{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سرنوشت

سرنوشت

(ویو رایا)

شوگا رفت سمت اتاق و کت‌ش رو درآورد.

روی دستش یه خراش کوچیک دیدم.

رایا: دستت!

شوگا به دستش نگاه کرد.

شوگا: چیزی نیست.

رایا: چیزی نیست؟! خون اومده!

شوگا: بیبی گرل، واقعاً مهم نیست.

رفتم جعبه کمک‌های اولیه رو آوردم و روبه‌روش نشستم.

رایا: دستتو بده.

شوگا با تعجب نگام کرد.

شوگا: دستور میدی؟

رایا: آره... بده!

خندید و دستش رو جلو آورد.

شروع کردم زخم کوچیکش رو تمیز کردن.

شوگا فقط نگام می‌کرد.

رایا: چرا اینجوری نگام می‌کنی؟

شوگا: هیچی.

رایا: خب نگو هیچی!

شوگا: فقط داشتم فکر می‌کردم چقدر قشنگ میشی وقتی نگرانمی.

صورتم داغ شد.

رایا: ساکت شو شوگا...

شوگا: چشم خانوم کوچولو.

وقتی کارم تموم شد، دستشو آروم ول کردم.

شوگا: ممنون.

رایا: خواهش می‌کنم.

شوگا: می‌دونی؟

رایا: چی؟

شوگا: هیچ‌کس تا حالا اینجوری نگرانم نشده بود.

عرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر بچه ها نظر بدیننننن
دیدگاه ها (۷)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط