{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

୨୧ ─────────────── ୨୧

୨୧ ─────────────── ୨୧

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟕 🎧🍓
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «تو اولین نفری بودی که شنیدش...» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

୨୧ ─────────────── ୨୧

وقتی آهنگ تموم شد، لیلی هنوز هدفون روی گوشش بود.

جنگکوک آرام پرسید:

— خب؟

لیلی هدفون رو برداشت.

— گفتم که... خیلی قشنگه.

— می‌دونم.

— پس چرا دوباره پرسیدی؟

جنگکوک لبخند زد.

— می‌خواستم دوباره از زبون خودت بشنوم.

لیلی چشم‌هاش رو ریز کرد.

— تو خیلی پررویی.

— فقط با تو.

لیلی خندید.

— این جمله‌ات دیگه خیلی تکراری شده.

— چون هنوز درسته.

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

جنگکوک فایل رو بست و گفت:

— راستی، یه کمک ازت می‌خوام.

— چه کمکی؟

— فردا قراره برای این آهنگ یه اجرای کوچیک ضبط کنم.

— خب؟

— می‌خوام قبلش یکی ببینتش.

لیلی به خودش اشاره کرد.

— من؟

— تو.

— چرا من؟

جنگکوک شونه بالا انداخت.

— چون بهت اعتماد دارم.

این بار لیلی جواب نداد.

جمله‌ی ساده‌ای بود...

اما از طرف جنگکوک، عجیب مهم به نظر می‌رسید.

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

فردای آن روز، لیلی وارد سالن تمرین شد.

جنگکوک وسط سالن ایستاده بود.

— بالاخره اومدی.

— گفتی باید ببینمش.

— آره.

— خب شروع کن.

موسیقی پخش شد.

جنگکوک شروع به تمرین کرد.

لیلی این بار نه به عنوان یک همکار...

بلکه به عنوان کسی که قرار بود نظر واقعی‌اش را بگوید، نگاهش می‌کرد.

وقتی آهنگ تمام شد، جنگکوک نفسش را بیرون داد.

— خب؟

لیلی کمی فکر کرد.

— اولش خیلی خوب بود.

— «اولش»؟

— آره.

جنگکوک با خنده گفت:

— یعنی آخرش بد بود؟

— نه!

لیلی سریع گفت:

— فقط یه قسمت آخرش زیادی جدی بود.

— جدی؟

— آره. فکر کنم اگه یه ذره راحت‌تر باشی، قشنگ‌تر می‌شه.

جنگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.

— دوباره؟

— دوباره.

موسیقی پخش شد.

این بار جنگکوک اجرا را تغییر داد.

وقتی تمام شد، به لیلی نگاه کرد.

— این چطور؟

لبخند لیلی نشست روی لبش.

— این!

— بهتر بود؟

— خیلی.

جنگکوک لبخند زد.

— پس همین می‌مونه.

— واقعاً؟

— آره.

— حتی اگه بقیه نظر دیگه‌ای داشته باشن؟

جنگکوک آرام گفت:

— مهم نیست.

لیلی پرسید:

— چرا؟

جنگکوک نگاهش را از او نگرفت.

— چون من اول می‌خواستم نظر تو رو بدونم.

قلب لیلی دوباره همان ضربه‌ی آشنای عجیب را خورد.

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🍓 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

بعد از تمرین، جنگکوک بطری آبش را برداشت.

— خسته‌ای؟

— یکم.

— پس بریم یه چیزی بخوریم.

لیلی خندید.

— باز هم با هم؟

جنگکوک لبخند زد.

— مگه مشکلیه؟

لیلی سرش رو تکون داد.

— نه.

جنگکوک آرام گفت:

— خوبه.

و این بار...

هیچ‌کدامشان حتی سعی نکردند وانمود کنند که با هم بودنشان کاملاً اتفاقی است.

୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟏𝟕
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟿𝟶🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟻🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟸𝟶🎀⩥
دیدگاه ها (۳۷)

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟖 🖤🎀𓂃 ࣪˖ ִֶָ «اینجا کسی منو نمی‌ش...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟗 🫧🎀𓂃 ࣪˖ ִֶָ «تو اینو یادت مونده ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟔 🎧🖤𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این یکی رو فقط برای...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟓 🎬🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس تو کارگردان منی؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط