سلام؛ من می خوام اگه اجازه بدید رمان جدیدم رو این جا به ا
سلام؛ من می خوام اگه اجازه بدید رمان جدیدم رو این جا به اشتراک بزارم :)
بسم الله الرحمن الرحیم
نام رمان: بریدند تا وصل، آسان شود
نام نویسنده: The unborn کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: مذهبی، طنز، حماسی
ناظر: DENIRA
لوکیشن: خرمشهر_مناطق جنگی
خلاصه عمومی: محسن پسر جوانی است که در سرش خیال شرکت در جنگ را می پروراند؛ جنگی که بین صدام و کل سرزمین ایران صورت گرفته و مشخص نیست چه سرنوشتی را برای محسن رقم خواهد زد!
تقدیمی به روح پرفتوح شهید گرانقدر حاج محسن حاجی حسنی کارگر؛
و همچنین،
حسینِ بی سرِ جوانِ ایران، شهید محسن حججی.
پست 1
مقدمه رمان:
الهی به آنان که پرپر شدند / پر از زخم های مکرر شدند
به آنان که چون پرده بالا زدند / قدم در حریم تماشا زدند
به آنان که کارون خروش آمدند / چنان خون کارون به جوش آمدند
به آنان که زخمی ترین بوده اند / شهیدان میدان مین بوده اند
همانان که از مهر فرزند خویش / بریدند یکباره پیوند خویش
بریدند تا وصل آسان شود / نیستانه درد درمان شود
##
1 مهر 1359_ روز دوم حملات عراق به خرمشهر
صدای زنگ با زمزمه سجده شکرش که هر دفعه بعد از اتمام نمازش انجام می داد، ادغام شد:
_الحمدالله رب العالمین.
سر از سجده برداشت و با بـ ـوسه ای به مهر و جمع کردن سجاده اش، آن را روی میز گذاشت؛ به طرف پرده نازک خانه رفت و آن را کنار زد.
همان لحظه، مریم آرام وارد خانه شد و به محسن لبخندی زد:
_داداش، آقا صالح دمِ در کارت داره.
سری تکان داد و سریعأ به طرف در رفت.
تعجب کرده بود:
_چه قدر زود اومدی صالح؛ بیا تو.
لبخند پهنی زد و با چشمان وحشیِ آبیِ تیره اش، محسن را نشانه گرفت:
_خب خبر زود به دستم رسید؛ نه خیلی ممنون.
ناگهان صدای مادر محسن از آن طرف حیاط با صفایشان بلند شد:
_صالح، تویی مادر؟ بیا تو.
فریاد زد:
_نه هیما* خانم، خیلی ممنون؛ کار دارم باید برم.
هیما خانم سکوت کرد و آن دو رفیق هم که سکوت او را دیدند، به صحبتشان ادامه دادند. محسن کمی جلوتر رفت:
_خب، چی شد؟
صالح لبش را گزید و دستی به ریش کوتاهش کشید:
_همین امشب، بعد از اقامه نماز مغرب و عشاء جلسه ست. حاج آقا یوسفی با جوون ها کار داره.
کمی فکر کرد و لحظاتی بعد به دوستش خیره شد:
_حتما میام؛ اوضاع شهر چطوره؟
لبش را کج کرد:
_چنگی به دل نمی زنه، البته از دیروز آروم تر شده.
پریشان شد:
_خانه خراب کن ها؛ خیر نبینند الهی!
دست به جیب، به آن طرف خیابان خیره شد:
_خدا لعنتشان کنه.
سپس با محسن دست داد:
_خب من دیگه برم. شب یادت نره؛ حتما بیای.
ناراحت، دست صالح را فشرد:
_باشه، برو به سلامت.
درِ کرمی رنگ خانه را بست و به طرف حوض کوچک و زیبای خانه رفت؛ نشست و مشتی آب را به صورتش سرازیر کرد. لبخند ملایمی زد و به ماهی های داخل حوض نگاهی انداخت. دو ماهی قرمز و یک ماهی نارنجی در میان آب های زلال و پاک حوض خوش رقصی می کردند و دوست داشتند این غم بزرگ را از دل او پاک کنند؛ دوست داشتند از یاد ببرد که بیگانگان، در صددِ تصرف شهر زیبایش برآمده اند.
با شنیدن صدای مریم از حوض دور شد:
_داداش بیا؛ ناهار حاضره.
هیما*: بانوی عاشق/ نامی عربی!
بسم الله الرحمن الرحیم
نام رمان: بریدند تا وصل، آسان شود
نام نویسنده: The unborn کاربر انجمن نگاه دانلود
ژانر: مذهبی، طنز، حماسی
ناظر: DENIRA
لوکیشن: خرمشهر_مناطق جنگی
خلاصه عمومی: محسن پسر جوانی است که در سرش خیال شرکت در جنگ را می پروراند؛ جنگی که بین صدام و کل سرزمین ایران صورت گرفته و مشخص نیست چه سرنوشتی را برای محسن رقم خواهد زد!
تقدیمی به روح پرفتوح شهید گرانقدر حاج محسن حاجی حسنی کارگر؛
و همچنین،
حسینِ بی سرِ جوانِ ایران، شهید محسن حججی.
پست 1
مقدمه رمان:
الهی به آنان که پرپر شدند / پر از زخم های مکرر شدند
به آنان که چون پرده بالا زدند / قدم در حریم تماشا زدند
به آنان که کارون خروش آمدند / چنان خون کارون به جوش آمدند
به آنان که زخمی ترین بوده اند / شهیدان میدان مین بوده اند
همانان که از مهر فرزند خویش / بریدند یکباره پیوند خویش
بریدند تا وصل آسان شود / نیستانه درد درمان شود
##
1 مهر 1359_ روز دوم حملات عراق به خرمشهر
صدای زنگ با زمزمه سجده شکرش که هر دفعه بعد از اتمام نمازش انجام می داد، ادغام شد:
_الحمدالله رب العالمین.
سر از سجده برداشت و با بـ ـوسه ای به مهر و جمع کردن سجاده اش، آن را روی میز گذاشت؛ به طرف پرده نازک خانه رفت و آن را کنار زد.
همان لحظه، مریم آرام وارد خانه شد و به محسن لبخندی زد:
_داداش، آقا صالح دمِ در کارت داره.
سری تکان داد و سریعأ به طرف در رفت.
تعجب کرده بود:
_چه قدر زود اومدی صالح؛ بیا تو.
لبخند پهنی زد و با چشمان وحشیِ آبیِ تیره اش، محسن را نشانه گرفت:
_خب خبر زود به دستم رسید؛ نه خیلی ممنون.
ناگهان صدای مادر محسن از آن طرف حیاط با صفایشان بلند شد:
_صالح، تویی مادر؟ بیا تو.
فریاد زد:
_نه هیما* خانم، خیلی ممنون؛ کار دارم باید برم.
هیما خانم سکوت کرد و آن دو رفیق هم که سکوت او را دیدند، به صحبتشان ادامه دادند. محسن کمی جلوتر رفت:
_خب، چی شد؟
صالح لبش را گزید و دستی به ریش کوتاهش کشید:
_همین امشب، بعد از اقامه نماز مغرب و عشاء جلسه ست. حاج آقا یوسفی با جوون ها کار داره.
کمی فکر کرد و لحظاتی بعد به دوستش خیره شد:
_حتما میام؛ اوضاع شهر چطوره؟
لبش را کج کرد:
_چنگی به دل نمی زنه، البته از دیروز آروم تر شده.
پریشان شد:
_خانه خراب کن ها؛ خیر نبینند الهی!
دست به جیب، به آن طرف خیابان خیره شد:
_خدا لعنتشان کنه.
سپس با محسن دست داد:
_خب من دیگه برم. شب یادت نره؛ حتما بیای.
ناراحت، دست صالح را فشرد:
_باشه، برو به سلامت.
درِ کرمی رنگ خانه را بست و به طرف حوض کوچک و زیبای خانه رفت؛ نشست و مشتی آب را به صورتش سرازیر کرد. لبخند ملایمی زد و به ماهی های داخل حوض نگاهی انداخت. دو ماهی قرمز و یک ماهی نارنجی در میان آب های زلال و پاک حوض خوش رقصی می کردند و دوست داشتند این غم بزرگ را از دل او پاک کنند؛ دوست داشتند از یاد ببرد که بیگانگان، در صددِ تصرف شهر زیبایش برآمده اند.
با شنیدن صدای مریم از حوض دور شد:
_داداش بیا؛ ناهار حاضره.
هیما*: بانوی عاشق/ نامی عربی!
- ۶.۶k
- ۲۵ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط