{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

like swan 🦢

like swan 🦢
#like_swan
𝑃𝑇 10
ویو هویج:
سه روز از اون شب گذشته بود و الان ات و اومی توی کتابخونه نشسته بودن. هفته ی دیگه نامجون قرار بود ازشون امتحان بگیره میز پر بود از کتاب و جزوه و کلیییی خودکار و مداد ولی ات بیشتر از اینکه درس بخونه مثل اسکلا(ببخشید🤭) به صفحه‌ی کتاب خیره بود.
اومی که متوجه شده بود چند دقیقه‌ست ات حتی یه صفحه هم جلو نرفته، آروم کتابش رو بست.
~هوی، تو چرا امروز انقدر تو فکری؟
ات سرش رو بلند کرد.
= من؟ نههه(اصلانم اثرات ژذابیت نامجون نیست اصلا)
~ خوبی؟ سه دقیقه‌ست داری یه صفحه رو نگاه می‌کنی احمق میفهمم دیگه.
ات به کتابش نگاه کرد.
= خب... داشتم فکر می‌کردم.
~ به چی؟
= هیچی.
اومی چند ثانیه نگاهش کرد و بعد لبخند شیطنت‌آمیزی زدو به جلو خم شد و با علاقه بهش نگاه کرد.
~ به دایی من،کلک؟
ات سریع نگاهش کرد.
=جان؟هااا؟! نه!
~ من هنوز اسمشم نیاوردم.
= خب... خودت گفتی داییت.
~ آره، ولی نگفتم کدوم دایی.
ات اخماش رو جمع کرد.
= اومی...اذیت نکن
~ خب حالا که حرفش شد، بگو ببینم... دایی من چطور بود؟
=یعنی چی؟(نفهمیدی کره بز؟)
~ اخلاقش و خصوصیاتش. بیرون مدرسه چه شکلیه؟
= بد نیست.
~ بد نیست؟
= آره.
~ همین؟؟
ات با خجالت شونه بالا انداخت.
= راستش... خوبه.
اومی لبخندش بزرگ‌تر شد.
~ خوبه؟
= آره خب. خیلی هم جدی نیست.
~ جدی نیست؟!
= نه. حتی... یه کم بامزه‌ست.
اومی چند ثانیه مات موند.
~ تو داری به دایی من میگی بامزه؟!
ات سریع دستش رو جلوی دهنش گرفت.
= وایسا، من همچین چیزی نگفتم!
~ گفتیییی!
= اومی آروم! تو کتابخونه ایم.
چند نفر از اون طرف کتابخونه نگاهشون کردن.
اومی خنده‌ش رو خورد و دوباره آروم‌تر گفت:
~ خب دیگه. فهمیدم.
= ها؟(نفهمی عسیسم؟)
~ هیچییی.
ات با شک نگاهش کرد. اومی دوباره لبخند زد.
~ فقط خوشحالم که ازش خوشت اومده.
ات سریع جواب داد:
= من نگفتم ازش خوشم اومده!
~ منم نگفتم روش کراش زدی که...به عنوان دوست گفتم.
ات چند ثانیه ساکت موند.
= ...تو خیلی رو مخمی.
~ ممنون.
ات خندید و سرش رو تکون داد. چند دقیقه بعد اومی کتاب ریاضی رو از کیفش بیرون آورد و گذاشت جلوی ات.
~ راستی اینو بگیر.
ات به کتاب نگاه کرد.
= چرا؟
~ برای امتحان. تو که گفتی جزوه‌ت ناقصه.
= آره ولی این کتاب خودته.
~ تا فردا دستت باشه. فقط مواظبش باش.
ات کتاب رو برداشت.
= باشه، مرسی.
~ خواهش می‌کنم.
چند ساعت بعد...
عصر شده بود.
ات روی تختش نشسته بود و کتاب ریاضی اومی رو اینقدر خونده بود که نزدیک بود اعداد بالا بیاره.(خودمم نمیدونم چی گفتم)
گوشی رو برداشت و شماره‌ی اومی رو گرفت.
یک بار...دو بار...سه بار...
جواب نداد. ات اخماش رو درهم کشید.
= این پسره ی میمون کجاست؟(با اومی من خوب حرف بزن 🔪)
دوباره تماس گرفت. باز هم جواب نداد.
آخرش با کلافگی شماره‌ی نامجون رو گرفت.
چند بوق خورد تا بالاخره جواب داد.
_ الو؟
= سلام... ببخشید مزاحم شدم.
_ سلام. اتفاقی افتاده؟
= نه، فقط... اومی جواب تلفنم رو نمیده.
نامجون چند ثانیه سکوت کرد.
_ اومی؟ خونه نیست که.
= نیست؟
_ نه. با دوستاش بیرونه.
ات به کتاب نگاه کرد.
= آخه کتابش دست منه. می‌خواستم بهش برگردونم.
_ فردا بهش بده.
= ولی برای امتحان لازمش دارم... یعنی... خودش لازم داره.(ژون دستپاچه کی بودی😔🤙🏻)
نامجون خندید.
_ خیلی مسئولیت‌پذیری.
= خب کتاب خودشه دیگه باید بتونیم از امتحان سختتون بر بیایم.
_ من خونه‌ام. اگه می‌خوای بیاریش، بیا.
ات چند ثانیه مکث کرد.
= الان؟
_ آره.
= مزاحم که نمی‌شم؟
_ نه مشکلی نیست خانـ...(بزار من بگم نامجونی،خانم کوچولو)
نامجون حرفشو خورد و ات فوری جواب داد.
= باشه... پس الان میام.
_ مواظب خودت باش.
برید پارت بعددد....
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
دیدگاه ها (۰)

نانا فالوشه؟ @selin98

پرنسس فالوشه@989011_5486

black swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 3ویو هویج: سلیقه‌ات برای انتخاب غذا...

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 8ویو هویج: صدای نامجون که از راهرو ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط