تو مال منی فصل ۲ پارت ۲۰

که یهو سر صحبت رو ا.ت باز کرد و گفت

ا.ت: خب چی کارا میکردی توی این سه سال

کوک همون جوری که سرش پایین بود گفت

کوک: هیچی به زندگی کسل کننده ادامه میدادم

ا.ت: میشه دستت رو بگیرم

کوک: ها...اره

ا.ت دست کوک رو میگیره و زیر چشمی به مچ‌ هردو دستش نگاه می‌کنه که میبینه دست چپ جونگ کوک چند تا خط افتاده که انگار قدیمی هست نگران و ترسیده و شکه شده بود ولی نباید ریاکشن نشون میداد برای همین گفت

ا.ت: یکم کرم به دستات بزن خشک شده دستات

کوک: از کی تا حالا تو نگران من شدی

ا.ت: نگرانی نیست یه نصیحته برای زن آینده و بچت میگم که وقتی می‌خوان دستت رو بگیرن اذیت نشن و لذت ببرن

کوک: نگران نباش برای تو و بچه آیندمون من همه کار میکنم

ا.ت: آفرین...چی نه منظورم من نیستم

کوک: (تک خنده) باشه آروم باش

کوک: من میرم لباس هامون رو از فروشگاه تحویل بگیرم تا اون موقع همین جا باش

ا.ت: باشه

کوک اومد جلو و سر ا.ت رو بوس کرد و گفت

کوک: خدافظ عزیزم

ا.ت: هی هی

کوک: باشه (خنده)

کوک رفت و نیم ساعت بعد که ا.ت کامل آماده بود سوار ماشین شد و رفت پیش مامان بزرگش تا باهاش حرف بزنه البته بهش پیام داده بود که برن‌ یه کلبه راحت حرف بزنن

نیم ساعت بعد

ا.ت وارد کلبه شد و دید مامان بزرگ از پنجره به فضای سبز بیرون نگاه می‌کنه

ا.ت: سلام مامان بزرگ

م.ب: دخترم ... ا.ت ( بغض )

به سمت ا.ت رفت و بغلش کرد و بعد کلی احوال پرسی ا.ت مسئله اصلی رو کشید وسط و همه چیز رو برای مامان بزرگ توضیح داد و منتظر جواب مامان بزرگ موند

م.ب: خب ا.ت دخترم بزار برات بگم،وقتی تو رفتی کوک دوباره به حالتی که قبل از اینکه تو وارد زندگیش بشی برگشت آدم های زیادی رو میکشت و به هیچ کس رحم نمی‌کرد مامان کوک می‌گفت که وقتی می‌رفت خونه کوک اونجا پر از دود و الکل بود پاکت های سیگار مثل کاشی های خونه همه جارو پر کرده بودن و بطری های الکل خالی روی هر میز و جزیره ای رو پر کرده بود و فضای خالی نبود ولی‌ کوک تو خونه مشترک تو و خودش همچین کاری نمیکرد
و یک روز که من هم با مامان کوک رفتم خونه کوک دیدیم که کوک در رو باز نمیکنه به زور وارد خونه شدیم و اسمش رو صدا زدیم ولی نیومد رفتیم تو اتاقش دیدیم صدا از تو حموم میاد رفتیم اونجا و دیدیم که کوک با لباس توی وانی که از خون پر شده غش کرده و دستش از وان آویزونه و داره همین جوری خونه میاد ما سریع رسوندیمش بیمارستان و جون سالم به در برد

ا.ت ساکت بود و فقط به حرف های مامان بزرگ گوش میداد که مامان بزرگ قضیه ی خودکشی دوم کوک رو هم براش گفت ا.ت آروم و بی صدا اشک می‌ریخت
از اینکه کوک اینقدر بهش وابسته بود و دوسش داشت لذت میبرد و اینکه با داشتن کوک خیلی چیز هارو دوباره می‌تونه داشته باشه خوشحالش میکرد

بقیش داخل کامنت
دیدگاه ها (۱۴)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

که یهو رستوران منفجر شدکوک دست ا. ت رو گرفت و آز رستوران خار...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

سناریو سو پارت اول

🖤 اولین برخورد جونگ‌کوک و ا/تچند ماه قبل، توی یک مراسم خانوا...

True Love②⑧با خوشحالی رفتم داخل خونه ا/ت: ماماننننن، ماماننن...

Forbidden love①⑦ا/ت: تروخدا... نگو! اسمش رو نیارکوک: این حقی...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟜: انتخاب سختبعد از رفتن ا/ت، محوطه‌ی دانشگ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط