پارت 3
پارت 3
یکی از خاطرات ویژهشان، سفر ماه عسلشان به جزیره ججو بود. جایی که ا/ت با دوربینش از هر صخره و موجی عکس میگرفت و جیمین با دفترچهی یادداشتش، شعر مینوشت. یک روز صبح، ا/ت، جیمین را با خود به ساحلی دورافتاده برد. باد موهایش را پریشان میکرد و خندهاش در میان صدای موجها گم میشد. او ناگهان دوربینش را به سمت جیمین گرفت و گفت: "جیمین! یه عکس عالی ازت میخوام! لبخند بزن! یه لبخند واقعی که همهی دنیا بفهمن چقدر خوشبختی!"
جیمین خندید. از آن خندههای عمیق و از ته دل. ا/ت عکس را گرفت و همان لحظه، قسم خورد که هیچ چیز نباید این خوشبختی را از آنها بگیرد. آن عکس، هنوز هم در کیف پول جیمین است، یادآور آن روز پر از شور و نشاط.
گاهی اوقات، وقتی جیمین درگیر نوشتن داستانی سخت میشد و کلمات از ذهنش فرار میکردند، ا/ت با یک فنجان چای داغ و لبخندی آرام بخش به سراغش میآمد. او میدانست که جیمین چه زمانی به سکوت و چه زمانی به یک آغوش گرم نیاز دارد. ا/ت گاهی فقط کنارش مینشست، بدون کلام. همین حضور آرام و حمایتگرش، برای جیمین کافی بود تا دوباره الهام بگیرد و کلمات از ذهنش سرازیر شوند.
جیمین هم به نوبهی خود، همیشه اولین خوانندهی مقالات عکاسی ا/ت بود. با دقت تمام، کلمات را میخواند و نظراتش را با مهربانی بیان میکرد. او میدانست که ا/ت چقدر به کارش اهمیت میدهد و همیشه تلاش میکنه تا بهترین خودش باشد. آنها نه تنها همسر، که بهترین دوست، بهترین همراه و بزرگترین حامی یکدیگر بودند. عشق آنها، قصیدهای بود که هر روز با نتهای جدیدی، زیباتر و دلنشینتر میشد. سئول، شهرشان، شاهد این عشق ابدی بود.
سالها از آن روزهای پرشور جوانی میگذشت. چین و چروکهای ظریفی کنار چشمان ا/ت نشسته بود و موهای جیمین رگههای نقرهای پیدا کرده بود، اما عشقشان همچنان مثل خورشیدی گرمابخش، خانهشان را روشن میکرد. سئول برایشان دیگر فقط یک شهر نبود، خانهای پر از خاطرات مشترک بود، از اولین قرار عاشقانه در کافهی دنج تا قدم زدنهای بیهدف در کنار رود هان.
ادامه دارد.......
یکی از خاطرات ویژهشان، سفر ماه عسلشان به جزیره ججو بود. جایی که ا/ت با دوربینش از هر صخره و موجی عکس میگرفت و جیمین با دفترچهی یادداشتش، شعر مینوشت. یک روز صبح، ا/ت، جیمین را با خود به ساحلی دورافتاده برد. باد موهایش را پریشان میکرد و خندهاش در میان صدای موجها گم میشد. او ناگهان دوربینش را به سمت جیمین گرفت و گفت: "جیمین! یه عکس عالی ازت میخوام! لبخند بزن! یه لبخند واقعی که همهی دنیا بفهمن چقدر خوشبختی!"
جیمین خندید. از آن خندههای عمیق و از ته دل. ا/ت عکس را گرفت و همان لحظه، قسم خورد که هیچ چیز نباید این خوشبختی را از آنها بگیرد. آن عکس، هنوز هم در کیف پول جیمین است، یادآور آن روز پر از شور و نشاط.
گاهی اوقات، وقتی جیمین درگیر نوشتن داستانی سخت میشد و کلمات از ذهنش فرار میکردند، ا/ت با یک فنجان چای داغ و لبخندی آرام بخش به سراغش میآمد. او میدانست که جیمین چه زمانی به سکوت و چه زمانی به یک آغوش گرم نیاز دارد. ا/ت گاهی فقط کنارش مینشست، بدون کلام. همین حضور آرام و حمایتگرش، برای جیمین کافی بود تا دوباره الهام بگیرد و کلمات از ذهنش سرازیر شوند.
جیمین هم به نوبهی خود، همیشه اولین خوانندهی مقالات عکاسی ا/ت بود. با دقت تمام، کلمات را میخواند و نظراتش را با مهربانی بیان میکرد. او میدانست که ا/ت چقدر به کارش اهمیت میدهد و همیشه تلاش میکنه تا بهترین خودش باشد. آنها نه تنها همسر، که بهترین دوست، بهترین همراه و بزرگترین حامی یکدیگر بودند. عشق آنها، قصیدهای بود که هر روز با نتهای جدیدی، زیباتر و دلنشینتر میشد. سئول، شهرشان، شاهد این عشق ابدی بود.
سالها از آن روزهای پرشور جوانی میگذشت. چین و چروکهای ظریفی کنار چشمان ا/ت نشسته بود و موهای جیمین رگههای نقرهای پیدا کرده بود، اما عشقشان همچنان مثل خورشیدی گرمابخش، خانهشان را روشن میکرد. سئول برایشان دیگر فقط یک شهر نبود، خانهای پر از خاطرات مشترک بود، از اولین قرار عاشقانه در کافهی دنج تا قدم زدنهای بیهدف در کنار رود هان.
ادامه دارد.......
- ۱۷.۰k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط