جنگل نفرین شده پارت ۱۳
تهیونگ روبهروی شارلوت نشست.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد دوباره پرسید:
«اسم منو از کجا میدونستی؟»
شارلوت به دستهاش نگاه کرد.
«یه نفر...»
تهیونگ کمی جلو آمد.
«یه نفر؟»
شارلوت سر تکان داد.
«چند سال پیش.»
«چی شده بود؟»
«یه مرد وارد جنگل شد.»
تهیونگ ساکت ماند.
شارلوت ادامه داد:
«من از دور دیدمش.»
«تنها بود؟»
«آره.»
«بعد؟»
شارلوت کمی مکث کرد.
«اژدها رو دید.»
چشمهای تهیونگ تغییر کرد.
«اژدها؟»
«همون اژدهای سفید.»
تهیونگ چیزی نگفت.
شارلوت آرام ادامه داد:
«مرد دنبالش رفت.»
«برای چی؟»
«فکر کنم میخواست شکارش کنه.»
تهیونگ اخم کرد.
«بعد چی شد؟»
شارلوت نگاهش را پایین انداخت.
«دیگه برنگشت.»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
«یعنی اژدها...»
شارلوت آهسته سر تکان داد.
«آره.»
بعد دست برد داخل جیب لباسش.
چیزی بیرون آورد.
یک عکس قدیمی.
«ولی این افتاد.»
تهیونگ به عکس نگاه کرد.
شارلوت عکس را سمتش گرفت.
«اون مرد انداختش.»
تهیونگ عکس را گرفت.
همان لحظه خشکش زد.
چهرهی خودش بود.
چهرهای که سالها قبل داشت.
تهیونگ به نوشتهی زیر عکس نگاه کرد.
تهیونگ
نفسش برای لحظهای بند آمد.
«این...»
دستش کمی لرزید.
شارلوت پرسید:
«میشناسیش؟»
تهیونگ جواب نداد.
چشمهایش روی عکس مانده بود.
خاطرهای قدیمی برگشت.
پدرش.
سالها قبل.
وقتی هنوز خیلی کوچک بود.
پدرش همین عکس را گرفته بود.
یادش آمد که با خنده گفته بود:
«یه عکس ازت میخوام.»
تهیونگ آن زمان فقط جلوی دوربین ایستاده بود.
بعد پدرش عکس را برداشته بود.
و دیگر هیچوقت ندیده بودش.
تهیونگ آرام زمزمه کرد:
«این عکس...»
شارلوت منتظر ماند.
«مال منه.»
شارلوت چشمهایش گرد شد.
«پس اون مرد...»
تهیونگ سریع نگاهش کرد.
«تو اون مرد رو میشناختی؟»
شارلوت سرش را تکان داد.
«نه.»
«چهرهش یادت هست؟»
«یکم.»
تهیونگ عکس را محکمتر گرفت.
«چند سال پیش بود؟»
شارلوت فکر کرد.
«خیلی سال پیش.»
«تقریباً چند سال؟»
«نمیدونم.»
سکوت افتاد.
تهیونگ دوباره به عکس نگاه کرد.
اگر این عکس را پدرش گرفته بود...
پس چطور سر از این جنگل درآورده بود؟
و مهمتر از آن...
چرا پدرش هیچوقت نگفته بود به این جنگل آمده؟
تهیونگ هنوز به عکس خیره بود.
انگشتش روی گوشهی عکس کشیده شد.
یک خاطره برگشت.
پانزده سالگیاش.
آخرین روزی که پدرش را دیده بود.
پدرش برای شکار رفته بود.
اما برنگشت.
هیچوقت.
جنازهای هم پیدا نشد.
فقط وسایلش پیدا شده بود.
و حالا...
این عکس.
همان عکس قدیمی.
همان عکسی که پدرش از او گرفته بود.
تهیونگ آرام گفت:
«این عکس...»
شارلوت نگاهش کرد.
«چیش؟»
تهیونگ سرش را بالا آورد.
«این عکس رو پدرم گرفته بود.»
شارلوت خشکش زد.
«پدرت؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط به عکس نگاه کرد.
بعد پرسید:
«اون مرد کجا رفت؟»
شارلوت آرام جواب داد:
«سمت اژدها.»
تهیونگ اخم کرد.
«و دیگه برنگشت؟»
شارلوت سرش را پایین انداخت.
«نه.»
سکوت.
تهیونگ عکس را در دستش فشرد.
برای اولین بار بعد از سالها...
شاید بالاخره فهمیده بود پدرش کجا ناپدید شده.
اما یک سؤال بزرگتر باقی مانده بود.
چرا پدرش برای شکار اژدهای سفید وارد آن جنگل شده بود؟
لایک نمیکنی😐🍓
چند لحظه سکوت کرد.
بعد دوباره پرسید:
«اسم منو از کجا میدونستی؟»
شارلوت به دستهاش نگاه کرد.
«یه نفر...»
تهیونگ کمی جلو آمد.
«یه نفر؟»
شارلوت سر تکان داد.
«چند سال پیش.»
«چی شده بود؟»
«یه مرد وارد جنگل شد.»
تهیونگ ساکت ماند.
شارلوت ادامه داد:
«من از دور دیدمش.»
«تنها بود؟»
«آره.»
«بعد؟»
شارلوت کمی مکث کرد.
«اژدها رو دید.»
چشمهای تهیونگ تغییر کرد.
«اژدها؟»
«همون اژدهای سفید.»
تهیونگ چیزی نگفت.
شارلوت آرام ادامه داد:
«مرد دنبالش رفت.»
«برای چی؟»
«فکر کنم میخواست شکارش کنه.»
تهیونگ اخم کرد.
«بعد چی شد؟»
شارلوت نگاهش را پایین انداخت.
«دیگه برنگشت.»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
«یعنی اژدها...»
شارلوت آهسته سر تکان داد.
«آره.»
بعد دست برد داخل جیب لباسش.
چیزی بیرون آورد.
یک عکس قدیمی.
«ولی این افتاد.»
تهیونگ به عکس نگاه کرد.
شارلوت عکس را سمتش گرفت.
«اون مرد انداختش.»
تهیونگ عکس را گرفت.
همان لحظه خشکش زد.
چهرهی خودش بود.
چهرهای که سالها قبل داشت.
تهیونگ به نوشتهی زیر عکس نگاه کرد.
تهیونگ
نفسش برای لحظهای بند آمد.
«این...»
دستش کمی لرزید.
شارلوت پرسید:
«میشناسیش؟»
تهیونگ جواب نداد.
چشمهایش روی عکس مانده بود.
خاطرهای قدیمی برگشت.
پدرش.
سالها قبل.
وقتی هنوز خیلی کوچک بود.
پدرش همین عکس را گرفته بود.
یادش آمد که با خنده گفته بود:
«یه عکس ازت میخوام.»
تهیونگ آن زمان فقط جلوی دوربین ایستاده بود.
بعد پدرش عکس را برداشته بود.
و دیگر هیچوقت ندیده بودش.
تهیونگ آرام زمزمه کرد:
«این عکس...»
شارلوت منتظر ماند.
«مال منه.»
شارلوت چشمهایش گرد شد.
«پس اون مرد...»
تهیونگ سریع نگاهش کرد.
«تو اون مرد رو میشناختی؟»
شارلوت سرش را تکان داد.
«نه.»
«چهرهش یادت هست؟»
«یکم.»
تهیونگ عکس را محکمتر گرفت.
«چند سال پیش بود؟»
شارلوت فکر کرد.
«خیلی سال پیش.»
«تقریباً چند سال؟»
«نمیدونم.»
سکوت افتاد.
تهیونگ دوباره به عکس نگاه کرد.
اگر این عکس را پدرش گرفته بود...
پس چطور سر از این جنگل درآورده بود؟
و مهمتر از آن...
چرا پدرش هیچوقت نگفته بود به این جنگل آمده؟
تهیونگ هنوز به عکس خیره بود.
انگشتش روی گوشهی عکس کشیده شد.
یک خاطره برگشت.
پانزده سالگیاش.
آخرین روزی که پدرش را دیده بود.
پدرش برای شکار رفته بود.
اما برنگشت.
هیچوقت.
جنازهای هم پیدا نشد.
فقط وسایلش پیدا شده بود.
و حالا...
این عکس.
همان عکس قدیمی.
همان عکسی که پدرش از او گرفته بود.
تهیونگ آرام گفت:
«این عکس...»
شارلوت نگاهش کرد.
«چیش؟»
تهیونگ سرش را بالا آورد.
«این عکس رو پدرم گرفته بود.»
شارلوت خشکش زد.
«پدرت؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط به عکس نگاه کرد.
بعد پرسید:
«اون مرد کجا رفت؟»
شارلوت آرام جواب داد:
«سمت اژدها.»
تهیونگ اخم کرد.
«و دیگه برنگشت؟»
شارلوت سرش را پایین انداخت.
«نه.»
سکوت.
تهیونگ عکس را در دستش فشرد.
برای اولین بار بعد از سالها...
شاید بالاخره فهمیده بود پدرش کجا ناپدید شده.
اما یک سؤال بزرگتر باقی مانده بود.
چرا پدرش برای شکار اژدهای سفید وارد آن جنگل شده بود؟
لایک نمیکنی😐🍓
- ۱۲.۰k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط