Part 6 (Fuckers)
در واقع همکارت امروز صبح اومد اینجا و تقریباً کارشو شروع کرده
متوجه نمیشد کجای این قضیه مشکل داشت که هیونگش این طور با مکث و تعلل درباره اش صحبت میکرد به طرز عجیبی لحنش طوری بود که انگار میخواست خبر ناراحت کننده ای بهش بده
«خب، امیدوارم اون آدم اشغالی نباشه.»
مثل همیشه با لحن بی تفاوتی گفت و به دو مرد مقابلش نگاه کرد. هوسوک در حالی که لبخند کوچکی میزد سرش رو تکون داد و با اشتیاق لب باز کرد
اوه نه اون پسر باحالیه در واقع اون پسر خالمه و مثل خودت عاشق این
تیپ های متفاوت و همین طور تتوعه!
خب این خوب بود...
این طوری بهتر میتونست با همکارش ارتباط برقرار بکنه اگر که واقعاً علایق شون یکسان بود.
«اونم عین تو کل بدنشو نقاشی کرده»
یونگی با خنده گفت و اشاره ای به بازوهای عضلانی پر از تتوش که به لطف تیشرت آستین کوتاهش کاملاً در معرض دید قرار داشتن کرد.
چشمی برای دوستش چرخوند و نگاهش رو به هوسوک دوخت که دوباره
شروع به صحبت کرده بود.
«فقط به چیزی هست که باید بهت بگیم...
با کنجکاوی سرش رو برای هوسوک تکون داد و اون بعد از خیس کردن
لب هاش با زبونش ادامه داد
میدونی درباره ی سوئیت طبقه ی آخر تو و پسرخاله ام مجبورید که باهم ازش استفاده کنید؛ چون اون هم مثل تو مشکل مالی داره، البته اصلا نگران نباش چون اونجا بزرگه و دوتا اتاق داره پس شما میتونید فضای شخصی خودتونو داشته باشید...
«گندش بزنن!»
اولین چیزی بود که به ذهن پسر رسید.
خب این مسئله قطعاً خوب نبود؛ چون اون آدمی نبود که بتونه محیط زندگی اش رو با کسی شریک بشه اما اگر هوسوک می گفت که پسرخاله اش آدم باحالیه شاید میتونست باهاش کنار بیاد در واقع مجبور بود و نمیتونست قید اون سوئیت مجانی رو بزنه اگر میخواست دنبال جا و مکان بگرده باید نصف بیشتر حقوقش رو بابت اجاره حروم میکرد و زندگی در اون سوئیت همه جوره به نفعش بود
«خب اگه سوئیت دو تا اتاق داره و پسرخانه ات هم ادم باحالیه فکر نکنم، اشکالی داشته باشه... حدس میزنم بتونیم باهم تقسیمش کنیم.»
هوسوک که راضی به نظر میرسید سرش رو تکون داد و تنها ثانیه ای بعد درب اتاق به صدا درومد و توجه هر سه نفرشون رو به خودش جلب کرد.
«بفرمائید.»
هوسوک گفت و بعد از این که در باز شد پسر تونست صدای بم و آشنای
اون شخص که درون اتاق پیچید رو بشنوه..
«هیونگ کارت داشتم.»
«اوه جونگ کوک، این هم پسر خاله ام و همخونه ای و همکارته»
هوسوک با هیجان رو به پسر گفت و با دستش به شخصی که در چهارچوب درب ایستاده بود اشاره کرد جونگکوک سریعاً سرش رو به عقب
چرخوند و با دیدن اون ،شخص نفسش توی سینه اش شکست و چشمهاش تا آخرین حد خودشون گشاد شدن
فـ/اک لعنت به این شانس این دیگه چه جهنمی بود؟
«کیم شت؟!»
متوجه نمیشد کجای این قضیه مشکل داشت که هیونگش این طور با مکث و تعلل درباره اش صحبت میکرد به طرز عجیبی لحنش طوری بود که انگار میخواست خبر ناراحت کننده ای بهش بده
«خب، امیدوارم اون آدم اشغالی نباشه.»
مثل همیشه با لحن بی تفاوتی گفت و به دو مرد مقابلش نگاه کرد. هوسوک در حالی که لبخند کوچکی میزد سرش رو تکون داد و با اشتیاق لب باز کرد
اوه نه اون پسر باحالیه در واقع اون پسر خالمه و مثل خودت عاشق این
تیپ های متفاوت و همین طور تتوعه!
خب این خوب بود...
این طوری بهتر میتونست با همکارش ارتباط برقرار بکنه اگر که واقعاً علایق شون یکسان بود.
«اونم عین تو کل بدنشو نقاشی کرده»
یونگی با خنده گفت و اشاره ای به بازوهای عضلانی پر از تتوش که به لطف تیشرت آستین کوتاهش کاملاً در معرض دید قرار داشتن کرد.
چشمی برای دوستش چرخوند و نگاهش رو به هوسوک دوخت که دوباره
شروع به صحبت کرده بود.
«فقط به چیزی هست که باید بهت بگیم...
با کنجکاوی سرش رو برای هوسوک تکون داد و اون بعد از خیس کردن
لب هاش با زبونش ادامه داد
میدونی درباره ی سوئیت طبقه ی آخر تو و پسرخاله ام مجبورید که باهم ازش استفاده کنید؛ چون اون هم مثل تو مشکل مالی داره، البته اصلا نگران نباش چون اونجا بزرگه و دوتا اتاق داره پس شما میتونید فضای شخصی خودتونو داشته باشید...
«گندش بزنن!»
اولین چیزی بود که به ذهن پسر رسید.
خب این مسئله قطعاً خوب نبود؛ چون اون آدمی نبود که بتونه محیط زندگی اش رو با کسی شریک بشه اما اگر هوسوک می گفت که پسرخاله اش آدم باحالیه شاید میتونست باهاش کنار بیاد در واقع مجبور بود و نمیتونست قید اون سوئیت مجانی رو بزنه اگر میخواست دنبال جا و مکان بگرده باید نصف بیشتر حقوقش رو بابت اجاره حروم میکرد و زندگی در اون سوئیت همه جوره به نفعش بود
«خب اگه سوئیت دو تا اتاق داره و پسرخانه ات هم ادم باحالیه فکر نکنم، اشکالی داشته باشه... حدس میزنم بتونیم باهم تقسیمش کنیم.»
هوسوک که راضی به نظر میرسید سرش رو تکون داد و تنها ثانیه ای بعد درب اتاق به صدا درومد و توجه هر سه نفرشون رو به خودش جلب کرد.
«بفرمائید.»
هوسوک گفت و بعد از این که در باز شد پسر تونست صدای بم و آشنای
اون شخص که درون اتاق پیچید رو بشنوه..
«هیونگ کارت داشتم.»
«اوه جونگ کوک، این هم پسر خاله ام و همخونه ای و همکارته»
هوسوک با هیجان رو به پسر گفت و با دستش به شخصی که در چهارچوب درب ایستاده بود اشاره کرد جونگکوک سریعاً سرش رو به عقب
چرخوند و با دیدن اون ،شخص نفسش توی سینه اش شکست و چشمهاش تا آخرین حد خودشون گشاد شدن
فـ/اک لعنت به این شانس این دیگه چه جهنمی بود؟
«کیم شت؟!»
- ۳.۶k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط