درخواستی
پارت 2
هانا و تهیونگ کنار هم بزرگ شدند، در دل طبیعت، دور از شلوغی و پیچیدگی های شهر. تهیونگ همیشه مراقب هانا بود. برایش از درختان بلند بالا میرفت تا میوه های رسیده و شیرین بچیند، از هرکسی که اذیتش میکرد، چه در بازی های کودکانه و چه در شیطنت های نوجوانی، دفاع میکرد و با تمام وجودش، بهترین برادر دنیا بود. زندگی شان آرام و شیرین بود، پر از خنده و بازی در دل جنگل، پر از کشف های کوچک و ماجراجویی های بیپایان. آنها در دنیای خودشان، دنیایی پر از عشق و سادگی، غرق شده بودند.
اما آرامش، مثل هر چیز زیبایی در این دنیا، همیشه پایدار نیست. تهیونگ پانزده ساله شده بود. نوجوانی پر شر و شور، با چشم هایی که دیگر معصومیت و سادگی کودکی را نداشتند، بلکه عمق و پیچیدگی های ناشناخته ای در خود پنهان کرده بودند. یک شب، شبی تاریک و پر راز، تهیونگ مرتکب اشتباهی بزرگ شد. اشتباهی که فقط خودش و پدرش از آن خبر داشتند، رازی که مثل خنجری تیز، بر قلب خانواده شان فرود آمد. خیانتی که ریشه هایش در دنیای تاریک و پنهان پدرش بود، دنیایی که یو سانگ سعی داشت از فرزندانش پنهان کند. پدرش، یو سانگ، هرگز درباره یِ گذشته اش حرفی نمیزد، اما تهیونگ میدانست که پدرش رازهای زیادی دارد، رازهایی که حالا بخشی از وجود خودش شده بودند. آن اشتباه، آن خیانت، مثل زخمی عمیق بر روح یو سانگ نشست.
صبح روز بعد، خورشید با تمام وجودش طلوع کرد، اما خانه تاریک بود. تهیونگ بدون هیچ کلامی، بدون حتی یک خداحافظی، بدون اینکه حتی اثری از خودش به جا بگذارد، ناپدید شد. انگار که هرگز وجود نداشته. جایش خالی بود، نه فقط در خانه، بلکه در قلب هانا. یو سانگ از غصه و خشم، بیمار شد. تمام امیدهایش دود شده بودند. هانا هر روز از تهیونگ میپرسید، با چشمهای پر از اشک و التماس، اما پدرش فقط سکوت میکرد، سکوتی تلخ و پر از درد.
در همین حین، در میانه یِ این غم و اندوه، اتفاق دیگری افتاد. مادر هانا دوباره باردار شد، دوقلو. اما این بار، شادی این خبر، با تلخی از دست دادن مادر همراه شد. او هنگام به دنیا آوردن دوقلوها، با لبخندی محو بر لب، چشمانش را برای همیشه بست. لبخندی که گویی نشان از آرامش ابدی اش داشت. هانا که هنوز از رفتن تهیونگ شوکه بود و قلبش تکه تکه شده بود، حالا مادرش را هم از دست داده بود. غم و اندوه، سایه یِ سنگینی بر سر این خانواده یِ کوچک انداخت، سایه ای که سال ها از روی آنها برداشته نشد.
چند روز بعد، خبری تلخ تر از قبل، کمر یو سانگ را شکست. پدر واقعی هانا، مردی که مادرش به زور با او ازدواج کرده بود و هانا هرگز او را ندیده بود، در یک تصادف رانندگی فوت کرده بود.
ادامه دارد.......
هانا و تهیونگ کنار هم بزرگ شدند، در دل طبیعت، دور از شلوغی و پیچیدگی های شهر. تهیونگ همیشه مراقب هانا بود. برایش از درختان بلند بالا میرفت تا میوه های رسیده و شیرین بچیند، از هرکسی که اذیتش میکرد، چه در بازی های کودکانه و چه در شیطنت های نوجوانی، دفاع میکرد و با تمام وجودش، بهترین برادر دنیا بود. زندگی شان آرام و شیرین بود، پر از خنده و بازی در دل جنگل، پر از کشف های کوچک و ماجراجویی های بیپایان. آنها در دنیای خودشان، دنیایی پر از عشق و سادگی، غرق شده بودند.
اما آرامش، مثل هر چیز زیبایی در این دنیا، همیشه پایدار نیست. تهیونگ پانزده ساله شده بود. نوجوانی پر شر و شور، با چشم هایی که دیگر معصومیت و سادگی کودکی را نداشتند، بلکه عمق و پیچیدگی های ناشناخته ای در خود پنهان کرده بودند. یک شب، شبی تاریک و پر راز، تهیونگ مرتکب اشتباهی بزرگ شد. اشتباهی که فقط خودش و پدرش از آن خبر داشتند، رازی که مثل خنجری تیز، بر قلب خانواده شان فرود آمد. خیانتی که ریشه هایش در دنیای تاریک و پنهان پدرش بود، دنیایی که یو سانگ سعی داشت از فرزندانش پنهان کند. پدرش، یو سانگ، هرگز درباره یِ گذشته اش حرفی نمیزد، اما تهیونگ میدانست که پدرش رازهای زیادی دارد، رازهایی که حالا بخشی از وجود خودش شده بودند. آن اشتباه، آن خیانت، مثل زخمی عمیق بر روح یو سانگ نشست.
صبح روز بعد، خورشید با تمام وجودش طلوع کرد، اما خانه تاریک بود. تهیونگ بدون هیچ کلامی، بدون حتی یک خداحافظی، بدون اینکه حتی اثری از خودش به جا بگذارد، ناپدید شد. انگار که هرگز وجود نداشته. جایش خالی بود، نه فقط در خانه، بلکه در قلب هانا. یو سانگ از غصه و خشم، بیمار شد. تمام امیدهایش دود شده بودند. هانا هر روز از تهیونگ میپرسید، با چشمهای پر از اشک و التماس، اما پدرش فقط سکوت میکرد، سکوتی تلخ و پر از درد.
در همین حین، در میانه یِ این غم و اندوه، اتفاق دیگری افتاد. مادر هانا دوباره باردار شد، دوقلو. اما این بار، شادی این خبر، با تلخی از دست دادن مادر همراه شد. او هنگام به دنیا آوردن دوقلوها، با لبخندی محو بر لب، چشمانش را برای همیشه بست. لبخندی که گویی نشان از آرامش ابدی اش داشت. هانا که هنوز از رفتن تهیونگ شوکه بود و قلبش تکه تکه شده بود، حالا مادرش را هم از دست داده بود. غم و اندوه، سایه یِ سنگینی بر سر این خانواده یِ کوچک انداخت، سایه ای که سال ها از روی آنها برداشته نشد.
چند روز بعد، خبری تلخ تر از قبل، کمر یو سانگ را شکست. پدر واقعی هانا، مردی که مادرش به زور با او ازدواج کرده بود و هانا هرگز او را ندیده بود، در یک تصادف رانندگی فوت کرده بود.
ادامه دارد.......
- ۲۲.۴k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط