در جست و جوی حقیقت(پارت22)

پارت 22:پسرکی با چشمان آبی روشن
آنچه گذشت:
ایوان هم به محض شنیدن صدای قدم ها، به سمت صدا چرخید و دست هایش را باز کرد، مانند آغوش مادرش که تا الان برایش حسرت هست .
زمان حال:ادامه داستان:
ناگهان پسرکی با موهای قهوه ای روشن و چشمان آبی روشن ترش چنان در آغوش ایوان پرید که نزدیک بود هر دو با صندلی به پشت پخش زمین شوند.
پسرک سرش را با لباس ایوان چسبانده بود ،به گونه ای که چشمان آسمانی اش را پنهان کرده بود. ایوان همان طور که پسرک را در آغوش کشیده بود ، آرام سرش را نوازش میکرد طوری که فقط همان کودک بشنود لب زد:«هـــیــس. چیزی نیست. من اینجام،باشه؟»
پسرک سرش را به سمت شدو چرخاند ولی گوشش هنوزهم به لباس ایوان چسبیده بود. کسی چه می داند؟شاید صدای تپش قلب او باعث و بانی آرامشش شده بود.
شدو وقتی پسرک را دید ،سوالات زیادی به ذهنش هجوم آوردند که حتما باید شخصی مثل ایوان پاسخ می داد.
شانه های کوچکش مدام تکان می خوردند،گونه ها و چشمانش پر از قطرات اشکی که به سمت زمین قل می خوردند بود؛ با این اوصاف... برخلاف هر کودک هم سن خودش صدایی از گریه اش شنیده نمی شد ،حتی هق هق گریه اش هم بی صدا بود.
بلاخره پرستار زن سر میز رسید و وقتی دید پسر کوچک آرام شده با لحنی آمیخته از تشکر رو به ایوان گفت:«ممنونم.همیشه فقط شما می تونی آرومش کنی.»
ایوان در جواب لبخندی زد و همان طور که پسرک را نوازش می کرد نزدیک گوشش زمزمه وار گفت:«بهتری؟»
پسر کوچولو سرش را به نشانه تایید تکان داد.
«حالا نمی خوای به من بگی چرا گریه می کنی؟» و ایوان با انگشت اشاره قطره اشک پسرک را از روی صورت قرمزش پاک کرد.
بلاخره پسر کوچولو با صدایی که به سختی به زمزمه رسیده بود ،لب زد:«تو دعوا کردی (با ایوان چشم در چشم شد) مگه نگفتی دعوا بده؟»ایوان و شدو به یکدیگر نگاهی گذرا کردند و حرف های نگفته، بینشان معلق مانده بود:پسرک فکر میکرد آن دو با هم دعوا کردند...البته اشتباه نیست ولی درست هم نیست.
«نه.نه.ببین...دعوا کار خوبی نیست. ما داشتیم صحبت می کردیم ،ولی با صدای بلند. من هیچ وقت نمیزارم کسی دعوا کنه، یادته؟» و ایوان موهای قهوه ای بهم ریخته اش را از جلوی دریای چشمانش کنار زد.
پسر بعد ازین که نگاهی کوتاه ولی وحشت زده به شدو کرد، با اکراه و آرامی خودش را از ایوان جدا کرد و کنارش ایستاد. ایوان برای بار آخر محکم او را در آغوش کشید و در گوشش زمزمه کرد:«من همیشه مواظبتم،باشه؟»
-«همیشه؟»
«همیشه ی همیشه»
-«قول میدی؟»
«آره:)»
و چندی بعد پسرک در حالی که دست در دست پرستار زنی بود ،مانند موج غم وجودش دور شد.
نویسنده: نظر؟؟؟؟؟؟؟؟؟:)
پ.ن:آخی چه پسره مظلومههه..گوگولییی..ناناز هم هست:)
دیدگاه ها (۴۶)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️تمام پنجره‌هایش یکی‌یکی روشن می‌شدند.و سپس...

دردسر های سه روزه ( پارت ۶ ) سونیک دست شدو رو گرفت و به کارگ...

𝖕𝖆𝖗𝖙7دود، مثل ماری خاکستری، در راهروها می‌خزید. مارال با پدر...

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

( last minute )

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«جنا.»دست تکان خورد.«پاندورا...»این بار صد...

dark life = 46ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ...

دو روباه در وسط روستا با هم دعوا می کردند و مردم هم جمع شده ...

پشت دعوا اصلاح طلب و اصول گرادو روباه در وسط روستا با هم دعو...

....پارت بیستم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط