{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Soukoku

( بازنویسی شده)
دکتر : بله جنسیت بچه شما…
چویا: نه دکتر نگین
دازای: چی؟ چرا؟ میخوای دق مرگم بدی؟
چویا: وقتی به دنیا اومد میفهمیم
دازای: نمیخوام
چویا: دکتر به حرف من گوش کن
دازای: چویااااااااااا

*** آژانس، دازای

تا در رو باز کردم کونیکیدا عین بز وایساده بود روبه‌روم

کونیکیدا: کجا بودی مردک هاااا؟
دازای: یه چی بگم باورت نمیشه
کونیکیدا: چی؟
دازای: رفته بودم سونوگرافی
کونیکیدا: چی؟
آتسوشی: چویا سان خوبه؟
دازای: آره و میخوام بعد چهار ماه یه خبر بهتون بدم
کونیکیدا: یا ابلفضل
آتسوشی: یاخدا
دازای: دارم پدر میشم
همه: چییییی؟
آتسوشی: بمیرم برای اون بچه
کونیکیدا: بدبخت چویا
رامپو: مبارکه
دازای: رامپو داداشمی به مولا
رامپو: چاکر داداش
یوسانو: من میدونستم

شیشه ی کونیکیدا ترکید ، خیلی حال میده حرص دادنش

*** مافیا، موری

موری: چرا چویا نمیاد سر کار؟
کویو: چون حاملس
همه: هااااااا؟
کویو: کیوکا پیام داد

دازای از در مثل گاو وارد شد

دازای: سسسسسلللااااممم، چرا اینجوری نگام میکنین؟
موری: دازای تو چویا رو…
دازای: آره آره

کویو شیطان طلایی رو فعال کرد

کویو: میکشمت بچه پررو
دازای: بابا به من چه ما ازدواج کردی اتفاقی که باید میوفتاد افتاد ، تازه واسه ۴ ماه پیشه
موری: هااااااااااا؟
دازای: مرض کر شدم
کویو: اینا جهنم ، تو چرا اومدی؟
دازای: آها، اومدم به آکوتاگاوا بگم بره هرچیز شیرینی که توی خونمون هست رو پر کنه بیرون
موری: چرا؟
دازای: چویا خیلی میخوره ، دیروز نصفه شبی پاشدم دیدم داره خیار رو با شکر میخوره

در اتاق کارم زده شد

موری: بیا تو

آکوتاگاوا بود که با روشامون چویا رو گرفته بود آورده بود

چویا: تو
دازای: من
چویا: به دکترم رشوه دادی؟
دازای: آره، مگه چیه
چویا: اون… هق … ولم کردددددد … فکر کنم …هق اولین کسیم…هق … که… هق … دکترم ولم کرددددددد
دازای: عیب نداره مهم اینه حال پسرمون خوبه
چویا: چی؟
دازای: چی چی؟
چویا: گفتی پسرمون ،تو جنسیتشو میدونی؟
دازای: نمیدونم
چویا: چرا گفتی پسرمون؟
دازای: اصلا دخترمون
چویا: دختره؟
دازای: نمیدونم ،دختره؟
چویا: تو میدونی؟
دازای: نه نمیدونم

داشتم عصبی میشدم که کویو دستش رو روی شونه ام گذاشت

کویو: موری آروم باش
موری: دارم سعی میکنم

رفتیم نشستیم که چویا به یکی زنگ زد وقتی اومد

چویا: به دکترم زنگ زدم فهمیدم پسره
دازای: پسره؟
چویا: مگه تو نمیدونستی؟
دازای: نه با چه زبونی باید بهت میگفتم
چویا: گمشوووو

***صبح، دازای

از خواب بیدار شدم رفتم دیدم چویا روی کاناپه نشسته

دازای: عشقم چیشده؟
چویا: دازایییی نیگا… هق… چینگدر نازه… هق
دازای: آره

*** زمان حال ، راوی

کازویا: اوووووو، بابا تو چجوری فهمیدی من شبیه تو میشم؟
دازای: پیشبینی کردم
چویا: پیشبینی های بابات معروفن

کازویا شبیه به دازای کاملا ولی فقط چشماش مثل اقیانوس بی پایان بود

دازای: پیش من میمونی یا با مامانت میری مافیا
کازویا: با مامان
چویا: پس بدو برو منم الان میام

هر دو از روی صندلی بلند شدن و هم دیگر رو بوسیدن

چویا: شب میبینمت
دازای: میبینمتون

چویا رفت و بعد کیوکا اومد کنار دازای ایستاد

دازای: ۶ سال پیش نقشه ی زیرکانه ای کشیدی که ما به هم برگردیم
کیوکا: آره

*** ۶ سال پیش

کیوکا: حالا که هر دو سازمان با هم رفاقت کردن ، فکر نمیکنید بهتره سوکوکو برگرده؟
موری: حق با کیوکاست
فوکوزاوا: هر دو برای اتحادی که پایبند بمونه به یک زوج نیاز داریم
موری: درسته

پایان ^_^
دیدگاه ها (۱)

با من بمان دازای : من دیگه نمیتونم ااهههآتسوشی: الاناست که ...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

روباه کوچولوی من پارت دو 😣꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشت گر...

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۵وسوسه عشق 🥀دازای متوجه شددازای : اتسوشی خوبی ؟اتسوشی ...

part:2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط