{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

*از دست رفته.....پارت/part 13

*از دست رفته.....پارت/part 13
ویو دازای *
سعی کردم موبایله پسره رو درست کنم و موفق هم شدم باید بفهمم کیه و چرا خانواده ای نداره که تو خیابون بود حالا چرا چون اصلا از لباس و موبایلش نمیخورد یه فرده گدا یا فقیر باشه موبایلش رو زدم به شارژ که روشن شد برسیش کنم از اون طرفم برا ناهار یه سوپ با مخلفات کنارش درست کردم که رو گاز داره دم میاد ساعت یکه و هنوزم بیدار نشده چند باری سعی کردم بیدارش کنم ولی انگار اصلا تو این دنیا نیست واس همین برای اطمینان که حالش خوب باشه به یوسانو سان زنگ زدم و خواستم بیاد تا چکش کنه
فلش بک موقعی که دازای زنگ میزنه *
<< بله دازای >>
_ سلام یوسانو سان، میخواستم بپرسم یه وقت دارین به یه مریض سر بزنید ؟
<< چه مریضی من الان اژانسم ولی مریضی اینجا نیست >>
_راستش تو خونه منه میخواستم ببینم اگر میتونید بیاید اینجا
<< اها ،عووو دازای دوست دختر داشتی نمیگفتی....عجب حالا مریض شده از من کمک خواستی چرا زودتر نگفتی >>
ودشتتتت چی میگه ...من فقط کمک کردم به یه پسر ،البته عادیه چنین فکری کنه چون من کسی رو خونم راه نمیدم....
_ چی واسه خودت بلغور میکنی یه پسره رو تو پارک پیدا کردم که بیهوش بود تو اون سیل براش خطرناک بود پس به عنوان یه پلیس و کسی که به مردم کمک میکنه بهش کمک کردم ولی از صبح بیهوشه
<< دازای همه میدونن یه کاراگاه در قبال یه فرد زیر بارون که شاید فقیر هم باشه چنین مسئولیتی نداره ولی باشه میام یه چکش میکنم ساعت ۱ و نیم خوبه ؟
حرفاش نادیده گرفتم و فقط تایید کردم...
_اره خوبه...میبینمت
<< همچنین >>
فلش بک زمانه حال *
ساعت یک و ۱۰ دقیقه اس ولی من حوصلم سر رفتههه ولی ، حالا که فکر میکنم یوسانو اشتباهم نمی‌گفت من مسئولیتی در قبال کمک کردن به اون نداشتم پس چرا......کمکش کردم ؟
(۲۰ دقیقه بعد )
داشتم گوشی اون بچه رو روشن میکردم که زنگه در به صدا در اومد سمت در رفتم در رو باز کردمو با یوسانو مواجه شدم
_سلام خوش اومدی بفرما تو
مثل همیشه اون لبخند مسخره رو صورتم بود و خوش آمد گویی کردم
<< ممنون دازای مریض کجاست ؟
_طبقه بالا
یوسانو وارد خونه شد و منم در رو بستم
وقتی داشت از طبقه ها با اون کیفه کوچولوش که هزارتا وسیله توش جا میشد میرفت پرسیدم
_چیزی میخوری ؟
<< نه سیرم یه آب بیار فقط
باشه ای زیر لب گفتم و سمته یخچال رفتم و پارچ آب رو در اوردم از کابینت هم یک لیوان برداشتم و توش آب ریختم ، آب رو سر جاش گذاشتم و با لیوان طبقه بالا رفتم....
وقتی در و اتاق رو باز کردم یوسانو رو تخت نشسته بود و داشت تبه اون بچه رو می‌گرفت
آب رو میز گذاشتم به همون میز تکیه دادم و پرسیدم
_ خب ؟ چیشد
<< تبش اونقدر زیاد نیست ولی باید برای رفع تبش قرص بخوره دلیل بیهوش بودنش احتمالا به خاطره توی سرما بودن زیاد باشه یا شوُکی که بهش وارد شده باشه >>
_این الان خوبه یا بد ؟
<< هردوش >>
بعد این حرفش دیگه حرفی نزدم و نگاه کردم آمپولی از کیفش درآورد و کمی از خونِ اون بچه رو گرفت و و سطح خون ریزی رو بست به اون یکی دستش نگاه کرد و گفت
<<دازای دلیل این کبودی و وَرَمِ دستش چیه ؟>>
_نمیدونم ، یه بانداژ بسته بود بهش منم وقتی بانداژ رو باز کردم خون لخته شده روی دستش بود دستش رو ضده عفونی کردم ولی چون دیدم خون ریزی نداره دیگه بانداژ نبستم
<< هومم گرفتم اوکی >>
یوسانو پاشد و آمپول دیگه ای در آورد و به خونش چیزی تزریق کرد
<< این کاری میکنه تا یک ساعت دیگه حدقل یا کمتر بیدار شه اینام قرصاش>>
چندتا قرص از کیفش در آورد گذاشت رو دستم
<< این چندتا رو هر ۸ ساعت بهش بده اینم هر ۵ ساعت >>
به قرص ها اشاره کرد و همه رو تو ذهنم نگه داشتم
_باشه،مرسی
یوسانو آب رو از رو میز برداشت کمی ازش خورد سمته طبقه پایین رفت
قرص ها و آب رو برداشتم پشت سرش راه افتادم قبل از این که بره باید اینم بپرسم اره،.
_یوسانو چرا خون اون پسر رو گرفتی
<< برا اینکه ببینم چه خونی داره...گروه خونی رو بفهمم>>
_چرا خب ؟ مطمئنی همینه
پوفی کشید و جواب داد
<< دیگه..دیگه ، اوکی دازای من میرم مریض دارم با این وضع فکر کنم امروز رو مرخصی بگیری نه ؟>>
_احتمالا..اره ، راستی چطوری جبران کنم
سمت در خروجی رفت و در باز کرد و گفت
<< نیازی نیست فقط مواظبش باش >>
بعد از این حرفش نزاشت حرفمو بزنم و دستش رو تکون داد و رفت....
به قرص ها نگاه کردمو روی اپن گذاشتمشون لیوان هم تو سینک گذاشتم و سمت طبقه بالا رفتم....
صندلی رو کنار تخت گذاشتم و روش نشستم و به پسره خیره شدم....بعد تقریبا نیم ساعت دیگه.....
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
امروز جو پارت دادن گرفتَتَم 🤡💔
عالی عالی پرتغللیی
ولی حمایت نداریوم این طوریه پارت بعد هزار سال دیگه 😭💔
اره دیگه 🥰 از اونایی که کامنت میزارن بچه خوبی هستن ممنونم 😔🎀
دیدگاه ها (۵۰)

*یه دختر و پسر بغلم تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودن پسره یه ساع...

رمان سوم پارت نوزدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚@ویو دازای ت...

کمک دارم روانی میشم وای یکی همین چند دیقه پیش زنگ زده بود به...

پارت ۳ وقتی بهت سیلی میزنه اون جونگوک بود خیلی شکسته بود چشم...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

فوکوزاوا:نه دازای من قبول نکردم که تو به این ماموریت بری... ...

بیشتر گل و گیاه بلدم تا چیزای دیگه

پارت ۱ویو تهیونگ:سلام من کیم تهیونگ هستم ۲۹ سالمه و تو یک کا...

سرنوشت(ویو رایا)شوگا رفت سمت اتاق و کت‌ش رو درآورد.روی دستش ...

P1⏳️Crimson Bonds — پیوندهای سرخ⏳️..ریندو و سانزو توی یک دبی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط