو اولین نفری بودی ...

پارت 25 رمان عشق مدرسه ای ویو فردا مدرسه : ات وقتی هیون رو د...

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 10ویو هویج: سه روز از اون شب گذشته ب...

پارت۵

پارت ششم | جای خالیآن روز، لیانا نیامد.جنگکوک اول متوجه نشد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط