ایزیکو و ایزوکو

پارت۱۲
تا حرف این ها تمام بشه خورشید طلوع کرد
اول از همه دابی بیدار شد
از زبان دابی:(فکر می کردم اولین کسی که بیدار شدم من بودم وقتی به آشپز خونه رفتم توگا و ایزیکو داشتن حرف می زدن وقتی رفتم تو هر دو از ترس به جاهای مختلف رفتن
توگا زیر میز ایزیکو نمیدونم چجوری پشت یخچال رفته بود
ایزیکو(خوب ۱۰ سالمه اینجا جا میشم)
من:توگا سان دارم میبینمت ها
توگا:دابی تو اومدی فکر کردم رئیس(عرق)
من:چیزی از من پنهون نمیکنی توگا چان
توگا :نه اصلا چیزی ازت پنهون نمی کنم
من:خوب باشه ایزیکو هم بی زحمت از پشت یخچال در بیار)
از زبان نویسنده:ایزیکو با صدای اصبی گفت:خودم می تونم در بیام دابی سان
صدای یه حمله اومد
از زبان ایزیکو:(می خواستم ببینم چی شده پشتم آلمایت(قهرمان بزرگ)رو دیدم
بهم می گفت:بچه جون تو رو نجات میدم
من:نیازی نیست آلمایت چون من نیازی به کمک ندارم
آلمایت:یعنی چی به کمک نیاز نداری؟
من :چون خودم تبهکارم
بعد آلمایت ایزوکو ،باکوگو،اوچاکو اومده بودن بعد یه جنگ تونستن من رو بگیرین
بمن گفتن برم زندان ولی آلمایت گفت:اون نبرید می تونه دانش آموز من باشه
پلیس ها:اشکال نداره فقط چاقوش رو می گیریم
من:نه من بدون چاقو نمی تونم بخوابم
پلیس:این یه بهونس که آدم بکشی اگه
شب نتونستم بخوابم به من می دین ها
پلیس:باشه ایزیکو سان
پایان پارت ۱۲
دیدگاه ها (۲)

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۲چند روز بعد، دوباره رفتم. این ب...

Forbidden love⑧شب بود کرم‌ درونم فعال شده بود و دوباره زنگ ز...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۱ا/ت : از خواب بیدار شدم لبا...

(رز سرخ و سفید)

بچه هاااااااااااامن کلا نارو رو خاک کردم مرددیگه نارو وجودی ...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۶🦋)✥(ویو لوین کاترین)گربه کوچولویی که قبلاً ب...

سناریو:زخم التیامی/پارت ۹**نویسنده**ایزوکو داشت میرفت سمت کا...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت پانزدهمیونا با دست‌های لرزون به ...

#میکاپ_آرتیست_من

وقتی پیام یه دختر ناشناس رو روی گوشی دوست پسرت دیدی🧡پارت ۱رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط