پارت 2
پارت 2
رمان✨ عشق مدرسه ای✨
که یهو زنگ تفریح خورد که داشتم میرفتم یک قلدر لباسامو از پشت کشید و داشتم میخوردم زمین که توی بغل مردونه ی یکی افتادم که خود به خود لپام قرمز شد و از اون بغل اومدم بیرون و دیدم هیونجین بود که خود به خود گفتم:
ات: ب ببخشید هیونجین 🫣🫢
هیونجین : نه چرا ببخشید اتفاقی بود 🤗
ات: باشه مرسی من برم پیش دوستم لیسا فعلا خدانگهدار هیونجین
هیونجین: باشه خوش بگذره
ات: لبخندی بهش زد و رفت
ویو ات:
من واقعا اون موقع خیلی خجالتی شده بودم وایی آخع چرا بغل هیونجین ای خداا
همینجوری داشتم با خودم تو ذهنم غر غر میکردم که یهو لیسا گفت:
لیسا: ات میای فردا پارتی ای که میخوام برای کل بچه های کلاس بگیرم؟ خونمه ☺️
ات: چ چی کل بچه ها ی کلاس؟
لیسا: اره ناسلامتی یک دوست پولدار داری ها😎
ات: باشه خود شیرین😂👌
لیسا: خب بیا غذا هامون. بخوریم حرف بسته😂
ات: موافقم
ویو پایان زنگ تفریح ومعلم هنوز نیومده بود کلاس:
لیسا: خب بچه ها ی کلاس دختر و پسر ها فردا قراره یک پارتی در خونه ی من داشته باشید 😄
بچه ها: اوووووو حتما میایم
لیسا: پس خوشگل موشگل کنید 😎 و بیاین پسر ها هم همینطور هااا
پسرا: چشمم
خانم معلم وارد شد و گفت:
خب بچه ها من امروز یه خاطر یک دلایلی نمیتونم بقیه ی کلاس رو ادامه بدم شما تا اخر زنگ کلاس تو کلاس باشید زنگ خونه خورد برید خونه نه الان😊👍
بچه ها: باشه
ویو بعد از رفتن معلم:
لیسا: خب بچه ها نظرتون چیه که بازی کنیم الان که کاری نداریم؟ 👌
بچه ها: آره حتما
ات: چه بازی حالا؟
لیسا: جرعت و حقیقیت🎀😂
ات: خب باشه. بچه ها موافقید؟
بقیه پارت بعد🎀💋
رمان✨ عشق مدرسه ای✨
که یهو زنگ تفریح خورد که داشتم میرفتم یک قلدر لباسامو از پشت کشید و داشتم میخوردم زمین که توی بغل مردونه ی یکی افتادم که خود به خود لپام قرمز شد و از اون بغل اومدم بیرون و دیدم هیونجین بود که خود به خود گفتم:
ات: ب ببخشید هیونجین 🫣🫢
هیونجین : نه چرا ببخشید اتفاقی بود 🤗
ات: باشه مرسی من برم پیش دوستم لیسا فعلا خدانگهدار هیونجین
هیونجین: باشه خوش بگذره
ات: لبخندی بهش زد و رفت
ویو ات:
من واقعا اون موقع خیلی خجالتی شده بودم وایی آخع چرا بغل هیونجین ای خداا
همینجوری داشتم با خودم تو ذهنم غر غر میکردم که یهو لیسا گفت:
لیسا: ات میای فردا پارتی ای که میخوام برای کل بچه های کلاس بگیرم؟ خونمه ☺️
ات: چ چی کل بچه ها ی کلاس؟
لیسا: اره ناسلامتی یک دوست پولدار داری ها😎
ات: باشه خود شیرین😂👌
لیسا: خب بیا غذا هامون. بخوریم حرف بسته😂
ات: موافقم
ویو پایان زنگ تفریح ومعلم هنوز نیومده بود کلاس:
لیسا: خب بچه ها ی کلاس دختر و پسر ها فردا قراره یک پارتی در خونه ی من داشته باشید 😄
بچه ها: اوووووو حتما میایم
لیسا: پس خوشگل موشگل کنید 😎 و بیاین پسر ها هم همینطور هااا
پسرا: چشمم
خانم معلم وارد شد و گفت:
خب بچه ها من امروز یه خاطر یک دلایلی نمیتونم بقیه ی کلاس رو ادامه بدم شما تا اخر زنگ کلاس تو کلاس باشید زنگ خونه خورد برید خونه نه الان😊👍
بچه ها: باشه
ویو بعد از رفتن معلم:
لیسا: خب بچه ها نظرتون چیه که بازی کنیم الان که کاری نداریم؟ 👌
بچه ها: آره حتما
ات: چه بازی حالا؟
لیسا: جرعت و حقیقیت🎀😂
ات: خب باشه. بچه ها موافقید؟
بقیه پارت بعد🎀💋
- ۸۲
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط