•~•~پیوند احباری: قسمت نهم •~•~
•~•~پیوند احباری: قسمت نهم •~•~
ات پشت در اتاق تهیونگ ایستاده بود!...
قلبش تند تند میزد ، باور نمیکرد برای بار سوم تهیونگ به اون اعتراف می کنه و ... میبوستش ...! (خدا بده شانس واسه ما آرمیااا🧔♂️)
یه جرقهای فاصله نزدیکی بین شون ایجاد کرده بود ....
حتی دیگه ات مطمعن نبود که دوسش نداره.... یه شکی داشت اینبار..!
که صدای قدمای تهیونگ اومد و سریعا رفت سمت اتاقش ...
درو آروم بست و پهن شد رو تختش...
بعد از دو روز میخواست زنگ بزنه به ثنا!
شماره اش رو گرفت و....بوق...بوق...بوق...× الو؟!
+الو!...وااایی ثنا
×سلام پرنسسم چطوری! دلم برات تنگ شده بود
+خوبم مرسی..ثنا نمیدونم چ شکلی بهت بگم ولی...
×د ...آخه...بگو دیگه!
+ بهم اعتراف کرد!...
×چ..چیییییی!
+ بابا ثنا دهنتو ببنر الان میشنوه
×هعیی...یعنی تو الان پیش اونی این موقع شب؟!
+نوشته بابا داستانش طولانیه بعدا برات تعریف میکنم فقط فعلا اومدم اینجا..
×وای...حاجی پشمای نداشتم ریختن ولی..
+هوم..
×خب..
+ هاع..
×خب زهر مارو هاع کاری نداری؟
+ن
بوق...⛔️
تماسشون تمام شد و ....ات به خواب فرو رفت
ولی ات نمیدونست که تهیونگ پشت در داشت گوش میداد...
گوش میداد به ذوق کردنای ات وقتی اون حرفو بهش زده بود...
وقتی باور نمیکرد که بوسیدمش ...
ولی یه روزی همین موقع همین لحضه ات اعتراف میکنه....
فلش بک به صبح روز بعد ساعت ۲ ظهر-
تهیونگ بیرون بود و .....
+هاااعمم...
ات تازه بیدار شد....
+ت..تهیونگ...
مغز ات: آخخ...وااای دختر تو دیگه ریدی...
+دیگه خیلی دارم هذیون میگم باید برم سرویس
رفت و یکم به خودش رسید و به سمت پذیرایی هجوم آورد
ویو تهیونگ
موقعی بیدار شدم میدونستم که ات تا نصف ظهرخوابه پس رفتم تو اتاقش..
درو باز کردم و رفتم نزدیکش ، بو بچه میومد ، یه بوسه آرومی روی لبش گذاشتم
و یه عکس واسه اذیت کردنش ازش گرفتم....
موهاش روی صورتش مثل بچه ها دستاش و مشت کرده بود و خوابیده بود
منم به سمت در رفتم و بیرون زدم از اتاق ...
و رفتم بیرون از خونه!
Laik ☑️ 8
Baz neshar 🔄 5
ات پشت در اتاق تهیونگ ایستاده بود!...
قلبش تند تند میزد ، باور نمیکرد برای بار سوم تهیونگ به اون اعتراف می کنه و ... میبوستش ...! (خدا بده شانس واسه ما آرمیااا🧔♂️)
یه جرقهای فاصله نزدیکی بین شون ایجاد کرده بود ....
حتی دیگه ات مطمعن نبود که دوسش نداره.... یه شکی داشت اینبار..!
که صدای قدمای تهیونگ اومد و سریعا رفت سمت اتاقش ...
درو آروم بست و پهن شد رو تختش...
بعد از دو روز میخواست زنگ بزنه به ثنا!
شماره اش رو گرفت و....بوق...بوق...بوق...× الو؟!
+الو!...وااایی ثنا
×سلام پرنسسم چطوری! دلم برات تنگ شده بود
+خوبم مرسی..ثنا نمیدونم چ شکلی بهت بگم ولی...
×د ...آخه...بگو دیگه!
+ بهم اعتراف کرد!...
×چ..چیییییی!
+ بابا ثنا دهنتو ببنر الان میشنوه
×هعیی...یعنی تو الان پیش اونی این موقع شب؟!
+نوشته بابا داستانش طولانیه بعدا برات تعریف میکنم فقط فعلا اومدم اینجا..
×وای...حاجی پشمای نداشتم ریختن ولی..
+هوم..
×خب..
+ هاع..
×خب زهر مارو هاع کاری نداری؟
+ن
بوق...⛔️
تماسشون تمام شد و ....ات به خواب فرو رفت
ولی ات نمیدونست که تهیونگ پشت در داشت گوش میداد...
گوش میداد به ذوق کردنای ات وقتی اون حرفو بهش زده بود...
وقتی باور نمیکرد که بوسیدمش ...
ولی یه روزی همین موقع همین لحضه ات اعتراف میکنه....
فلش بک به صبح روز بعد ساعت ۲ ظهر-
تهیونگ بیرون بود و .....
+هاااعمم...
ات تازه بیدار شد....
+ت..تهیونگ...
مغز ات: آخخ...وااای دختر تو دیگه ریدی...
+دیگه خیلی دارم هذیون میگم باید برم سرویس
رفت و یکم به خودش رسید و به سمت پذیرایی هجوم آورد
ویو تهیونگ
موقعی بیدار شدم میدونستم که ات تا نصف ظهرخوابه پس رفتم تو اتاقش..
درو باز کردم و رفتم نزدیکش ، بو بچه میومد ، یه بوسه آرومی روی لبش گذاشتم
و یه عکس واسه اذیت کردنش ازش گرفتم....
موهاش روی صورتش مثل بچه ها دستاش و مشت کرده بود و خوابیده بود
منم به سمت در رفتم و بیرون زدم از اتاق ...
و رفتم بیرون از خونه!
Laik ☑️ 8
Baz neshar 🔄 5
- ۹۳
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط