hi
عشق در دنیای اشتباه پارت❾❶
🦋بهتر شده.. /یاد نامه اب که پدرم فوری به قصر دعوتم کرده بود افتادم و برق از سرم پرید گفتن می خواد درمورد حکومت حرف بزنه چرا من اخه جیهوپ هست دیگه🐱هانا.. /دیت دراز کردم که دستش رو بگیرم ولب کشید عقب کبری نگفتم ولی قلبم شکست منو هیولا میدید.. نبمخوایت قبولم کنه. 🦋بهم فقط بده یونگی.. نمیتونم سریع بهت جواب بدم. 🐱برات صبر میکنم هانا.. تا هر وقت که منو بخوای.. هروقت که بخواب منو انتخاب کنی.. دوستم داشته باشی.. من مراقبتم.. نترس.. مثل وقت هایی که پشت صاعقه میشینی و به من اعتماد میکنی... 🦋(تایید با سر) 🐱من باید برم قصر پادشاه صدام کرده.. مراقب خودت باش و ناهارت رو کامل بخور.. استراحت کن و نگران چیزی نباش. 🦋خیلی خب.. /وقتی بلند شدم و چشماش به دکمه های بازم خورد مثل گوجه سرخ شد و دماغش رو گرفتم و گفتم🐱گوجه ی خودمی 😊. از اتاق خارج شدم و دکمه هام رو بستم و کتم رو برداشتم و سوار صاعقه شدم و به سمت قصر رفتم. ویو هانا بعد رفتن بونگب یه دست لباس عوض کردم و به تیشرت سفید و شلوار ابی نفتی پوشیدم بدنم درد میکرد ولی میتونیم حرکت کنم رفتم به سر فضولی تو اتاق یونگی لامصب شبیه قبر سیاه میبود تخت خوابش نامرتب بود تختش رو مرتب کردم بوی تنش روی بلاهاف و بالشت مونده بود بوی تلخی که همیشه وقتی نزدیکش میشدم ازش میومد. دقیقا همون تیشرتش روی تخت بود برداشتم و بغلش کردم هنوز هیچی نشده دلم براش تنگ شده بود دوست داشتنش خوبه.. ولی سخته میتونم قبولش کنم 🐴هانا ناهارت رو بیارم؟ 🦋چی.. چی؟ ها اره ببار بالا. دوویدم سمت اتاقم و تیشرت یونگی رو زیر بالشتم قایم کردم در اتاق باز شد ولی برفی نبود.. جیمین بود.ابنجا چیکار میکرد؟ 🐤سلام عرض شد خانمی 🦋سلام.. کاذب داشتی 🐤مثل اینکه خانم باید ناهار بخوره.. سینی پریم برات تدارک دیده یونگی 🦋دیت تو چیکار میکنه🐤اومدم یه سری بهت بزنم.. دیدم برفی میخواد ناهار بیاره برات.گفتم خودم میارم . میشه بیام بشینم؟🦋ها اره.. حتما بیا واینستا. 🐤ممنون. جیمین اومد کنارم رو تخت نشست سینی رو گذاشت بینمون 🐤بخور.. ضعف میکنی. 🦋باشه. اومدم چاپستیک رو بردارم ولی یاعدم که ضربه خورده بود درد گرفت🐤اشکال نداره.. بیا من بهت میدم 🦋نمیخواد.. 🐤حرف نباشه زن داداش🦋زن داداش.. 🐤ا وا سوتی دادم.. ولش کن بخور. اومدم حرف بزنم که استیک گوشت اومد تو دهنم. جرعت نمیکردم مستقیم تو صورتش نگاه کنم ولیم دیدم زل زده بهم .. سعی کردم نادیده بگیرم و بدون حرف غذام رو بخورم. بعد اینکه غذا رو خوردم برفی اومد سینی رو برد 🐤اسب سواری بلدی؟ 🦋.. نه.. اسب نداشتم. 🐤میخوای یادت بدم؟ 🦋ببینم.. باحاله؟ 🐤معلومه خیلی.. بیا بریم.. بدن درد هم یادت میره. دیدم رو اروم گرفت و از اتاق رفتیم بیرون
🦋بهتر شده.. /یاد نامه اب که پدرم فوری به قصر دعوتم کرده بود افتادم و برق از سرم پرید گفتن می خواد درمورد حکومت حرف بزنه چرا من اخه جیهوپ هست دیگه🐱هانا.. /دیت دراز کردم که دستش رو بگیرم ولب کشید عقب کبری نگفتم ولی قلبم شکست منو هیولا میدید.. نبمخوایت قبولم کنه. 🦋بهم فقط بده یونگی.. نمیتونم سریع بهت جواب بدم. 🐱برات صبر میکنم هانا.. تا هر وقت که منو بخوای.. هروقت که بخواب منو انتخاب کنی.. دوستم داشته باشی.. من مراقبتم.. نترس.. مثل وقت هایی که پشت صاعقه میشینی و به من اعتماد میکنی... 🦋(تایید با سر) 🐱من باید برم قصر پادشاه صدام کرده.. مراقب خودت باش و ناهارت رو کامل بخور.. استراحت کن و نگران چیزی نباش. 🦋خیلی خب.. /وقتی بلند شدم و چشماش به دکمه های بازم خورد مثل گوجه سرخ شد و دماغش رو گرفتم و گفتم🐱گوجه ی خودمی 😊. از اتاق خارج شدم و دکمه هام رو بستم و کتم رو برداشتم و سوار صاعقه شدم و به سمت قصر رفتم. ویو هانا بعد رفتن بونگب یه دست لباس عوض کردم و به تیشرت سفید و شلوار ابی نفتی پوشیدم بدنم درد میکرد ولی میتونیم حرکت کنم رفتم به سر فضولی تو اتاق یونگی لامصب شبیه قبر سیاه میبود تخت خوابش نامرتب بود تختش رو مرتب کردم بوی تنش روی بلاهاف و بالشت مونده بود بوی تلخی که همیشه وقتی نزدیکش میشدم ازش میومد. دقیقا همون تیشرتش روی تخت بود برداشتم و بغلش کردم هنوز هیچی نشده دلم براش تنگ شده بود دوست داشتنش خوبه.. ولی سخته میتونم قبولش کنم 🐴هانا ناهارت رو بیارم؟ 🦋چی.. چی؟ ها اره ببار بالا. دوویدم سمت اتاقم و تیشرت یونگی رو زیر بالشتم قایم کردم در اتاق باز شد ولی برفی نبود.. جیمین بود.ابنجا چیکار میکرد؟ 🐤سلام عرض شد خانمی 🦋سلام.. کاذب داشتی 🐤مثل اینکه خانم باید ناهار بخوره.. سینی پریم برات تدارک دیده یونگی 🦋دیت تو چیکار میکنه🐤اومدم یه سری بهت بزنم.. دیدم برفی میخواد ناهار بیاره برات.گفتم خودم میارم . میشه بیام بشینم؟🦋ها اره.. حتما بیا واینستا. 🐤ممنون. جیمین اومد کنارم رو تخت نشست سینی رو گذاشت بینمون 🐤بخور.. ضعف میکنی. 🦋باشه. اومدم چاپستیک رو بردارم ولی یاعدم که ضربه خورده بود درد گرفت🐤اشکال نداره.. بیا من بهت میدم 🦋نمیخواد.. 🐤حرف نباشه زن داداش🦋زن داداش.. 🐤ا وا سوتی دادم.. ولش کن بخور. اومدم حرف بزنم که استیک گوشت اومد تو دهنم. جرعت نمیکردم مستقیم تو صورتش نگاه کنم ولیم دیدم زل زده بهم .. سعی کردم نادیده بگیرم و بدون حرف غذام رو بخورم. بعد اینکه غذا رو خوردم برفی اومد سینی رو برد 🐤اسب سواری بلدی؟ 🦋.. نه.. اسب نداشتم. 🐤میخوای یادت بدم؟ 🦋ببینم.. باحاله؟ 🐤معلومه خیلی.. بیا بریم.. بدن درد هم یادت میره. دیدم رو اروم گرفت و از اتاق رفتیم بیرون
- ۹.۶k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط