رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part<67
فصل سیام | دوباره
فلیکس با نفس عمیقی چشمهایش را باز کرد.
اتاق تاریک بود.
نور ماه از میان پردهها عبور میکرد.
چند ثانیه به سقف خیره ماند.
بعد به آرامی سرش را چرخاند.
تخت خالی بود.
هیچ پنجرهی قدیمی.
هیچ دفترچهی سیاه.
هیچ ضبطصوتی.
فقط اتاق خودش.
فلیکس دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
چشمهایش هنوز خیس بودند.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد لبخند بسیار کمرنگی روی لبش نشست.
لبخندی جنونآمیز زد
ـ هاهاها...
مکث.
ـ دوباره.
از تخت بیرون آمد.
به ساعت نگاه کرد.
صبح نزدیک بود.
فلیکس به سمت در رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
و زیر لب گفت:
ـ این بار... یادم میمونه.
زندگیای که ادامه داشت
شش سال از آن شب گذشته بود.
آن اتفاقها در گذشته رخ داده بودند.
فلیکس آن زمان بیستوچهار سال داشت.
هیونجین...
دیگر در میان آنها نبود.
فلیکس بعد از آن شب، بارها خواب خانهی قدیمی را دیده بود.
بارها در همان راهروها قدم زده بود.
بارها صدای هیونجین را شنیده بود.
و بارها، درست پیش از آنکه بتواند به او برسد، از خواب بیدار شده بود.
اما زندگی متوقف نشده بود.
بنگچان، چانگبین، لینو، هان، سونگمین، آیان و فلیکس هرکدام زندگی خودشان را داشتند.
دیگر مثل گذشته در یک خانه زندگی نمیکردند.
گاهی به دیدن هم میرفتند.
گاهی کنار هم مینشستند و از روزهای قدیمی حرف میزدند.
و گاهی...
از کسی یاد میکردند که دیگر نمیتوانست به جمعشان برگردد.
فلیکس از اتاق خارج شد.
در راهرو، هان ایستاده بود.
با دیدن او، لبخند زد.
ـ صبح بخیر.
فلیکس چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
ـ هان...
ـ هوم؟
فلیکس به پنجرهی راهرو نگاه کرد.
نور صبح از پشت شیشه میتابید.
برای لحظهای، تصویر هیونجین را در انعکاس دید.
همان لبخند.
همان نگاه.
اما وقتی برگشت...
هیچکس نبود.
فلیکس چشمهایش را بست.
و به آرامی نفس کشید.
هان پرسید:
ـ فلیکس؟ حالت خوبه؟
فلیکس به او نگاه کرد.
لبخند زد.
ـ آره.
مکث.
ـ فقط یه خواب دیدم.
هان سرش را تکان داد.
ـ بیا. صبحونه سرد میشه.
فلیکس به سمتش رفت.
اما پیش از آنکه از کنار پنجره عبور کند، یک بار دیگر به شیشه نگاه کرد.
و زیر لب زمزمه کرد:
ـ فقط به من نگاه کن...
پایان
شش سال انتظار.
سی فصل خاطره.
یک عشق که در خواب تمام شد.
و کسی که هنوز، گاهی، دوباره خوابش را میبیند.
𝑻𝒉𝒆 𝑬𝑵𝑫 🥀
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part<67
فصل سیام | دوباره
فلیکس با نفس عمیقی چشمهایش را باز کرد.
اتاق تاریک بود.
نور ماه از میان پردهها عبور میکرد.
چند ثانیه به سقف خیره ماند.
بعد به آرامی سرش را چرخاند.
تخت خالی بود.
هیچ پنجرهی قدیمی.
هیچ دفترچهی سیاه.
هیچ ضبطصوتی.
فقط اتاق خودش.
فلیکس دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
چشمهایش هنوز خیس بودند.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد لبخند بسیار کمرنگی روی لبش نشست.
لبخندی جنونآمیز زد
ـ هاهاها...
مکث.
ـ دوباره.
از تخت بیرون آمد.
به ساعت نگاه کرد.
صبح نزدیک بود.
فلیکس به سمت در رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
و زیر لب گفت:
ـ این بار... یادم میمونه.
زندگیای که ادامه داشت
شش سال از آن شب گذشته بود.
آن اتفاقها در گذشته رخ داده بودند.
فلیکس آن زمان بیستوچهار سال داشت.
هیونجین...
دیگر در میان آنها نبود.
فلیکس بعد از آن شب، بارها خواب خانهی قدیمی را دیده بود.
بارها در همان راهروها قدم زده بود.
بارها صدای هیونجین را شنیده بود.
و بارها، درست پیش از آنکه بتواند به او برسد، از خواب بیدار شده بود.
اما زندگی متوقف نشده بود.
بنگچان، چانگبین، لینو، هان، سونگمین، آیان و فلیکس هرکدام زندگی خودشان را داشتند.
دیگر مثل گذشته در یک خانه زندگی نمیکردند.
گاهی به دیدن هم میرفتند.
گاهی کنار هم مینشستند و از روزهای قدیمی حرف میزدند.
و گاهی...
از کسی یاد میکردند که دیگر نمیتوانست به جمعشان برگردد.
فلیکس از اتاق خارج شد.
در راهرو، هان ایستاده بود.
با دیدن او، لبخند زد.
ـ صبح بخیر.
فلیکس چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
ـ هان...
ـ هوم؟
فلیکس به پنجرهی راهرو نگاه کرد.
نور صبح از پشت شیشه میتابید.
برای لحظهای، تصویر هیونجین را در انعکاس دید.
همان لبخند.
همان نگاه.
اما وقتی برگشت...
هیچکس نبود.
فلیکس چشمهایش را بست.
و به آرامی نفس کشید.
هان پرسید:
ـ فلیکس؟ حالت خوبه؟
فلیکس به او نگاه کرد.
لبخند زد.
ـ آره.
مکث.
ـ فقط یه خواب دیدم.
هان سرش را تکان داد.
ـ بیا. صبحونه سرد میشه.
فلیکس به سمتش رفت.
اما پیش از آنکه از کنار پنجره عبور کند، یک بار دیگر به شیشه نگاه کرد.
و زیر لب زمزمه کرد:
ـ فقط به من نگاه کن...
پایان
شش سال انتظار.
سی فصل خاطره.
یک عشق که در خواب تمام شد.
و کسی که هنوز، گاهی، دوباره خوابش را میبیند.
𝑻𝒉𝒆 𝑬𝑵𝑫 🥀
- ۱۴۳
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط