P:²³ «قربانی»
&:ههه من الان تو رو اینجا پیدا کردم...چه خوش شانسم که با همچین بانویی ملاقات کردم..
ا.ت:اما تو دختر اشتباهی رو پیدا کردی....(با ترس)
&:نچ نچ نمیتونی منو قانع کنی...بهتره دنبالم بیای عزیزم...قول میدم خوشبگذره...
سرش رو از رو شونم برداشتو دستمو گرفتو دنبال خودش میکشوند...فقط داد میزدمو التماس میکردم اما عوضی حتی مسئول کتابخونه رو هم بیهوش کرده بود...هیچکس نبود تا کمکم کنه...به در ورودی ک رسیدیم دستمو گرفتم به دستگیره تا منو نبره اما کولم کردو به زور برد گذاشت تو یه ماشین bmw مشکی زغالی و طوری کمربندمو بست که دستام هم بسته شد...فقط گریه میکردم و اونم خیلی ریلکس نشست کنارمو و به راننده اشاره کرد ک حرکت کنه...تو راه فقط گریه میکردم.
&: عزیزم اون اشک های زیباتو برای چیزای الکی هدر نده...
ا.ت:ترخودا ولم کنین(باگریه)...مگه من چیکار کردم... ولمممم کنننننن(آخری با داد وجیغ)
&:اگه دهنتو بستی که هیچی اگه هم نه که خودم یجوری دهنتو میبندم ک تا دوهفته نتونی چیزی بخوری...(منظورش لب گرفتن)
ا.ت:(گریه)
&:البته هر چند ک به اون صدای قشنگت نیاز دارم...به نظرم موقع گریه و التماس صدات جذاب تر میشه...دیگه چ برسه به اون آه و ناله هات(پوزخند)
ا.ت:تو یه دزدی عوضی (با گریه)
&:افرین درست حدس زدی...یه دزد عوضی ک تا بحال همچین عروسک زیبایی رو پیدا نکرده بود......
راننده:اقا رسیدیم.
&:پیاده شو بیب...
کمربندمو باز کردو خودش پیاده شد...منم پیاده شدم.
&:به عمارت من خوش اومدی لیتل بیبی
یا خوداااا این واقعا خونه بود؟! این کیه دیگه من نمیخوام اینجا باشممممممم...دنبالش به زور راه افتادم ک رفتیم داخل در خودش باز شد...یه خدمتکار اومد گفت:(علامت اون خدمتکار~)
~:اقا خوش اومدید.
&:میز شامو بچین...
~: چشمم.
&:عشقم..دنبالم بیا.
ا.ت:من عشق تو نیستم...(زیر لب)
داشتم پشت سرش میرفتم ک اون خدمتکاره یه سری تکون داد ک یعنی خدا به دادت برسه...
رفتیم رسیدیم به یه اتاق...اومدیم تو و درو قفل کرد...
&:خب عزیزم برای چی اومده بودی کتابخونه..
ا.ت:معمولا برای چی میرن کتابخونه ها؟!
&:ههههه ارععع درستههع...خب بگو ببینم چ جور کتابایی رو دوست داری تا منم بخونم...
ا.ت:تو کی هستیییی...نمیخوای بگییی...با من چیکار دارییی (داد)
&:خودت ک تو ماشین جواب دادی...یه دزد عوضی... فکر نمیکردم انقدر باهوش باشی...
رفت سمت یکی از کشو های میزش و از توش یه سیگار آورد بیرون ک فکر کنم از اون گرون قیمتاش بود...یه پک زد و رو کرد ب من و بعد دودشو داد بیرونوفت:بشین...پاهات خسته میشن.
ا.ت:بزار من برم...
&:دیگه حرف از رفتن نمیزنی...تو قرارع امشب مال من بشی...پس خودتو آماده کن.
ا.ت:چی میگییی من نمیتونمممممم(داد)
&:ههه حتما میخوای بگی دوست پسر داری...خب میپرسم تو دوست پسر داری؟!...
یه کم مکث کردمو همین ک اومدم جوابشو بدم گفت:دیدی نداری...(نیشخند)
ا.ت:دارمممم
&:نمیخواد بچه گول بزنی...یه لباس تو کمد هست... میرم بیرون میام باید اونو بپوشی...
از اتاق رفت بیرون....وای حالا چجوری از اینجا خلاص بشم...گوشیمو برداشتمو شماره ب/ت رو حفظ بودمو بهش پیام دادم و همه چی رو براش تعریف کردم. اولش فکر کرد دارم دروغ میگم اما بعد باورش شد... رفتم سمت کمد و اون لباسو نگاه کردم. واتتتتتتتتتتتت؟! توقع داره من اینو بپوشم؟! عمرااا این برا هرزه هاست...
.....................................
ویو کوک
از دیشب ک دیگه ا.ت رو ندیدم دلم براش تنگ شده بود...میخوام فقط یه کم دوستش داشته باشم... تصمیم گرفتم برم جلوی خونشون...شمارشو ندارم حداقل در میزنم یا خودش میاد یا داداشش ک اگه بیاد دهنم با آسفالت صاف میشه...اما عیب نداره...لباس پوشیدمو ماشینمو برداشتم...تهیونگ و جیمین خواب بودن....
ا.ت:اما تو دختر اشتباهی رو پیدا کردی....(با ترس)
&:نچ نچ نمیتونی منو قانع کنی...بهتره دنبالم بیای عزیزم...قول میدم خوشبگذره...
سرش رو از رو شونم برداشتو دستمو گرفتو دنبال خودش میکشوند...فقط داد میزدمو التماس میکردم اما عوضی حتی مسئول کتابخونه رو هم بیهوش کرده بود...هیچکس نبود تا کمکم کنه...به در ورودی ک رسیدیم دستمو گرفتم به دستگیره تا منو نبره اما کولم کردو به زور برد گذاشت تو یه ماشین bmw مشکی زغالی و طوری کمربندمو بست که دستام هم بسته شد...فقط گریه میکردم و اونم خیلی ریلکس نشست کنارمو و به راننده اشاره کرد ک حرکت کنه...تو راه فقط گریه میکردم.
&: عزیزم اون اشک های زیباتو برای چیزای الکی هدر نده...
ا.ت:ترخودا ولم کنین(باگریه)...مگه من چیکار کردم... ولمممم کنننننن(آخری با داد وجیغ)
&:اگه دهنتو بستی که هیچی اگه هم نه که خودم یجوری دهنتو میبندم ک تا دوهفته نتونی چیزی بخوری...(منظورش لب گرفتن)
ا.ت:(گریه)
&:البته هر چند ک به اون صدای قشنگت نیاز دارم...به نظرم موقع گریه و التماس صدات جذاب تر میشه...دیگه چ برسه به اون آه و ناله هات(پوزخند)
ا.ت:تو یه دزدی عوضی (با گریه)
&:افرین درست حدس زدی...یه دزد عوضی ک تا بحال همچین عروسک زیبایی رو پیدا نکرده بود......
راننده:اقا رسیدیم.
&:پیاده شو بیب...
کمربندمو باز کردو خودش پیاده شد...منم پیاده شدم.
&:به عمارت من خوش اومدی لیتل بیبی
یا خوداااا این واقعا خونه بود؟! این کیه دیگه من نمیخوام اینجا باشممممممم...دنبالش به زور راه افتادم ک رفتیم داخل در خودش باز شد...یه خدمتکار اومد گفت:(علامت اون خدمتکار~)
~:اقا خوش اومدید.
&:میز شامو بچین...
~: چشمم.
&:عشقم..دنبالم بیا.
ا.ت:من عشق تو نیستم...(زیر لب)
داشتم پشت سرش میرفتم ک اون خدمتکاره یه سری تکون داد ک یعنی خدا به دادت برسه...
رفتیم رسیدیم به یه اتاق...اومدیم تو و درو قفل کرد...
&:خب عزیزم برای چی اومده بودی کتابخونه..
ا.ت:معمولا برای چی میرن کتابخونه ها؟!
&:ههههه ارععع درستههع...خب بگو ببینم چ جور کتابایی رو دوست داری تا منم بخونم...
ا.ت:تو کی هستیییی...نمیخوای بگییی...با من چیکار دارییی (داد)
&:خودت ک تو ماشین جواب دادی...یه دزد عوضی... فکر نمیکردم انقدر باهوش باشی...
رفت سمت یکی از کشو های میزش و از توش یه سیگار آورد بیرون ک فکر کنم از اون گرون قیمتاش بود...یه پک زد و رو کرد ب من و بعد دودشو داد بیرونوفت:بشین...پاهات خسته میشن.
ا.ت:بزار من برم...
&:دیگه حرف از رفتن نمیزنی...تو قرارع امشب مال من بشی...پس خودتو آماده کن.
ا.ت:چی میگییی من نمیتونمممممم(داد)
&:ههه حتما میخوای بگی دوست پسر داری...خب میپرسم تو دوست پسر داری؟!...
یه کم مکث کردمو همین ک اومدم جوابشو بدم گفت:دیدی نداری...(نیشخند)
ا.ت:دارمممم
&:نمیخواد بچه گول بزنی...یه لباس تو کمد هست... میرم بیرون میام باید اونو بپوشی...
از اتاق رفت بیرون....وای حالا چجوری از اینجا خلاص بشم...گوشیمو برداشتمو شماره ب/ت رو حفظ بودمو بهش پیام دادم و همه چی رو براش تعریف کردم. اولش فکر کرد دارم دروغ میگم اما بعد باورش شد... رفتم سمت کمد و اون لباسو نگاه کردم. واتتتتتتتتتتتت؟! توقع داره من اینو بپوشم؟! عمرااا این برا هرزه هاست...
.....................................
ویو کوک
از دیشب ک دیگه ا.ت رو ندیدم دلم براش تنگ شده بود...میخوام فقط یه کم دوستش داشته باشم... تصمیم گرفتم برم جلوی خونشون...شمارشو ندارم حداقل در میزنم یا خودش میاد یا داداشش ک اگه بیاد دهنم با آسفالت صاف میشه...اما عیب نداره...لباس پوشیدمو ماشینمو برداشتم...تهیونگ و جیمین خواب بودن....
- ۱۷.۶k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط